تبليغاتX
دکتر ایکس - گاهی به آسمان نگاه کن...
دستنوشته های یک داروساز

*  فکر میکنم به غیر از کشاورزها، هیچ کس دیگه ای به اندازه من و پرسنل داروخونه از بارون دیشب خوشحال نشد!! به لطف این بارون شب نسبتا" خلوتی داشتیم...البته برای شیفت امشب این بارون فاجعه بود چون همه ملت جبران دیشب رو خواهند کرد!

دیشب یکی اومد قرص خواب آور خواست، طبیعتا" نداشتیم!  ظاهرا" برای بچه اش میخواست که به خاطر استرس امتحان خوابش نمیبرد...اوضاع وقتی جالب شد که خود شازده (که بیشتر از 12-13 سال نداشت! ) سرشو از دریچه تحویل نسخه کرد تو و با حق به جانبی تمام گفت: آقا قرص خواب آور ندارین؟ گفتم نسخه. گفت خب من شب چطوری بخوابم! بابا قرص خواب آور که دیگه تجویز نمیخواد!!!!!

 بعد از چند ثانیه تو شوک بودن، کلی خندیدم : اِاِاِ؟؟  نه باباآآآآ ؟؟ برو بچه شربت بروفنت رو بخور!!

خندیدم ولی دلم میخواست زار میزدم به حال این ملت! خدایی عجب پیشرفتی کردیم! به همه تبریک میگم!! واقعا" که!

**  شرکت جدیدی که میرم، از زمین تا آسمون با قبلی فرق داره...اینجا همه چهره ها خوشحال و خنده ها از ته دله، چشمها هم میخندن...بر خلاف اون خراب شده که خنده ای اگر بود به لب ها ختم میشد، و انگار به قیافه ها شون گرد مرگ پاشیده بودن! چیزهایی که منو واقعا" خوشحال میکنه خیلی محدودن...یکیشون خنده دیگران و اطرافیانه...برادری دارم که از من خیلی بزرگتره و زیاد نمیخنده. از بچگی عادت داشتم هر وقت تلویزیون چیز خنده داری نشون میداد سرمو بر میگردوندم و به قیافه برادرم نگاه میکردم که ببینم اونم میخنده؟ و از اون خنده من هم خیلی بلندتر میخندیدم. تماشای خنده دیگران خیلی برام لذت بخشه...اگر بهم نزدیک هم باشن که لذتش چند برابره.  برای منی که خنده  واقعی رو  تقریبا" فراموش کرده بودم، خیلی خوب شد و خوشحالم که عدو سبب خیر شد و من به این شرکت اومدم.

*** ظرف دو هفته اخیر مادر رومینا پیشنهاد داد بیشتر به آموزش رومینا برسیم و در یک مهد (در واقع پیش دبستانی غیر انتفاعی) دو زبانه ثبت نامش کنیم. علی رغم هزینه نسبتا" زیادی که داشت به نظرم منظقی بود و قبول کردم، بچه که نباید قربانی اختلاف ما بشه. در ضمن پیشنهاد کردم دیگه برای تحویل بچه کلانتری نریم...اما این صلح موقتی به یک هفته بیشتر نکشید و بازم بر اثر لجبازی و توقع بیجای خانم که قدر هیچ چیزی رو نمیدونه، کارمون امروز به کلانتری ختم شد. از این همه نمک نشناسی و طلبکار بودنش خسته شدم. باید خیلی ممنون رومینا باشه، چون تنها عامل واقعی که باعث میشه از نابود کردنش چشم بپوشم و از انتقام این همه کارهایی که کرده صرف نظر کنم، وجود همین بچه است.

****  گاهی دلم میخواد سقف رو بشکافم فقط به خاطر این که از توی خونه آسمون و ستاره ها رو ببینم...از در و دیوار و سقف خونه خسته شدم. نمیشه بیرون تو چادر زندگی کرد؟ نمیشه از نردبان آسمون بالا رفت؟ اگر روزی خودم خونه دلخواهم رو بسازم، مثل این استادیوم های جدید براش سقف متحرک میذارم...هر چه قدرم هزینه داشته باشه مهم نیست.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:9  توسط دکتر ایکس  |