تبليغاتX
دکتر ایکس
دستنوشته های یک داروساز

نمیتونم رو موضوع خاصی تمرکز کنم...پراکنده نویسی شاید بهتر باشه.

1-چند روز پیش یک سفر کاری به اصفهان داشتم. داشتم روی سی و سه پل بالاسر زاینده رود خشک و بی آب قدم میزدم که پسر جوانی اومد فال حافظ بهم بفروشه...وقتی ازش گرفتم (بماند که خود کاغذ فال قد یک تمبر پستی بود و فقط یک بیت خشک و خالی با یک تعبیر حتی کوتاه تر روش نوشته شده بود) گفت پاکتش رو هم پس بده!! حقا که فال اصفهانی به از این نشود. 

2-برای اولین بار شیفت عصر داروخانه رو جای مسئول فنی عصر قبول کردم...فکر نمیکردم هرگز پام رو تو شیفت جهنمی و پر ازدحام عصر بذارم و به همه هم همینو گفته بودم، اما خب برای هر چیز اولین باری هست...به هرحال شرایطی پیش اومد که برم. انقدر که فکر میکردم هم بد نبود. یه جورایی تنوع جالبی هم بود...فقط مشکل اینجاست بقیه داروسازای عصر دیگه ولم نمیکنن و فعلا" 2 روز برای هفته دیگه رو هم قول دادم...البته یه جورایی هم برام خیلی خوب شد.

3-کلا" بیخیال ماهواره و فیلترشکن شدم...خبرای این روزا فقط بوی غصه و خون میده و مدام تکرار میشه...بی هدف و بی نتیجه.

4-توپولف هم که باز شاهکار زد...واقعا" بی احساسی خاصی در صحبتهای اون دو مسئولی که در گفت و گوی ویژه شرکت کرده بودند به چشم میخورد...فقط میخواستن رفع تقصیر کنن از خودشون. جالبه توپولف شده راه کشتار هر چی آدم مهم یا بانفوذ یا نخبه که تو این مملکته. یه نگاه به تاریخچه سقوط هاش و لیست اسامی قربانیان بندازین. حیف این مردم که جونشون بادمجونه. شایدم تقصیر خودشونه...وقتی کسی رو رییس جمهور میکنن که تحریم پشت تحریم برامون میاره بایدم هواپیمایی رو سوار شن که وسط راه دل و روده اش میریزه پایین...من ترجیح میدادم هسته ای نمی شدیم این همه قربانی بی گناه هم نمیدادیم. به نظرم کل دانش هسته ای هم به زندگی یکی از اون نوجوان ها نمی ارزید.

5-جالبه خودم هم از این به بعد حداقل دو هقته یک بار پرواز دارم. یعنی هر دو هفته یک بار باید وصیت نامه بنویسم؟



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22:12  توسط دکتر ایکس  | 

اصلا" فکر نمیکردم بعد از این همه مدت چنین موقعی آپ کنم...تازه از سفر اومدم و به شدت خسته ام....

گاهی زندگی رو مثل صحنه ای از فیلم American Beauty میبینم، اونجا که یکی از کاراکترهای اصلی از یک کیسه پلاستیکی که باد این ور اون ور میندازتش فیلم میگیره و احساس میکنه اون با حرکات رقص گونه اش باهاش حرف زده...با این تفاوت که من برگهای پاییزی رو جایگزین میکنم. رقص برگهای خزان در باد، گردش آدما به دنبال هم رو به یادم میاره...این که هیچ تضمینی نیست برای رسیدن یا نرسیدن دو تا برگ به هم...همه چی به حرکت باد سرنوشت و خواست خدا بستگی داره...این که چه قدر ما آدما فکر میکنیم مستقلیم ولی تا خدا نخواد هیچی نیستیم. چه قدر آسونه از رضایت به رضای خدا گفتن، و چه قدر سخته عمل کردنش.

چه قدر گاهی آدم میخواد باورش کنن اما نمیکنن. باور کنن که میتونه، حتی اگر زمانی نتونسته. چه بسا اوقاتی که تمام حس و عاطفه و احساستو میذاری در حالی که میدونی ممکنه آخرش به هر دلیلی دود بشه بره هوا. شاید قسمتی از لذت دوست داشتن در همینه، در خطرش. خطر خرد شدن همه اون چیزی که روح انسانی آدم رو میسازه.

با این وجود من همیشه ریسکش رو پذیرفتم. وقتی خالص باشی دو پیمان میبندی: یکی با خدای خودت و یکی با دل خودت. اولی برای اینکه به حرمت اون خدایی که عشق آفرید، همه چیزتو برای دیگری بذاری، تا آخرش، بدون توقع. دومی برای اینکه تا وقتی اون میخواد کس دیگه ای رو تو دلت راه ندی. ممکنه تمام اینا آخرش به هیچ جا نرسه...اما در عوض با خدا و دل خودت روراست بودی.  ممکنه خدا به هردلیلی نخواد وصلی پیش بیاد، مثل هزاران کار دیگه که میکنه و ما از دلیلش سر در نمیاریم. به هر حال خداست و باید خدایی کنه...اما در عوض به آرمان و پاکی عشق خیانت نکردی.

خدا رو شکر که همیشه به این آرمان پایبند بودم. هرگز عهدی نشکستم و هیچ وقت رفیق نیمه راه نبودم. حتی وقتی طرفم رفیق نیمه راه شد باز به عشق فرصت ابراز وجود دادم...چون بهش اعتقاد دارم.

خدا رو شکر به خاطر دلی که به من داد، به خاطر قدرت مهرورزی که تو وجودم گذاشت. به خاطر صداقتی که در من متجسم کرد. دلم هر چند شکسته، اما بازم امیدوارم.

خدایا تو شاهد باش که من هرگز به عشقی که آفریده توست خیانت نکردم.همیشه سعی کردم مردترین و صادق ترین باشم. خودت میبینی که گاهی مثل الان انقدر از مشکلات این راه خسته میشم که نماز هم کافی نیست، قرآنت رو سرم میذارم و دراز میکشم. اما بازم بلند میشم و مثل کوه می ایستم. باز هم و باز هم. و باز هم.


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:4  توسط دکتر ایکس  |