تبليغاتX
دکتر ایکس
دستنوشته های یک داروساز
قبل از هر چیز لازم می دونم پاسخی به یک...دوست؟ فکر نمیکنم بشه دوست خطابش کرد چون به قدری کامنتش در مورد پست قبل بی ادبانه است که اول میخواستم حذفش کنم. حتی آشنا هم نیست پس اسمشون رو میذاریم غریبه. به غریبه پاسخی باید داد.

آقای عزیز،اولا" شما که به اعتراف خودت حتی زاهدانی هم نیستی لزومی نداره کاسه داغ تر از آش بشی. ثانیا" مسلمه که وقتی یک نفر از تهران برای اولین بار میره زاهدان و فقط 2 روز میمونه، چیزی بیشتر از اون چه در پست قبل در مورد این شهر نوشتم نمیتونه ببینه و این واقعیت مسلم و انکارناشدنیه که در نگاه اول جیزی غیر از فقر و خلاف اونجا دیده نمیشه. با این وجود من قضاوت نکردم فقط مشاهداتم رو گفتم و اگر چیزی غیر این دیده بودم هم میگفتم، اما اگر هم بود زمانی برای دیدنش نبوده. ثالثا" من به میل خودم این شهر رو انتخاب کردم چون در مورد نژاد بلوچ کنجکاو بودم و براشون احترام قائلم و دلم میخواست بیشتر بدونم. مسما" اگر این شهر بستر جرم و فقر شده قرار نیست قوم بلوچ مورد اتهام باشن. رابعا" وقتتو با تهدید من و لات بازی و فرستادن کامنت درخشانت برای بقیه تلف نکن که من از جامعه مجازی چشم و دل سیرم و دلبسته اش نیستم، این تهدید ها هم مال اشخاصیه که انقدر مرد نیستن رو در رو وایسن و حرف بزنن.ضمن اینکه خواننده ها و دوستان من مثل شما سطحی نگر نیستن و من رو به خوبی میشناسن. بقیه حرفایی که زدی هم مثل همین حرفا نتیجه قضاوت عجولانه است و اگر جواب همین ها رو هم دادم برای اینه که دیگران دچار اشتباه شما نشن و بدونن که توهین کردن به هیچ شخص و نژادی در منش من نیست و اگر چنین برداشتی شده سوء تفاهمی بیش نیست. کامنتت رو هم حذف نمیکنم بلکه میذارم در معرض دید همه دوستان که خودشون نظر بدن.

بگذریم...این چند وقت خیلی از نت دور افتادم. هنوز هم تلاطمات درونیم حل نشده اما خیال ندارم بشینم یه گوشه و بیش از این گذشت زمان رو نظاره گر باشم. همون اطمینان به خدا برام کافیه.

شیفت های شب داروخانه از شدت ازدحام مردم تبدیل به کابوس وحشت آوری شده که واقعا" کنترلش به زحمت ممکنه. متاسفانه شب هایی که شیفت من هست هم دقیقا" شلوغ ترین شیفت های هفته است، و من با اینکه اختیار تعویض شیفت ها رو دارم به خاطر ماموریت هایی که کار اولم در شرکت برام ایجاد میکنه مجبورم وسط هفته رو خالی نگه دارم. این وسط کاهش نیروی داروساز در شیفت عصر باعث سرریز شدن حجم زیادی از نسخه های عصر به شب شده و اوضاع رو واقعا" غیر قابل تحمل کرده.

اوایل فکر می کردم رکورد 400 تا نسخه تا ساعت 1 نیمه شب (شروع کار از 7 عصر) حالا حالا ها جا به جا نشه...اما وقتی اولین شب ماه رمضان رسید که از بدشانسی شیفت من هم بود، فهمیدم اشتباه میکردم. اون شب رکورد جدید به 500 نسخه رسید! باز هم با خودم گفتم این دیگه آخرشه، اما وقتی اولین شیفت مهر ماه رسید و 600 تا رو زدیم دیدم این کابوس تمومی نداره. برخوردهای زشت بیماران تحمل اوضاع رو خیلی سخت تر میکنه و از اون مهمتر باعث به هم خوردن تمرکز پرسنل و بروز اشتباه میشه. جالبه که همه این رکوردها هم در شیفت های من به دست اومده (انگار رکورد المپیکه!) . نمیدونم زمستون چه کار باید کرد؟ دیشب انقدر یکضرب و تند نسخه رد کردم که خود مریضا دلشون سوخته بود میگفتن کسی نیست کمکتون کنه؟!

این کار داروسازی نیست، فقط نسخه رد کردنه. این اون چیزی نیست که من به خاطرش 8 سال از عمرمو با اون سختی زندگی و کار تو دانشگاه گذروندم...اما چه کنم که مطلقا" چاره ای جز این نیست. چطور میشه 600 تا نسخه رو ظرف 6 ساعت رد کرد و بیش از یک نگاه سطحی به هر نسخه داشت؟! این با حساب مجموعا" یک ساعت استراحت یعنی هر 30 ثانیه یک نسخه، تازه بدون حساب ساعات پیک شلوغی و درگیری های متعدد و مشکلات خاص بعضی نسخه ها که هر کدوم کلی وقت میگیره. در واقع من دیشب برای هر نسخه عملا" بیش از 10 ثانیه وقت نداشتم!

هر چند میتونم کار راحت تری رو با همین درآمد داشته باشم، اما تسلیم تو ذات من نیست و تا روی این کار رو کم نکنم جایی نمیرم! اگر هم برم به خاطر سختی کار نخواهد بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:40  توسط دکتر ایکس  | 

بچه که بودم کارتون مارکو پولو رو خیلی دوست داشتم...اما خدایی با اون همه بی علاقگی که به سفر داشتم فکر نمیکردم یک روز خودم نقششو بازی کنم!

از آخرین پستم تا حالا سه تا سفر داشتم...کرمانشاه، شیراز و زاهدان.

از اونجا که اصالتا" همدانی هستم، و کرمانشاه هم نزدیک به همدان و هم محل 6 ماه اول خدمت سربازیم بوده، طبیعی بود همدان و کرمانشاه اولین شهرهایی باشن که برای ماموریت انتخاب کنم...

بعد از چهار سال بازگشتم به کرمانشاه خیلی نوستالزیک بود...اولش کمی نگران بودم که خاطرات زندگی مشترکم در این شهر شاید آزارم بده، اما اینطور نبود. هر چند همه چیز رو خیلی دقییق به خاطر میاوردم، اما نگاهم به این خاطرات و اون همه سختی بیهوده که کشیدم زجر آور نبود. نگاهم به خاطراتم، به خیابان های شهر، به داروخانه هایی که تا نیمه شب در اونها کار می کردم و به بیمارستان محل خدمتم ، نگاه سربازی بود به صحنه آخرین پیروزی اش. هر چند در نهایت با بی وفایی تنها متحدم در کل جنگ رو باختم، اما خوشحال بودم که در تک تک نبردها به خصوص کرمانشاه که از همه سخت تر بود نه تنها پیروز شدم بلکه چنان مایه گذاشتم که هنوز در یادها مونده.

اولین جایی که رفتم بیمارستان محل خدمتم بود...فکر نمیکردم حتی همکارنزدیکم در داروخانه منو به خاطر داشته باشه، اما بلافاصله که صدامو شنید منو شناخت انگار منتظر بود! قبل از اینکه ببینمش خبر اومدنم از درمانگاه تو کل بیمارستان پیچیده بود...اسمم رو یادشون نبود اما گفته بودن همون دکتر وظیفه ای که با خانم و بچه اش تو دلگشا خونه داشت اومده! هنوز هم براشون عجیب و بی سابقه بود که یک سرباز از تهران زن و بچه اش رو هم با خودش بیاره، در بهترین نقطه شهر براشون خونه بگیره و جوری زندگی کنه که انگار نه انگار سربازه با حقوق ماهانه 32000 تومن.

جالب تر از همه برخورد همکارم با مسئله جدایی من بود. وقتی فهمید بر خلاف انتظارم اصلا" تعجب نکرد و این در حالی بود که اختلافات ما اگر هم بود هرگز خارج از دایره زندگیمون مطرح نشده بود و همکارم هم یکی دو بار بیشتر همسرم رو ندیده بود! وقتی علتش رو پرسیدم گفت من مطمئن بودم شما جدا میشین، چون طرف تو آدم پر افاده و از خود راضی بود که اون همه زحمات تو براش ارزش خاصی نداشت. در حالی که تو آدم زحمتکش و سر به زیری بودی که تمام زندگیت زن و بچه ات بودند و هنوز نه تنها من بلکه خیلی از پرسنل اینجا کارهایی که برای اداره زندگیت می کردی رو یادشونه....

جالب بود من خودم اون زمان حتی فکرش رو هم نمیکردم کمتر از 1 سال بعد جدا بشیم. اول فکر کردم همکارم میخواد ادعای روانشناسی و آدم شناسی کنه، اما وقتی همسایه طبقه بالای خونه مون در کرمانشاه که اون هم دکتر داروساز بود و در یکی از بیمارستان ها باهاش برخورد کردم هم دقیقا" همین حرف رو زد فهمیدم جدی میگه. چطور خودم متوجه نشده بودم؟ شاید چون خیلی سرم داغ بود...به هرحال خدا رو شکر کم کاری نکردم و پیش وجدانم و اطرافیان شرمنده نیستم.

شیراز محل ماموریتم نبود، اما مدتها بود که دلم میخواست برم و برای روحیه ام هم لازم بود. این وسط حضور یکی از دوستان هم تردید ها رو از بین برد و به هزینه خودم 2-3 روزی مهمان شهر حافظ بودم. خیلی خوب بود فقط کاش بیشتر وقت داشتم که همه جا رو ببینم.

زاهدان اما انگار آخر دنیا بود، شهر فقیری که سوغاتش بیشتر ابزار خلافه! دیدنش در نوع خودش جالب بود...حداقل برای بار اول. 2 روز مهمون قوم بلوچ بودم و این متن رو در آخرین شب حضورم در این شهر در هتل محل اقامتم دارم مینویسم...

پی نوشت:  میخواستم همون شب آپ کنم اما بدجور دپرس شدم، الان هم شاید برای اینکه وبلاگم عملا" تعطیل نشه آپ میکنم. امروز صبح هم پلیس بزرگراه ماشینم رو به خاطر سرعت بالا خوابوند! اعصاب که نداشته باشم سر ماشین خالی میکنم و این عادت خطرناکیه که باید فکری به حالش بکنم.البنه کلا" خیلی فکرها هست که باید به حال خیلی مسائل بکنم و این فقط اولشه...

پی نوشت 2: ماموریت بعدی مشهد تعیین شده و ظاهرا" طلبیده شدیم اما خودم هم موندم چطور و چرا. با این روزه نماز نصفه نیمه و ماه رمضان افتضاحی که گذروندم و یاغی گری های اخیر نمیدونم روم میشه پام رو از در حرم بذارم تو؟؟ البته اینم بگم پرواز رفت توپولوفه، پس شاید هم طلبیده نشده باشم!!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:23  توسط دکتر ایکس  |