فکر می کردم از اول سال جدید منظم تر آپ کنم و حتی دفعاتش رو به 3 روز یک بار برسونم! اما انگار روتین زندگی که به هم میخوره همه چیز حتی وبلاگ آپ کردن هم تحت تاثیر قرار میگیره.
از بعد از تعطبلات کار جدیدم رو در نمایندگی یک شرکت داروسازی معروف خارجی شروع کردم. جالب بود که معمولا" سیاست این شرکت ها عدم استفاده از افرادی هست که جای دیگه ای ( مثل داروخانه من) مشغول هستند و میخوان تمام وقت فرد رو (حتی شب ها!) در اختیار بگیرن. اما به هر حال با کار من به عنوان مسئول فنی شب داروخانه کنار اومدن...و تونستم کار دوم خودم رو که اهمیت استراتژیکی هم داره حفظ کنم.
از جای جدید و از صفر شروع کردن کمی ناراحتی و کلی هیجان داره!! در واقع اگر اوضاع عادلانه پیش رفته بود من الان باید مدیر بازاریابی شرکت سابقم می بودم ( مدیر فعلی 3 بار من رو برای این پست پیشنهاد داده بود، اما امان از لابی ها و پارتی های پنهان اون شرکت!) ولی الان باید در موقعیت یک نماینده علمی یا MedRep باشم و باز پله ها رو از اول طی کنم. از طرف دیگه میشه گفت نمایندگی علمی این شرکت به مدیریت در اون شرکت شرف داره! اصلا" استیل و روش کار اینها داستان دیگه ایه.
بعد از 3 مصاحبه پیاپی وقتی برای صحبت های نهایی به شرکت رفتم، گفتگوی مفصل و طولانی با مدیران شون داشتم. مقایسه سیستم های بازاریابی ایرانی و خارجی، وضع بازار دارویی ایران، و انتخاب فیلد کاری (یعنی دارویی که باید روش کار کنم) قسمت اعظم این گفتگو رو تشکیل میداد. کلی به هم دیگه امیدوار شدیم! من از اینکه چنین جای منظم و خوش استیلی از لحاظ کاری رو پیدا کردم، و اونها از اینکه یک داروساز باتجربه میخواد ویزیتورشون باشه!
آخر گفتگو یک جزوه 300 صفحه ای انگلیسی رو جلوم گذاشتن - توجه داشته باشید که این جزوه فقط راجع به همین یک دارو بود که از مباحث پایه فیزیولوژی مربوطه شروع کرده بود و پس از گذشتن از مباحث درمانی به توضیحات خود دارو ختم شده بود، در واقع از لحاظ آموزشی و اصول بازاریابی یک شاهکار بود!- که تا قرار بعدی (یک هفته بعد) بیشترش رو مطالعه کنم و کم کم برای کار روی اون داروی خاص آماده بشم. از شما چه پنهون من هم برای اینکه خودی نشون بدم همش رو تا آخر خوندم، خلاصه نویسی کردم و 12-13 تا ایراد فنی هم گرفتم که حالشو ببرن! واقعا" باورشون نمیشد. 4 تا از سوال ها رو اصلا" نتونستن جواب بدن و قرار شد مدیر خارجی این محصول که اومد ایران ازش بپرسن! خودم اسم این کار رو گذاشتم شروع طوفانی، اما خواهرم اسم دیگه ای براش داشت...بهم گفت باز تو یه جا برای کار رفتی زمین و زمانشون رو اول کار به هم ریختی که زیرآبتو بزنن؟؟ شاید راست بگه...شرکت قبلی هم همین کارو کرده بودم. امیدوارم اون داستان اینجا تکرار نشه. چه کنم گاهی خون مبارزه طلبیم بد جور جوش میاد!:))
اما اوقات فراغت!! خب در این فاصله که منتظر بودم تکلیفم با این شرکت معلوم بشه وقت اضافی زیاد داشتم. تصمییم گرفتم یک باب سرگرمی جدید برای خودم باز کنم!
از بچگی همیشه علاقه عجیبی به اسلحه و تیراندازی داشتم. این علاقه هیچ وقت از بین نرفت که هیچ، تشدید هم شد. اما پدرم که درجه شیطنت من رو میدونست هرگز اجازه نداد طرف این چیزا برم. دوران دانشجویی تا الان هم مشغله کاری و ذهنیم بیش از این بود که به این کارا برسم. در واقع الان که نگاه میکنم، میبینم بعد از 13 سال این 1 ماه اولین وقت کاملا" خالی بود که برام پیش اومد...برای اولین بار نه درس داشتم، نه کار زیاد، نه سربازی و نه وظایف زندگی مشترک. جالبه ها! 13 سال تلاش مداوم و بی وقفه که واقعا" فرصت سر خاروندن هم نداشتم، چه زود گذشت.
به هرحال کاری رو کردم که از بچگی آرزوش رو داشتم : یک تفنگ بادی عالی و جدید 5.5، با یک دوربین خریدم و در و دیوار محل رو باهاش به گلوله بستم!!! واقعا" لذت بردم. تک تیر اندازی و دقت و کمالی که درش نهفته هست واقعا" عالیه! البته بعد از اینکه ناخواسته منبع انبساط آب گرم همسایه روبرویی رو از 40 متری سوراخ کردم (فکر نمیکردم قدرت این تفنگ تا این حد باشه) و کلی وقت برای تعمیرش گذاشتم کمی بیشتر مراعات ملت رو کردم!! اما خدایی این چند روز شیطنت کودکی به حد کمال در من شکوفا شده بود!
یک اتفاق جالب دیگه هم افتاد و اون وقتی بود که برای جمع کردن باقی وسایلم به شرکت سابقم رفتم. خیلی برام جالب بود کسایی که حتی فکرش رو هم نمی کردم از رفتن من ناراحت و دلتنگ بودن...انگار جدی این رسم ما آدماست که وقتی کسی نیست یاد ارزشش میفتیم. به هر حال خوشحال شدم که خیلی بیشتر از اون چه فکر میکردم، دوستان و طرفدارانی در شرکت داشتم. دلم براشون تنگ میشه...حتی برای دشمنان قسم خورده ام هم دلم یه جورایی تنگ میشه.
راستی نظرتون راجع به موسیقی وبلاگ چیه... به نظرتون بذارم همین باشه یا وقتشه عوضش کنم؟
سلام و صد سلام و هزار آرزوی سلامتی و شادی برای همه دوستانم که خیلی خیلی دلم براشون تنگ شده بود. شرمنده که انقدر دیر آپ کردم، هفته اول رو که کامل شیفت شب داروخانه بودم و هفته دوم هم رفتم مسافرت و نرسیدم آپ کنم.
از نظرات صمیمانه تون در پست قبلی و لطفی که داشتید بی نهایت ممنونم و امیدوارم بتونم لایق تمجید دوستان باشم، و نقاط ضعفی رو که به نظرتون رسیده هم برطرف کنم.
عید امسال برای من خیلی متفاوت بود، اتفاقات خوبی برام افتاد. اول اینکه بعد از 3 سال سال تحویل رو با دخترم بودم. بعدش یکی از دوستان هم مدرسه ای رو بعد از 13 سال پیدا کردم و کلی از دیدار هم فیض بردیم! و یک مسافرت خوب و جدید هم رفتم که خیلی بهم چسبید و در طی این سفر تونستم یکی از همکاران خوب خودم که خواننده وبلاگم هم هست رو ببینم و یک دوستی خیلی صمیمی حاصل این دیدار بود.
اولش میخواستم با پیمان و نوید بریم شیراز که دیدم یه کم تنبل تشریف دارن! داشتم فکر می کردم کجا برم که برادرم تماس گرفت و گفت با خانواده اش اصفهان هستند و من رو هم دعوت کرد که با هم باشیم. من هم از خدا خواسته قبول کردم و دوشنبه رفتم.
آخرین باری که اصفهان بودم چهارده سال پیش بود که میخواستم دانشگاه آزاد امتحان بدم و فقط یک شب اونجا بودم و غیر از سی و سه پل جایی رو ندیده بودم. فکر نمیکردم انقدر زیبا باشه ولی بود. خوب شد قبل عید یک دوربین توپ خریدم وگرنه کلی ضرر میکردم. چند روزی که اصفهان بودم انقدر عکس گرفتم که خودم تعجب کردم، فکر کنم شما هم تعجب کنین
:
چند تا عکس اول از باغ پرندگان اصفهان و بقیه از موزه پروانه ها، چهلستون، مسجد شیخ لطف الله، سی و سه پل و هتل عباسی هستند.
زیاد قصد خرید نداشتم ولی وقتی میخواستم یکی دو تا کار خاتم کوچک بگیرم توی مغازه طرف (که انصافا" یک پا فروشنده و بازاریاب و تاجر برای خودش بود!) چند تا تخته نرد خاتم کاری دیدم که خیلی زیبا بود. باز هم قصد خرید نداشتم و به خود فروشنده هم گفتم، اما وقتی داشت راجع به طرز ساخت خاتم برام توضیح میداد یکی از همین تخته ها رو از ویترین بیرون آورد که وقتی دیدمش دل و دینم رو برد!! چه زیبایی، چه هنری!! باور نکردنی بود. همینطوری ازش پرسیدم چند گفت 190. وقتی گفتم میخوامش کلی حرص خورد که چرا بالاتر نگفته! (از 1 ساعت قبلش انقدر قیمت پرسیده بودم و نخریده بودم که عمرا" فکر نمیکرد خریدار همچین جنس گرونی باشم!) البته واضح بود هنوزم حاشیه سودش خیلی بالاتر از این حرفاست رو این حساب 40 تومن هم تخفیف گرفتم و 150 خریدمش. کارش به جایی رسیده بود که میخواست روی طاس تخته سود کنه و طاس پلاستیکی به من بده! این اصفهانیا....وقتی پای پول بیاد وسط دیگه کسی به پاشون نمیرسه!
اما خووووووب چیزی خریدم، واقعا" زیبا و چشم نوازه. عکساشو میذارم خودتون قضاوت کنین:
فکر نمیکنم 150 تومن برای چنین مجموعه زیبایی از هنر ایرانی (واقعا" همینه، خیلی کارای مختلف روش انجام شده) زیاد باشه.تازه زیاد خوش عکس نیست!!
بعد از 2 روز برادرم اینا رفتن، اما من با همون دوستی که گفتم قرار گذاشتم و رفتم پیشش. سیزده بدر رو اصفهان بودم و تازه هوا آفتابی شده بود (این دو روز بارون بود همش). چه خبر بود!! کنار زاینده رود...
میخواستم جمعه هم باشم و عصرش برگردم و برای اولین بار بعد از 8 ماه یک بار رومینا رو نبینم و بذارم برای هفته بعد، واقعا" به این استراحت نیاز داشتم. اما وقتی با جیغ و داد و گریه زاری مادرش مواجه شدم تازه فهمیدم رومینا چه قدر وقتی پیش اونه بهانه من رو میگیره و چه پدری ازش درآورده...مادرش تا حالا برای اینکه کم نیاره این رو از من پنهان کرده بود. چه میشه کرد، خود کرده را تدبیر نیست.
به هر حال دیدم نیاز رومینا بیشتره، عصر 13 با اتوبوس برگشتم و نیمه شب رسیدم تهران. الانم که خواستم بگیرمش مادرش گفت انقدر بهانه گرفته و دیر خوابیده که هنوز (ساعت 10 صبح) خوابه. منتظرم بیدار بشه تا بیارمش پیش خودم...امیدوارم بتونم انقدر سرحال و شاد و پرانرژی بمونم که براش بهترین پدر دنیا باشم.
پی نوشت: بالاخره عکس ها درست شد. اولش لود نمیشد!!