تبليغاتX
دکتر ایکس
دستنوشته های یک داروساز

این روزا بدجور دارم درگیر شرکت میشم...دیروز مدیر کارخانه ازم خواست گزارش کاملی ( در واقع طرح) از قسمت بازاریابی با تمام پیشنهادات و روشهای مربوطه و لازمه تهیه کنم، گویا برنامشون اینه که مدیریت بازاریابی رو تغییر بدن ( البته مدیر فعلی شخص بسیار با تجربه و توانمندیه ولی چون یک پست خیلی مهم دیگه هم تو شرکت داره نمی رسه به این یکی).  نمیدونم میخوان کسی رو از بیرون بیارن یا اینکه خودم باید عهده دارش باشم؟ امیدوارم همون اولی درست باشه چون دردسر و گرفتاری این قسمت بی نهایت زیاده و از لحاظ مالی هم فرق زیادی برام نمی کنه...

اگر خودم بخوام انجام بدم با روش های ایده آلیستی و به قول مدیر کارخانه آلمانی که من دارم کل شرکت به هم میریزه چون بازاریابی واحدیه که تمام سیستم رو در گیر خودش میکنه...و کل سیستم ما هر جاش یه مشکل عمده داره، به غیر از تولید و تحقیقات که از همه بی نقص ترن. آخرشم میترسم به توفیق اجباری و استعفای من از کارم منتهی بشه.

از یک سال پیش که من اینجا اومدم این بار سومه که مدیر بازاریابی داره عوض میشه. نفر اول داروسازی بود که کلا" به داروخانه خودش خیلی بیشتر می رسید تا شرکت. نفر دوم یک روزنامه نگار- درست خوندین، روزنامه نگار!!- بود که با ادعاهای دروغینش پدر شرکتو در آورد و لطمه بزرگی به سیستم زد (در مورد این موجود بعدا" توضیح میدم!). نفر سوم هم مدیر فعلیه که کارش عالیه اما کار اصلیش وقتشو میگیره. 

اصلا" روزهای شرکتو دوست ندارم...انقدر دورو برم انرژی منفی حس میکنم که بیشتر ترجیح میدم برم تو اتاقم و در رو ببندم...حتی وقتی ماموریت جایی میخوام برم جوری تنظیم میکنم که با ماشین خودم از داروخانه برم تا مجبور نشم سر ماشین شرکتی یا آژانس با کسی سروکله بزنم! نتیجه اینکه الان یک ماهه سهمیه بنزینم تموم شده و دارم آزاد میزنم!!

 دوستان کمی تو شرکت دارم که تازه به اونها هم مطمئن نیستم که زیر آب زنی نکنن. نمیدونم چرا این همه آدم به جای اینکه سرشون به کار خودشون باشه  تو کار دیگران فقط فضولی میکنن؟ واقعا" باور نکردنیه رفتارای بعضیا، آدم فکر می کنه اومده حمام زنانه به جای شرکت داروسازی!! حالا شاهکارها و سوتی هایی که میدن جای خود...

واقعا" از شرکتی که مثلا" مسئول چاپ بسته بندی هاش وقتی میره چاپخانه به اختیار خودش یکی از رنگهای طرح جعبه مهمترین و جدیدترین محصول شرکت رو- که خودم طراحی کرده بودم اونم بعد از دوازده تا طرح تصویب شده بود!- موقع چاپ برای کاهش هزینه حذف میکنه و به کل کار گند میزنه، یا یکی از پرسنل فروشش- که با کمال پررویی هر جا زنگ میزنه خودشو دکتر فلانی معرفی می کنه در حالی که دیپلم هم به زور داره!!- میره شرکت پخش و به طرف میگه" هیدروکلراید نمیخوای؟"* چه انتظاری میره؟ فکرشو بکنین من بخوام همچین جایی مدیریت هم بکنم، الان که کارشناس و مسئول عنوانمه،انگار که جاشونو تنگ کرده باشم نصف شرکت میخوان سر به تنم نباشه وای به اون موقع. روابط عمومی بدی هم ندارم ولی خب...ظاهرا" نیازی نیست حتما" آزاری به کسی رسونده باشی تا دشمن داشته باشی.اینم یکی از درس های تلخ زندگیه.

* توضیح برای خوانندگان غیر متخصص: خیلی داروها به صورت ملح(نمک) هستند مثل هیوسین ان-بوتیل بروماید، سیلدنافیل سیترات، کلسیم کربنات. این همکار ما از بی سوادیش و نا آشنایی به داروها به جای اسم دارو اسم ملحش رو که در این مورد هیدروکلراید باشه گفته بود. فکر کنین چه آبرویی از شرکت رفت!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:9  توسط دکتر ایکس  | 

پریروز ساعت ۶ رفتم خونه، سریع یه چیزی خوردم، بعدشم یه مسواک و تعویض سریع لباس، چراغا خاموش، موبایل و تلفن silent و هجوم به رختخواب!! فکر کنم هنوز سرم به بالش نرسیده خوابم برد. جاتون خالی دوازده ساعت تمام خوابیدم! ساعت ۶ صبح بیدار شدم و تمام دیروز مزه این خواب اساسی بعد از ۴۸ ساعت زیر دندونم بود!!

 بازم جاتون خالی، پریروز رفتم سر کلاس ICDL (مهارتهای هفت گانه کامپیوتر) که شرکت برای پرسنل گذاشته. البته محض تماشا و خنده چون تعریفشو خیلی شنیده بودم. خلاصه اینکه استاد که یه پسر جوون با لهجه ( فکر می کنم) لری بود، و از انگلیسی هم هیچی نمی دونست، چنان سیرکی راه انداخته بود که بیا و ببین. مثلا" به هاب(HUB)  می گفت هاپ!! به فیش آر-جی(RJ)  می گفت آرجی (RG)  ! کابل کوآکسیال(Coaxial)  رو میگفت اسم کارخانه تولید کنندش اینه ! و معتقد بود سیستم کابل اطلاعاتی داخل کامپیوتر(IDE-SATA)  با کابل شبکه یکیه! و اشتباهات دیگه ای که الان یادم نیست. حالا این مبانی بود، به ورد و اکسل و اینترنت برسه چه میکنه!

 شاید بدتر از اون رفتار پرسنل بود که انگار اومدن دوباره کلاس اول دبستان. مثل بچه ها از رو دست هم نگاه می کردن و فقط نگران نمره شون بودن. به جای گوش دادن میخندیدن و حرف می زدن و مطمئنم از در کلاس که بیرون می رفتن همه چی هم از مغزشون بیرون می رفت. از کی تا حالا اینجوری کسی کامپیوتر یاد گرفته!؟

 انقدر این وضعیت آزارم داد که بعد از ۲-۳ بار حال این به اصطلاح استاد رو گرفتن ( طرف لیسانس مدیریت آموزشی داشت و تجربی کامپیوتر یاد گرفته بود! ) طاقت نیاوردم و صاف رفتم پیش مدیر عامل و گفتم این کیه آوردین درس بده آخه آقای دکتر؟! اینطوری بچه ها همش غلط یاد می گیرن! اونم مدیر اداری رو خواست که اومد گفت مرکز انفورماتیک ایران این مربیا رو (مال سازمان تحقیقات صنعتی ایران بود) تایید میکنه و لیسانس کامپیوتر داره!!!! قرار شد بره مدارکشو چک کنه، در حالی که خود طرف تو کلاس گفته بود بیچاره که لیسانس کامپیوتر نداره!! بعد میگن چرا ملت هیچی از کامپیوتر بارشون نیست!

 دیشب باز شیفت بودم و یک قیامت مینیاتوری داشتیم.  داشتم فکر می کردم هر شب به طور متوسط ۴۰۰ نسخه  تا ساعت ۱ و کلا" ۵۵۰ تا در یک شیفت شب کامل تا صبح رد میشه. پروانه من هم کامل اینجاست برای ۱۲ ساعت عصر و شب. در ماه میشه ۱۶۵۰۰ تا نسخه!! چه قدر احتمال داره یکیش اشتباه خطرناک داشته باشه و پای من گیر باشه؟ فقط یکی کافیه!!

 تصویری که می بینید مجموعه نسخ آماده شده برای کمتر از یک ماه این داروخانه است!! داخل این کیسه ها ۴۰۰۰۰ (چهل هزار) نسخه تامین اجتماعی هست که عین اسکناس بسته بندی شدن! هر ماه اینجا حدود ۵۰۰۰۰ تا نسخه داره!! خدایا من چه اعتمادی به تو کردم پروانه ام رو اینجا گذاشتم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:17  توسط دکتر ایکس  | 

 مدیر کارخانه جدید که اومده، آدم جالبی به نظر میرسه.یه روز داشتیم سر نحوه طراحی وب سایت شرکت با هم کل کل می کردیم که یه دفه با خنده گفت بابا تو چقدر طرز فکرت آلمانیه ! میخوای حتما" همه چیز درست و دقیق سر جای خودش باشه! منم طلبکارانه گفتم بده ؟! گفت نه، ولی گاهی هم یه ذره شرقی و انعطاف پذیر فکر کن!

همین دیروز هم سر یه وب سایت دیگه رفته بودم سراغش.دیر وقت بود همه رفته بودن. وقتی نشستم همینطور بی تعارف یه بیسکویت از رو میزش برداشتم خوردم! گفت گلوکز خونت کم شده ها! با پر رویی گفتم آره والا بدجور!

یه خورده که حرف زدیم راجع به کار، گفت بابا وقتی خودت میخوری لا اقل یه تعارف هم به بقیه بکن! در حالی که ظرف بیسکویت رو جلوش می گرفتم گفتم شما که دیگه خودتون صاحبخونه این!! گفت اصلا" کارات آمریکاییه! گفتم دکتر آلمانی بودم چند روز پیش که؟! گفت نه، فکرت آلمانیه رفتارات آمریکایی ! گفتم کجام ایرانیه پس؟ موند، گفت بعدا" بهت میگم!

البته با این طرز لباس پوشیدن من تو شرکت بدون روپوش (این هفته گیر دادم به جین و پیراهن آستین کوتاه) اونم در حالی که همه به دستور مستقیم خودش روپوش شرکت تنشونه و اون روش کار من که هر روز این شرکت تنبلو پشت و رو می کنم و هر وقت دلم میخواد یقه خودشو می چسبم که اول کار منو ببینه، و آخرش هم این رفتار غیر کلاسیک بی نهایت رک، باید هم این حرفو بزنه! ولی خب من همینم، تعارف با کسی ندارم. حرف دلمو میزنم و کار دلمو انجام میدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:41  توسط دکتر ایکس  |