خیلی دلم تنگ شده بود برای اینجا. شارژ اینترنتم یک هفته ای میشه که قطع شده و با توجه به گم شدن کارت عابر بانکم و کمبود حوصله برای در صف بانک ایستادن در ساعات اداری تا الان امکان شارژ مجدد پیدا نکردم...با این دایال آپ هم که مفتش گرونه، آدم حوصله نمیکنه پای نت بشینه.
این یک هفته طی یک ماموریت ویژه بیشتر از 50 بیمارستان رو در سراسر تهران ویزیت کردم...خیلی باحال بود. اینکه آدم به جایی بند نیاشه و برای کار خودش برنامه ریزی کنه و آخر هم خیلی زودتر از زمان مورد انتظار پروژه رو تحویل بده. حس خوبی به آدم میده. از همه بهتر اینکه به هر جای این شهر که در شرایط عادی از زور ترافیک و طرح و غیره با ماشین خودت جرئت نمیکنی بری، به راحتی با ماشین شرکت رفت و آمد میکنی و با جلو افتادن از برنامه ریزی قبلی، به کار شخصی خودت هم میرسی. جالب اینکه حتی برای رفت و آمد به خود دفتر شرکت هم از ماشین شرکت میشه استفاده کرد و من دیگه غیر از ساعات عصر اون هم فقط برای استخر و بیرون رفتن ماشین خودم رو حرکت نمیدم.
این روزها تب و تاب انتخابات همه جا رو گرفته...خیلی از دوستانمون با حوصله میشینن و آنالیزهای مختلف سیاسی انجام میدن. من اما دیگه حوصله این بحث ها رو ندارم و حتی نمیدونم کاندیداها دقیقا" چه کسانی هستن!! تا دوره قبلی من همیشه رای میدادم اما حالا که عملکرد دولت رو طی این سالها مرور میکنم میبینم در نهایت هر کس رای آورده یک جای اساسی از کار لنگیده...بدتر اینکه کسانی با دیدگاه های به شدت متفاوت، به تناوب این پست رو به عهده گرفتن و نتیجه این بوده که هر بار سیاست های کلی مملکت زیر و رو شده و از هیچ مجموعه سیاستی به جای مشخصی نرسیدیم. انگار این کشور با سیاست آزمون و خطا داره اداره میشه! همه دنیا دارن با یک سیاست مشخص به جلو میرن و ما دور خودمون میچرخیم و مدام حرف میزنیم. برای من یکی دیگه فرق نمیکنه کی رییس جمهور بشه.
بگذریم...یکی از سرگرمی های مورد علاقه من که همیشه خیلی دلم میخواست در موردش حرف بزنم و اتفاقا" به نحوی سیاست مشخص و رو به جلوی سایر کشورها رو نشون میده، دانلود و تماشای فیلم های انیمیشن ژاپنی هست که اصطلاحا" Anime نامیده میشن. بسیاری از این مجموعه ها (البته قدیمی ها شون) رو تلویزیون ما نشون داده و همه ما خاطرات فراوانی از اون دوران داریم. بنابراین اولین تصوری هم که در ذهن شما ایجاد میشه اینه که مورد بحث ما همون کارتون های برنامه کودکه!!
به عنوان اولین نکته در این بحث، باید بگم که سخت در اشتباهید. اولا" anime ها محدوده بسیار وسیع سنی از کودکی تا بزرگسالی رو در ژانرهای مختلف در بر میگیرن که از این نظر خیلی شبیه فیلم های سینمایی معمولی هستن. حتی از نوع مبتذل و مستهجنشون هم وجود داره! ثانیا" این فقط در کشور ماست که تماشای کارتون مخصوص کودکان و نوجوانان تلقی میشه و بزرگسالان فقط فیلم میبینند! فروم ها و گروه های اینترنتی بسیار زیادی وجود داره که برای بحث و گفتگو در مورد anime ساخته شدن و کاربرانشون هم همه بزرگسال هستن، و چنان با حوصله سناریو و شخصیت پردازی و صداگذاری و ده ها نکته دیگه این انیمیشن ها رو نقد میکنن که آدم فکر مینه با مجموعه داوران مراسم اسکار طرفه! غیر از اون گروه های زیادی از طرفداران این مجموعه ها هستند که فقط به خاطر علاقه شخصی و بی هیچ سود مالی برای anime ها زیرنویس انگلیسی یا زبانهای دیگه رو میذارن که با توجه به دشواری فوق العاده زبان ژاپنی کار بسیار شاقی محسوب میشه.
معمولا" سناریوهای این مجموعه ها با گشاده دستی فراوان از تخیل نویسندگانشون بهره بردن ( که بعضی ایده ها شون واقعا" فوق العاده است) اما خیلی هاشون هم ماجراهای تاریخی یا کتاب های معروف رو به تصویر کشیدن و کاملا" با فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی معمولی رقابت میکنن. غیر از اون، آهنگ سازی این مجموعه ها معمولا" خیلی خوب و بعضا" بی نظیره به نحوی که موسیقی های جاودانه ای رو خلق میکنن که شما اگر بشنوید باور نخواهید کرد این همه زیبایی و این همه کار موزیکال مربوط به یک به قول خودتون کارتون باشه. همیشه برای هر مجموعه anime یک یا چند سی دی مجموعه موسیقی به نام OST یا Original Soundtrack منتشر میشه که برای خودش بازار و طرفداران جدایی داره. مثلا" برای یکی از همین مجموعه ها که 22 سال پیش ساخته شده 7 سی دی OST هست که موسیقی های فوق العاده ای درش وجود داره و هنوز که هنوزه دست به دست میچرخه و دانلود میشه!
نکته دوم اینکه در تمام این انیمیشن ها که موضوعشون در خود ژاپن میگذره، باورها، اعتقادات، رسوم و آداب و فرهنگ ژاپنی کاملا" گنجانده شده و با زیرنویس دار کردن این مجموعه ها و صدورش به تقریبا" تمام کشورهای جهان، ژاپن به راحتی داره زبان و فرهنگ خودش رو به تمام دنیا صادر میکنه و در جهان گسترش میده. ژاپنی که در جنگ جهانی دوم پس از هزینه های فراوان جانی و مالی شکست خورد و توسط آمریکا اشغال شد، امروز به جایی رسیده که نه تنها اقتصادش دنیا رو متحیر کرده، بلکه در سایر زمینه ها هم رو به جلو میره و در همه جا و بیشتر از همه خود آمریکا نفوذ کرده. من تاثیرش رو در مورد خودم به عنوان یکی از میلیون ها مشتری این صنعت دارم میبینم...منی که تقریبا" هیچی از فرهنگ و زبان ژاپنی نمیدونستم امروز میتونم چندین صفحه در مورد این فرهنگ قلمفرسایی کنم و زبان ژاپنی رو هم از مقایسه جملات شنیداری با زیرنویس ها تا حدود زیادی (به نسبت اینکه ژاپنی از مشکل ترین زبانهای دنیاست) فرا گرفتم. ما که وارث زبان و فرهنگ پارسی هستیم چه کردیم؟ غیر از اینکه سالها عربی رو وارد زبان خودمون کردیم، سبک ناقصی از زندگی غربی رو اجرا کردیم و هیچ کاری برای صدور که هیچ، برای حفظ میراث خودمون نکردیم؟ جای تامل داره.
فکر کنم برای این پست همین مقدار کفایت کنه. اگر دوست داشتین بعدا" در مورد این بحث بیشتر مینویسم. ضمنا" امیدوارم دوستان گلم که نتونستم بهشون سر بزنم عذرخواهی من رو بپذیرن... با کمی تاخیر به زودی میام و خدمت همگی عرض ادب میکنم.
* فکر میکنم به غیر از کشاورزها، هیچ کس دیگه ای به اندازه من و پرسنل داروخونه از بارون دیشب خوشحال نشد!! به لطف این بارون شب نسبتا" خلوتی داشتیم...البته برای شیفت امشب این بارون فاجعه بود چون همه ملت جبران دیشب رو خواهند کرد!
دیشب یکی اومد قرص خواب آور خواست، طبیعتا" نداشتیم! ظاهرا" برای بچه اش میخواست که به خاطر استرس امتحان خوابش نمیبرد...اوضاع وقتی جالب شد که خود شازده (که بیشتر از 12-13 سال نداشت! ) سرشو از دریچه تحویل نسخه کرد تو و با حق به جانبی تمام گفت: آقا قرص خواب آور ندارین؟ گفتم نسخه. گفت خب من شب چطوری بخوابم! بابا قرص خواب آور که دیگه تجویز نمیخواد!!!!!
بعد از چند ثانیه تو شوک بودن، کلی خندیدم : اِاِاِ؟؟ نه باباآآآآ ؟؟ برو بچه شربت بروفنت رو بخور!!
خندیدم ولی دلم میخواست زار میزدم به حال این ملت! خدایی عجب پیشرفتی کردیم! به همه تبریک میگم!! واقعا" که!
** شرکت جدیدی که میرم، از زمین تا آسمون با قبلی فرق داره...اینجا همه چهره ها خوشحال و خنده ها از ته دله، چشمها هم میخندن...بر خلاف اون خراب شده که خنده ای اگر بود به لب ها ختم میشد، و انگار به قیافه ها شون گرد مرگ پاشیده بودن! چیزهایی که منو واقعا" خوشحال میکنه خیلی محدودن...یکیشون خنده دیگران و اطرافیانه...برادری دارم که از من خیلی بزرگتره و زیاد نمیخنده. از بچگی عادت داشتم هر وقت تلویزیون چیز خنده داری نشون میداد سرمو بر میگردوندم و به قیافه برادرم نگاه میکردم که ببینم اونم میخنده؟ و از اون خنده من هم خیلی بلندتر میخندیدم. تماشای خنده دیگران خیلی برام لذت بخشه...اگر بهم نزدیک هم باشن که لذتش چند برابره. برای منی که خنده واقعی رو تقریبا" فراموش کرده بودم، خیلی خوب شد و خوشحالم که عدو سبب خیر شد و من به این شرکت اومدم.
*** ظرف دو هفته اخیر مادر رومینا پیشنهاد داد بیشتر به آموزش رومینا برسیم و در یک مهد (در واقع پیش دبستانی غیر انتفاعی) دو زبانه ثبت نامش کنیم. علی رغم هزینه نسبتا" زیادی که داشت به نظرم منظقی بود و قبول کردم، بچه که نباید قربانی اختلاف ما بشه. در ضمن پیشنهاد کردم دیگه برای تحویل بچه کلانتری نریم...اما این صلح موقتی به یک هفته بیشتر نکشید و بازم بر اثر لجبازی و توقع بیجای خانم که قدر هیچ چیزی رو نمیدونه، کارمون امروز به کلانتری ختم شد. از این همه نمک نشناسی و طلبکار بودنش خسته شدم. باید خیلی ممنون رومینا باشه، چون تنها عامل واقعی که باعث میشه از نابود کردنش چشم بپوشم و از انتقام این همه کارهایی که کرده صرف نظر کنم، وجود همین بچه است.
**** گاهی دلم میخواد سقف رو بشکافم فقط به خاطر این که از توی خونه آسمون و ستاره ها رو ببینم...از در و دیوار و سقف خونه خسته شدم. نمیشه بیرون تو چادر زندگی کرد؟ نمیشه از نردبان آسمون بالا رفت؟ اگر روزی خودم خونه دلخواهم رو بسازم، مثل این استادیوم های جدید براش سقف متحرک میذارم...هر چه قدرم هزینه داشته باشه مهم نیست.
من نمیدونم تو این بیمارستان خراب شده ما چه خبره که هر روز شلوغ تر میشه!!! دیشب از ۷ عصر تا ۱ صبح، ۴۵۰ تا نسخه داشتیم، اونم نسخه های سنگین، نه تک قلمی و تکراری! واقعا" این وضع به کجا میخواد برسه؟
دیشب جهنم واقعی بود...نمیدونستم نسخه رد کنم، یا جلوی دعوای بچه ها با بیماران رو بگیرم، یا خودشون رو از هم جدا کنم که همدیگه رو تیکه پاره نکنن؟ بعد از چهار ساعت و نیم یک ضرب روی صندلی نشتن و نسخه رد کردن، نیم ساعت رفتم شام بخورم و استراحت کنم کم مونده بود سر اینکه کارها رو تو این مدت چطوری تقسیم کنن همدیگه رو بزنن! قبلا" مشکلی نبود ولی ظاهرا" تحملشون از این شلوغی تموم شده بود. عجب شبی بود...!!
یک رکورد جالب هم ثبت کردم...رد کردن نسخه ۳ قلمی در۸ تا ۹ ثانیه،شامل خوندن نسخه، چک اقلام و تعدادشون، دستور زدن و فرستادن برای تحویل (اون موقع بس که شلوغ شد یکی از بچه ها رو آوردم که نسخه ها رو به بیمارا تحویل بده). خودم هم باورم نمیشد... مثل گلوله نسخه رد میکردم و باز هم شلوغ بود!
فکر میکنم باید نیم شیفت یک نفر اضافه از این به بعد بیاد فقط برای تحویل دارو، وگرنه به مشکل میخوریم. فکرشو بکنین این وسط یک نسخه هم اشتباه پیچیده میشد، اون وقت ۱۰ تا نسخه عقب میفتادیم. بیچاره دو تا متخصص های داخلی و اطفالمون تا ساعت ۱ حتی دستشویی نتونسته بودن برن، چه برسه به شام!! فحش و ناسزا بود که از طرفشون نثار بیمارستان و مملکت و احمدی نژاد و جد و آباد ملت میشد. همینطور هم بچه های داروخانه. همه بریده بودن.
نمیفهمم این همه آدم بیکارن نصفه شب میان اونجا؟ به خدا نسخه ها رو که نگاه میکنی خیلی ها به راحتی تو خونه هم میتونستن مشکلشونو حل کنن. فقط به این خاطر که مجانیه. مجانی!! لعنت به این سیستم احمقانه. مردم اسم "رایگان" که میشنون همین طور هجوم میارن. میدونین به چی شبیه؟ صف غذای نذری رو دیدین؟ اکثرا" نه به خاطر تبرکش بلکه به خاطر مفت بودنش میان. اینجا که من هستم هم همین طوریه دقیقا". جوری میان دکتر و بعدش دارو میگیرن انگار فردا قراره قحطی دارو بشه یا اینکه دارو غذای نذریه!! کسانی داریم که هر شب اونجا هستن و انگار اعتیاد دکتر و دارو دارن! این چه وضعشه؟ تمام بدنم کوفته است. امیدوارم به زودی افزایش نیرو بدن و گرنه کم میاریم.