تبليغاتX
دکتر ایکس - زنده از بیروت...
دستنوشته های یک داروساز

سلام، صدای من رو زنده از بیروت میشنوید! بعد از یک سفر نسبتا" طولانی از مسیر تهران-قطر-بیروت به مقصد رسیدیم. از شب قبل اصلا" نخوابیده بودم و داشتم تلف میشدم، اما انقدر جاذبه های اینجا زیاده که خواب تا مدتی یادم رفت...

اولین چیزی که به ذهن آدم میرسه و فکر کنم اکثر ایرانی هایی که به سفر های خارجی میرن همین ذهنیت رو داشته باشن، این جمله است: اینا زندگی میکنن، ما هم زندگی میکنیم!

جای تاسفه که حتی کشور جنگ زده و بحرانی و ضعیفی مثل لبنان هم باید از ما پیش باشه، ولی واقعیته. وقتی کشور درپیتی مثل قطر -که وقتی از بالا نگاش میکنی جز یک بیابون و چند تا ساختمون چیزی نیست- هم به خودش جرئت میده به ایران حرف بزنه، چه انتظاری میشه داشت؟

 همیشه به همه گفتم ایران میمونم. همیشه هم همه به من گفتن باید از ایران رفت. اما الان میبینم واقعا" باید در افکارم کمی تجدید نظر کنم.

اولین قرارمون با دوستان همکارمون که از کشورهای خلیج و عرب میومدن ساعت ۸ بود. وقتی اومدن و طرز برخوردشون و لباس پوشیدن و حرف زدنشون رو دیدم، فهمیدم که ما ایرانی ها اینجا خیلی تابلو شدیم! اونا خیلی راحت و شاد و بی خیال و ما رسمی و پر استرس! کلی تدارک دیده بودم که مثلا" جلوی اینا کم نیاریم ولی از اونور بام افتادم. جو مجلس خیلی راحت تر از اونی بود که فکر میکردم. منو بگو که این همه راه دو دست کت شلوار آوردم، در حالی که Product Manager که یک جوان لبنانی مسیحی هست خودش با شلوارک اومده بود!! و بقیه هم کاملا" تیپ اسپرت بودن. 

میدونین در یک کلام، آدم به شادی مردم اینجا غبطه میخوره.

بعد از معرفی و صرف نوشیدنی (البته غیر الکلی، هر چند اینجا به خصوص به خاطر جمعیت مسیحی زیادش از این نظر مثل اروپا است و حتی الان تو یخچال اتاق من هم از پیش پر از انواع مشروبات الکلیه!) به صرف شاورما که اصطلاح لبنانی برای ساندویچ هست دعوت شدیم! جاتون خالی چه ساندویچی بود، این همه ساندویچی تهران هست ولی فکر کنم باید برن بوق بزنن! و بعد هم برای قلیان به جای دیگه ای رفتیم (هر چند من در عمرم قلیان و سیگار نکشیدم ولی همکارم مثل من بچه مثبت نیست و منم باهاشون رفتم تنها نباشن!!) اونجا با یکی از همکاران لبنانی یک دست تخته نرد حسابی زدیم و خدایی عجب بازیکنی بود!  الان هم تازه به هتل برگشتیم و فردا از ۹ صبح تا ۶ عصر کلاس و ورک شاپ داریم.

حیف از ایران، باید خیلی قدرتر از اینا باشه، و مردمش بسیار شادتر. خیلی خیلی بیشتر. حیف...

پی نوشت : میخواستم عکس هم بذارم اما واقعا" الان نمیتونم از بس خسته ام، سعی میکنم فردا بذارم. باز هم سر بزنین.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 2:9  توسط دکتر ایکس  |