دیشب داروخانه خلوت خلوت بود...تک و توک نسخه ای گاهی گذری بر ما می کرد! و صاحبان این نسخه ها، فقط یک خبر داشتند...شهر شلوغ است و اوضاع نابسامان.
تفنگ بادی جدید و عالی رو که کلی پولش رو داده بودم و چند پست قبل حرفشو زده بودم یادتون هست؟ برای یک تجربه جدید هم که شده، خودمو راضی کردم چند تا پرنده باهاش بزنم. اما بال بال زدنشون چنان تاثیر بدی روم گذاشت که از اون موقع دیگه بهش دست نزدم...
وقتی به این حال خودم فکر میکنم، در حیرت فرو میرم که چطور ممکنه انسانی، با سلاح جنگی، توی شهر، جلوی مردم، انسان دیگه ای، هموطن خودش رو که بی خبر فقط نظاره گره، هدف بگیره و سینه اش رو نشونه بره، با گلوله ای قلبش رو از جا بکنه، و جلوی عزیزترین کسش به خاک و خونش بکشه؟!
من اصلا" کاری به این که این به اصطلاح انسان متعلق به کدام فرقه و گروهه و چه دلیلی برای این کارش داشته ندارم. چرایی قضیه بماند...فقط میخوام بدونم چطور؟ چطوری از پس چنین کاری براومده؟!
چقدر آدمها با هم متفاوتند...و چه قدر انسان میتونه بدتر از حیوان باشه. چند وقت پیش عصر هنگامی، وقتی که ماشینم رو تو حیاط تمیز میکردم، چشمم به بچه گربه ای افتاد. به طرفش رفتم اما فرار نکرد...تعجب کردم. از نزدیک که نگاه کردم دیدم جفت چشماش پاره شده و محتویات کره چشم بیرون ریخته. ظاهرا" کار یکی از همنوعان خودش بود. رفتم براش شیر خریدم اما نخورد. رفتم از خونه براش کالباس آوردم دیدم با بی میلی میخوره...دلم راضی نشد. این بار با ماشین رفتم قصابی یکی دو خیابون اون ورتر، براش آشغال گوشت گرفتم.با ولع تمام شروع به خوردن کرد. گربه بزرگ مزاحمی رو که با بوی گوشت سر و کله اش پیدا شده بود و غذای بچه گربه رو می قاپید و به سهمی که خودم بهش میدادم هم راضی نبود، با لگد محکمی دور کردم و بالا سر بچه گربه وایسادم تا غذاش تموم شد. کمی گوشت گوشه حیاط براش گذاشتم و برگشتم خونه.
فردای اون روز شیفت شب داشتم. دیرم شده بود و با سرعت زیادی تو اتوبان رانندگی میکردم....یک لحظه لایی خیلی خطرناکی به طرف لاین راست کشیدم، غافل از این که یک تویوتا کرولا در این لاین ایست کامل کرده. وقتی خواستم دوباره به لاین وسط برگردم ماشین بغل دستی سرعتش رو زیاد کرد و یک باره دیدم تو یک تله گیر کردم! جلو تویوتای ایستاده بود، بغل دیواری از ماشین ها و سمت راست هم گارد ریل، و وسط این مصیبت من بودم که با فاصله کمتر از 100 متر با تویوتا، بالای 110 تا سرعت داشتم و محال بود بتونم به موقع ترمز کنم...
با شدت تمام ترمز کردم و با قفل شدن چرخ ها تویوتا رو میدیدم که به سرعت نزدیک میشه...و من هیچ راهی جز یک تصادف وحشتناک و شاید مرگ نداشتم. یاد 4 سال پیش افتادم وقتی که در جاده کرمانشاه-همدان، در هوای بارانی، همسر سابقم سر یک جر و بحث ناچیز در یک لحظه عصبانیت جنون آمیز، فرمون ماشین رو توی دستم به طرف خودش پیچوند و با انحراف ماشین با سرعت 95 کیلومتر روی جاده لغزنده، با بیچارگی و بدون هیچ قدرتی برای جلوگیری از فاجعه، تیر چراغ برق فولادی بغل اتوبان رو میدیدم که به سرعت نزدیک میشه و آخر هم با همون سرعت بهش برخورد کردیم...
اما این بار هم خدا با ما یار بود...فقط یک کلام بهش گفتم دمت گرم، ما هوای بنده های تو رو اونجوری داریم و تو با ما که بنده خودتیم اینجوری میکنی؟! و در 5 متری تویوتا، کنترل فرمون برگشت و بلافاصله به لاین چپ پیچیدم. فکر کنین وقتی ماشینی با سرعت 30 تا ناگهان به لاینی انحراف بده که حداقل سرعت ماشین ها 90 تاست، چی میشه؟ باز هم هیچی! به طرز باورنکردنی از چپ و راستم سیل ماشین بود که رد میشدن و بوق میزدن و من با هیچ کدوم برخورد نکردم...و به راه خودم ادامه دادم! کل این داستان کمتر از 10 ثانیه طول کشید. ماشین هایی که ناظر این ماجرا بودن یکی یکی بغل دستم سرعت رو کم میکردن و با بهت زدگی به من که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده رانندگی میکردم، خیره میشدن. و من تو دلم گفتم خیال کردین چی؟ خدای من اینه!!
واقعا" معتقدم فقط کاری که روز قبلش برای اون بچه گربه کردم زندگیمو نجات داد، وگرنه هیچ شانسی نداشتم. و فکر میکنم، خدایی که نیکی رو این طور پاداش میده، با چنین ظلمی، با اون شبه انسان، چه خواهد کرد...؟
پی نوشت ۱: خطاب به سحر خانم و بقیه دوستان، نگران امثال آسیه نباشید. آورده اند یکی مردی را دشنام میداد و او هیچ نمیگفت. گفتند چرا جوابش نمیگویی؟ گفت اگر سگی بر شما پارس کند، شما هم پارس کنید؟
بنده هم جواب این موجود ابله رو نمیدم که هیچ، نظرات رو هم تاییدی میکنم که بره برای خودش پارس کنه بلکه هم بوق بزنه!
پی نوشت ۲ : کماکان معتقدم کسانی که مخالف من رای دادن (البته من به دلایلی اصلا" نتونستم رای بدم ولی انتخابم مشخص بود) یک چیزهایی رو متوجه نیستن یا بد فهمیدن، و واقعا" مثل هر ایرانی دیگه ای نگران سرنوشت کشورم هستم. اما البته قصد اهانت به کسی رو نداشتم و همونطور که همه خوانندگان این وبلاگ میدونن اینجا توهین عملا" جایی نداره. بنابراین از دوستان قدیمی که بعضا" از من رنجیدن، عذرخواهی میکنم.
خیلی هامون اعتقاد به تقلب داریم. من بالشخصه آرزو میکنم واقعا" تقلب شده باشه. تقلب رو میشه یک جایی، یک روزی جلوشو گرفت. تقلب گناه یک عده کم و مشخصه. اما حماقت و نفهمی مشکل میلیونها آدمه. اگر واقعا" این همه اختلاف باورنکردنی در آراء، حاصل کج فهمی عامه مردم ما باشه، دیگه نمیشه درستش کرد. دیگه نمیشه به این ایران هرگز هیچ امیدی داشت.
بیاین دعا کنیم. دعا کنیم که تقلب شده باشه...موافقین؟
از طرف پزشک ۷۸ و گلاره به یک بازی دعوت شدم. اما قبل از شروع باید بگم با این چیزی که من دیشب دیدم، اگر باز هم احمدی نژاد رای بیاره تمام دنیا به ما و انتخابات ما و دموکراسی ما میخندن و مضحکه عالم میشیم!! صحنه هایی که من دیشب دیدم عکس های زمان انقلاب و خوشحالی مردم از رفتن شاه رو تداعی میکرد. واقعا" برای این آدم متاسفم که این همه مردم رو از خودش بیزار کرد، حقا که قدر نشناسه..
رییس جمهور چه کار هایی را نباید انجام بدهد؟
۱-رییس جمهور نباید با کاپشن در انظار عمومی و مجامع ظاهر شود!
۲-رییس جمهور نباید در چشم ۲۰۰ میلیون آدم نگاه کرده و حقایق را وارونه جلوه دهد.
۳-رییس جمهور نباید رادیکال باشد و با افراطی گری کشورش را در جهان منزوی کند.
۴-رییس جمهور نباید ناموس و حریم شخصی افراد را زیرپا بگذارد.
۵-رییس جمهور نباید از هر آدم جواد و لات و دهاتی برای تبلیغات استفاده کند.
۶-رییس جمهور نباید از عملکرد غیر قابل قبول اعضای دولتش، بی منطق دفاع کند.
۷-رییس جمهور نباید قیافه ای به خودش بگیرد که به جای کاریکاتور روی جلد نیوزویک چاپ شود!!
رییس جمهور چه کارهایی را باید انجام دهد؟
۱-رییس جمهور باید طوری به سر و وضعش برسد که شباهتش را به میمون و چی توز به حداقل برساند!!
۲-رییس جمهور باید مثل بچه آدم از کسانی که بیش از او می فهمند نظر بخواهد.
۳-رییس جمهور باید مودب ترین مرد این مملکت باشد.
۴-رییس جمهور باید الگوی صداقت باشد.
۵-رییس جمهور باید حافظ ناموس مردم باشد.
۶-رییس جمهور باید برای پیشرفت جهانی کشورش برنامه ریزی کند.
۷-رییس جمهور باید در عالم واقعی زندگی کند، نه جهان فانتزی خودش.
یک جمله در مورد انتخابات بگویید:
اگر چه در ایران زیاد معنای عملی ندارد چون قدرت اصلی در جای دیگری است، ولی نمایشگر شور و خواست مردم و تعیین کننده آبروی ایران در برابر جهانیان است.
امیدوارم روز شنبه که رسید، بتونیم سرمون رو جلوی دنیا بالا بگیریم و یک صدا بگیم:
ایرانی می تواند...
گاهی حوصله خودم رو هم ندارم. گاهی دیوار محافظتی که از خشت منطق و کنترل و توکل و صدها چیز دیگه ای که ازشون برای سر و سامان دادن روحیه خودم استفاده میکنم ساخته شده، کم میاره. خب اینم فراز و نشیب زندگییه دیگه. تا پایینی نباشه بالا معنی پیدا نمیکنه.
چند وقتیه لطف میکنم و برای نماز صبح سر ساعت بیدار میشم! تا اون موقعی که این کارو شروع کردم کلا" تمام نمازهای صبحم قضا شده بود و از اونجا که با این اسلام من در آوردی بنده خوندن نماز قضا هم توجیه نداره، بدجور به خدا بدهکار بودم! اما خب خواسته ای داشتم که بهم گفته بود از لطف "ورد سحری" بهش میرسی و ما هم مثل اکثر بندگان ناسپاس (بلا نسبت شما) که تا کارشون گیر نباشه خیلی برای صحبت با خدا زور نمیزنن، اما امان از وقت گرفتاری...تصمیمات انقلابی گرفتیم. خب البته وقتی خونه باشی این کار انقدر هم سخت نیست ولی اگر بعد از 8 ساعت کار در شرکت و 7 ساعت جون کندن در داروخانه ساعت 2 صبح تازه بخوابی و بخوای 4 صبح بلند بشی و رو زمین سرد و سخت داروخانه نماز بخونی، داستان فرق میکنه. به هرحال توفیق اجباری بود، با فضای زیبای سحر آشنا شدم و بهش انس گرفتم. حالا برام داره عادی میشه.
مناظره های انتخاباتی تا الان برام مثل یک مسابقه فوتبال هیجان انگیز بوده...فرق نمیکنه کی ببره. کل داستان به نظرم بازی مسخره ای بیش نیست. هر کدومشون یک مشکلی یا الان دارن یا در گذشته یک شاهکاری زدن و حالا فقط دارن بعد از این همه سال پته مون رو بیش از پیش نزد دنیا میریزن رو آب. دیشب هم که کروبی با اون همه احساسی شدنش کارو خراب کرد، حرف آخر رو احمدی نژاد زد و اشتباهات مناظره قبلش رو هم تکرار نکرد بلکه اینبار یکی دیگه رو به این دام کشوند!! باید قبول کرد که آدم زیرکیه. بعدشم اصلا" یکی به من بگه در کشوری که رییس جمهور خودش زیر دست یک نفر ثابته که سیاست های کلان کشور رو تعیین میکنه، انتخابات چه تاثیر خاصی داره؟ هر چند من رای میدم ولی فقط برای اینه که لا اقل یکی رییس جمهور بشه که قیافه اش به این کار بخوره و عکسش رو به عنوان کاریکاتور رو جلد نیوزویک نزنن که آبروی ایران و ایرانی بره!!
در کنار این همه هیاهو، به نظرم عاشقانه گفتن و نگریستن از همه آرام بخش تره. چند تا متن زیبا پیدا کردم که به نظرم ارزش خوندن داره. امیدوارم تونسته باشم در ترجمه شون حق مطلب رو ادا کنم.
If 'tis love to wish you near,
To tremble when the wind I hear,
Because at sea you floating rove;
If of you to dream at night,
To languish when you're out of sight,
If this be loving, then I love.
اگر این عشق است که امید نزدیکی تو داشته باشم،
که هنگام شنیدن زوزه باد بر خود بلرزم،
چرا که تو در دریا بی هدف شناوری،
اگر خواب تو را شب هنگام دیدن،
به هنگام فراغ تو آب شدن،
اگر این عاشق بودن است، پس من عشق می ورزم.
Every moment I'm from thy sight, the heart within my bosom,
moans like a tender infant in it's cradle, whose nurse had left it.
هر لحظه که از تو دورم، قلبم در سینه ناله می کند،
چونان طفلی در گهواره، که پرستارش وی را رها کرده است.
سلام مجدد، این بار از تهران خودمون...بعد از یک دوره آموزشی خیلی فشرده و سنگین به ایران برگشتم. واقعا" جالب و مفید بود هر چند خیلی خسته کننده بود و زمان زیادی برای استراحت نداشتیم. کل پنج روزی که اونجا بودیم فقط تونستیم یک بعد از ظهر برای خودمون داشته باشیم که اون رو هم به گشت در City Mall گذروندیم.البته قیمت ها تقریبا" بالا بود و چیز زیادی برای خرید پیدا نکردیم.
فکر کنم اولین کار این باشه که پاسخ برخی دوستان رو - که فکر میکنن من خیلی جوگیر شدم- بدم. درسته که من از اونجا تعریف کردم اما فکر میکنم تا آخر مطلب قبل رو نخوندین...اونجا من گفتم حیف از ایران...چرا؟ چون این کشورها- از لبنان تا سوریه و اردن و کویت و قطر و ...- اصلا" با کشور ما به لحاظ خصوصیات جغرافیایی، توریستی، اقلیمی، فرهنگی و تاریخی قابل مقایسه نیستند. این مردم ما هستن که باید از کشورشون مدام تعریف کنن و از زندگیشون راضی باشن. ما بهترین کشور منطقه رو داریم ولی با بی کفایتی به یک ماتمکده تبدیلش کردیم!! فکر نکنم در زمینه میزان شادی مردم ما و مقایسه اش با کشورهای دیگه کسی بحثی داشته باشه. در مورد اون دوستی که همکلاسی های لبنانی داره و از افسردگیشون حرف میزنه، اونا احتمالا" از جنوب لبنان و قسمت مسلمان نشین هستند. جایی که ما بودیم جز شادی چیزی ندیدیم هر چند خودشون هم میگفتن کشور ما خیلی مشکل داره، اما ما زندگیمون رو میکنیم.
در مورد مقایسه باز هم نکته ای رو مثال بزنم. در اون جمع از تمام کشورهای منطقه Gulf-Levant که شامل کشورهای حاشیه خلیج فارس به علاوه اردن و سوریه و لبنان میشه، حضور داشتن. همه ما روی یک داروی خاص که از طبقه داروهای بیهوشی عمومی هست کار می کردیم. من تا قبل از اینکه اونجا برم فکر میکردم همه از لحاظ میزان مصرف این داروی فوق العاده در یک سطح هستیم، اما فکر میکنین چه حالی شدم وقتی دیدم کشوری مثل کویت داره از سال ۱۹۹۷ این دارو رو مصرف میکنه و اونجا این دارو (که الان دیگه به طور متوسط ۹۶ درصد تمام بیهوشی های عمومی در جهان با اون انجام میشه) ۹۲ درصد سهم بازار داروهای بیهوشی رو در دست داره؟ ما از کی شروع کردیم؟ ۲۰۰۶ ! سهم بازار؟ زیر ۱ درصد! چه قدر در این زمینه خاص پزشکی از این کشورها عقبیم؟ حدود ۱۰ سال!!
میدونین چه قدر به ما خندیدن وقتی فهمیدن در ایران هنوز از هالوتان داره استفاده میشه؟ دارویی که ۲۰ ساله در دنیا منسوخ شده؟! میدونین کیا به ما ایرانیا خندیدن؟ بک مشت عرب که اگر پول نفتشون و حمایت آمریکا نبود خاک پای ما هم نبودن!!
پس بدونین منظور من خود خاک ایران نیست وقتی از مقایسه حرف میزنم! منظورم سیستم مملکت ماست که در خیلی زمینه ها واقعا" عقبه! اونم از کیا؟!؟ از کویت و بحرین و قطر!!
من نمیدونم کی میخواد رییس جمهور بشه...فقط از صمیم قلب امیدوارم هر کی باشه بتونه فکر عاجلی برای پیشرفت این مملکت بکنه. این طوری که داره پیش میره، به جایی نمیرسیم.
پی نوشت: برای اینکه بهتر متوجه بشید در دنیا دارن به ما چطور نگاه میکنن، این لینک رو حتما" ببینین.
فقط این رو هم اضافه کنم بین صد ها جلد مجله ای که در یکی از فروشگاه های City Mall بود، چنان این کاور تو چشم میزد که هر کس از در وارد میشد بلافاصله نگاهش روی این جلد میرفت. جهت روشن شدن ذهن برخی، ممنون میشم به این پست و این لینک در بلاگ خودتون اشاره کنید.
سلام، صدای من رو زنده از بیروت میشنوید! بعد از یک سفر نسبتا" طولانی از مسیر تهران-قطر-بیروت به مقصد رسیدیم. از شب قبل اصلا" نخوابیده بودم و داشتم تلف میشدم، اما انقدر جاذبه های اینجا زیاده که خواب تا مدتی یادم رفت...
اولین چیزی که به ذهن آدم میرسه و فکر کنم اکثر ایرانی هایی که به سفر های خارجی میرن همین ذهنیت رو داشته باشن، این جمله است: اینا زندگی میکنن، ما هم زندگی میکنیم!
جای تاسفه که حتی کشور جنگ زده و بحرانی و ضعیفی مثل لبنان هم باید از ما پیش باشه، ولی واقعیته. وقتی کشور درپیتی مثل قطر -که وقتی از بالا نگاش میکنی جز یک بیابون و چند تا ساختمون چیزی نیست- هم به خودش جرئت میده به ایران حرف بزنه، چه انتظاری میشه داشت؟
همیشه به همه گفتم ایران میمونم. همیشه هم همه به من گفتن باید از ایران رفت. اما الان میبینم واقعا" باید در افکارم کمی تجدید نظر کنم.
اولین قرارمون با دوستان همکارمون که از کشورهای خلیج و عرب میومدن ساعت ۸ بود. وقتی اومدن و طرز برخوردشون و لباس پوشیدن و حرف زدنشون رو دیدم، فهمیدم که ما ایرانی ها اینجا خیلی تابلو شدیم! اونا خیلی راحت و شاد و بی خیال و ما رسمی و پر استرس! کلی تدارک دیده بودم که مثلا" جلوی اینا کم نیاریم ولی از اونور بام افتادم. جو مجلس خیلی راحت تر از اونی بود که فکر میکردم. منو بگو که این همه راه دو دست کت شلوار آوردم، در حالی که Product Manager که یک جوان لبنانی مسیحی هست خودش با شلوارک اومده بود!! و بقیه هم کاملا" تیپ اسپرت بودن.
میدونین در یک کلام، آدم به شادی مردم اینجا غبطه میخوره.
بعد از معرفی و صرف نوشیدنی (البته غیر الکلی، هر چند اینجا به خصوص به خاطر جمعیت مسیحی زیادش از این نظر مثل اروپا است و حتی الان تو یخچال اتاق من هم از پیش پر از انواع مشروبات الکلیه!) به صرف شاورما که اصطلاح لبنانی برای ساندویچ هست دعوت شدیم! جاتون خالی چه ساندویچی بود، این همه ساندویچی تهران هست ولی فکر کنم باید برن بوق بزنن! و بعد هم برای قلیان به جای دیگه ای رفتیم (هر چند من در عمرم قلیان و سیگار نکشیدم ولی همکارم مثل من بچه مثبت نیست و منم باهاشون رفتم تنها نباشن!!) اونجا با یکی از همکاران لبنانی یک دست تخته نرد حسابی زدیم و خدایی عجب بازیکنی بود! الان هم تازه به هتل برگشتیم و فردا از ۹ صبح تا ۶ عصر کلاس و ورک شاپ داریم.
حیف از ایران، باید خیلی قدرتر از اینا باشه، و مردمش بسیار شادتر. خیلی خیلی بیشتر. حیف...
پی نوشت : میخواستم عکس هم بذارم اما واقعا" الان نمیتونم از بس خسته ام، سعی میکنم فردا بذارم. باز هم سر بزنین.