تبليغاتX
دکتر ایکس
دستنوشته های یک داروساز
سلام، من 5 روزی هست که مشهد هستم. از طرف شرکت برای برگزاری سمیناری برای متخصصین بیهوشی اومده بودم و امروز آخرین روزش بود. خودم فکر میکنم اگر تعریف از خود نباشه (که هست! ) کارم خیلی خوب بود، تک و تنها با کوهی از وسایل نمایشگاهی اومدم بدون اینکه کمکی داشته باشم و تمام کارها و هماهنگی ها و خرید ها و غیره رو خودم انجام دادم. فعلا" اینجا جزو قلمرو کاری من شده! اسمم رو هم بچه های دانشگاه مشهد گذاشتن ارتش یک نفره!

فردا صبح برمی گردم، با تف و تف (توپولف سابق!). واقعا" هر وقت سوارش میشم احساس میکنم سوار  گاری پرنده شدم! حس هر لحظه منتظر سقوط بودن هم حس سرگرم کننده ایه که در این مواقع بهم دست میده و کسالت بیکاری حین پرواز رو از بین میبره. کلا" نزدیکی به مرگ زندگی رو لذت بخش تر میکنه!

سیستم کاری شرکت خیلی سخت تر از قبل شده،اما مهم نیست. مبارزه رو به کار های تکراری که دیگه هیچ challenge توش نیست ترجیح میدم..حوصله ام هم سر نمیره.

تصمیم گرفتم سیستم نرم افزاری CRM یا ارتباط با مشتری رو تو شرکت جا بندازم، اگر بتونم به این همکاران بیگانه با کامپیوتر بفهمونم چقدر کارشون اینطوری راحت میشه، اگر بتونم بودجه بگیرم، اگر...اگر...اما کل "اگر" ها میتونن مستقیم به جهنم برن، All that stands in my way will be crushed beneath my feet.

کاش موانع روحی و فکری رو هم میشد با همین اراده خرد کرد اما من اختیار فکر خودمو دارم نه دیگران رو، بعضی کارها نشدنیه انگار...

الان داشتم فیلم The ugly truth رو میدیدم، مدت ها بود اینطور نخندیده بودم و دلم سبک نشده بود. یکی از آهنگ هاش رو مدام دارم گوش میدم...


Take me away
A secret place
A sweet escape
Take me away
Take me away
To better days
Take me away
A hiding place

گاهی حرفم رو به فارسی نمیتونم راحت بگم! شاید علتش اینه که از 12 سالگی به بعد تعداد کتاب های انگلیسی که خوندم بیشتر از فارسی بوده، عادت خوبی نیست ولی..

So to hell with it, I'm gonna let loose once in a while! I am sorry some readers can't understand me exactly in this fashion but right now I feel I must blow out the chambers of my exploding mind and spray you with some words from my gut!

Let me tell you something...

I'm sick and tired of having my heart broken to a thousand tiny pieces . Sometimes I feel compelled to do a little heartbreaking of my own, I fill frustration and anger, and yet I resist the animalistic urge to take revenge on innocent people. Of course I 'm not always successful, and God help the poor soul who happens to be in my sights when I fail to control my anger.

I'm sick of not being able to commit, once and for all, to a certain path, to choose, to do what has to be done and fuck the consequnces and the ultimate pain...

I'm sick of being the honest, kind and loving man whose moral values and high standards of conduct are ignored by so many...I want to be mean and cruell for a change but I haven't succeeded yet! Can anyone teach me how to be BAD?!

پی نوشت : الان فرودگاه هستم و دارم برمی گردم تهران...کسی نمیتونه چیزی غیر از اونی که هست باشه هر چقدر هم که دلش غیر از این بخواد و خسته شده باشه. حتی فکر کردن بهش هم بی فایده است، وقتی سی سال یک جور زندگی کردی تا آخر همونی که هستی میمونی...شاید هم این نعمتیه که خدا به من داده هر چند عملا" جز گرفتاری برام نداشته!به هر حال sorry که سرتونو با این اراجیف درد آوردم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:8  توسط دکتر ایکس  | 

ناپرهیزی کردم نه؟ بعد از مدتها به جای یک ماه یک هفته بعد آپ کردم، از این به بعد هم سعی میکنم همین روند رو ادامه بدم. دلیل؟ بخونید می فهمید.

دیشب باید سری به عابر بانک می زدم و وجهی رو انتقال می دادم. بعد از اینکه بارون قطع شد آماده شدم که برم، اما برای اولین بار بعد از مدتها تصمیم گرفتم ماشین نبرم و کمی در اون هوای شبانه بعد از بارون پیاده روی کنم...

قدم زدن تو اون هوای فوق العاده و بعد از مدتها دور از تمام جلوه های تکنولوژی مثل ماشین و کامپیوتر و MP4 و موبایل، ب یادم انداخت که در واقع دارم از زندگی جا می مونم، و تمام هستی آدم توی اون لپ تاپ لعنتی و داروخانه و شرکت و نگرانی چه خواهد شد، خلاصه نمیشه!!

میشه با تمام غمی که داری، بازم خودت باشی و طبیعت، خودت و خدای خودت نه چهار تا ساخنه مسخره دست بشر که اگر چه به نظرت میاد نمیشه بدون اونا زندگی کرد اما اگر شجاعت اینو داشته باشی که یک لحظه کنارشون بذاری، می بینی که میشه از جادوشون خلاص شد!

میشه از چک چک قطره های آب روی تن خیس پیاده رو بعد از بارون، سکوت و تنهایی شب، هوای خنک و نور ماه لذت برد. میشه به رفتگر خسته و نگهبان پیر پارک خسته نباشید گفت و از گرمی پاسخ شون لذت برد. میشه از چیزای ساده لذت برد بدون اینکه محتاج چیزی یا کسی باشی.

گاهی یادمون میره انسانیم نه ماشین... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:48  توسط دکتر ایکس  | 

اگر به شب های یک ماه پیش میگفتم جهنمی، به این شب ها چی باید بگم؟؟ تعداد نسخه ها به 800 تا ظرف 6 ساعت رسیده، البته تا ساعت 10 یک داروساز کمکی هم هست اما اصل شلوغی از همون ساعت به بعده! این هفته یک شب در میان شیفت بودم و یک رکورد جالب هم داشتم: 175 نسخه در یک ساعت!!

آنفلوآنزا طوری مردم رو به وحشت انداخته که تا عطسه میکنن خانوادگی میان دکتر! تخم واکسن آنفلوآنزا رو هم که قبلا" سال تا سال کسی سراغش رو نمی گرفت ملخ خورد!!

از طرف شرکت هم اوضاع با ورود داروی رقیب به بازار قمر در عقرب شده، داروخانه هم که تو این شلوغی 10 نفر از پرسنل رو اخراج کرده که بینشون 3 تا داروساز هم بودن. وضع زندگی هم که...

مغزم دیگه هنگ کرده، دلم میخواد یک هفته برم تو جنگل زندگی کنم هیچ کس رو هم نبینم!!

P.S. My heart is so dark and heavy and cold, one can not expect warm and shiny thoughts out of such surrounding sorrow...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:35  توسط دکتر ایکس  |