صبح شنبه به خیر دوستان و همکاران عزیزم. امیدوارم مطالب زیر که ادامه سری نکات مهم هست به دردتون بخوره![]()
ارتباط با بیمار (مراجعین به داروخانه):
۱-همیشه به خاطر داشته باشید به طور کلی فردی که به داروخانه مراجعه میکنه یا خودش بیماره یا کسی از نزدیکانش و نیومده اونجا که در مسابقه خوش اخلاقی و صبر شرکت کنه! فرهنگ عمومی هم که.... پس انتظار زیادی نداشته باشین.
۲-در صورت توهین بیمار عصبانی به پرسنل یا حتی شخص خودتون سعی کنید از توهین متقابل پرهیز کنین و با بیمار درگیر نشین. همیشه و همیشه یادتون باشه در صورت بروز هر نوع درگیری و اختلال در کار داروخانه، حتی اگر حق با شما باشه (که معمولا" هست) صاحبان داروخانه از شما حمایت نمی کنند بلکه از این شاکی میشن که چرا شر رو نخوابوندید. باور کردنش سخته ولی لطفا" باور کنید.
۳- وقتی اسم بیمار رو صدا می کنید حتما" نام و نام خانوادگی هر دو رو بخونید حتی در مورد اسامی غیر متعارف، چون واقعا" امکان اشتباه زیادتر از اون هست که فکر میکنید.
۴- بیماران به خصوص در داروخانه های شلوغ ناخودآگاه تمایل دارن هر اسمی که خونده میشه اسم اونا باشه که زودتر برن. این باعث میشه گاهی جدا" دچار توهم بشن و اسمی رو که حتی شباهت خاصی هم به اسم اونا نداره بشنون و تصور کنن نوبتشون شده!! و بیان داروی یکی دیگه رو ببرن. پس بلند و رسا و اگر ممکنه ۲ بار اسم بیمار رو بخونید.
۵- در داروخانه های بیمارستانی، مراجعین به داروخانه (که اینجا اکثرا" همراه بیمار هستند) آستانه تحمل بسیار پائینی دارند و معمولا" مثل بشکه باروت منتظر یک جرقه هستند. جهت کاهش احتمال درگیری سعی کنید:
الف: نوبت نسخه ها رو به هم نزنید حتی اگر نسخه ای تک قلمی بود جلوتر ردش نکنید.
ب: به بهانه هایی مثل مریض ما اورژانسیه، ماشینم بد جایی پارک شده، شیفتم شروع شده ( در مورد پرسنل بیمارستان) برای جلو انداختن نسخه افراد اصلا" توجه نکنید که به درگیری با بقیه مراجعینی که واقعا" تحت فشارن نمیارزه.
ج: وقتی نام بیمار رو صدا میکنید به خصوص اگر از بلندگو استفاده میکنید، سعی کنید لحنتون طوری باشه که در عین قاطعیت و رسا بودن، حالت پرخاشگرانه و طلبکارانه نداشته باشه. در غیر این صورت نه تنها اون بیمار یا همراهش بلکه سایر مراجعین هم تحت فشار عصبی قرار میگیرن و جو متشنج میشه و احتمال درگیری با مراجعین بعدی بالا میره... در واقع این کار مثل اینه که بذر درگیری و تنش بپاشید!! رعایت این نکته وقتی شلوغی آدمو کلافه میکنه خیلی سخته، ولی در اهمیتش شک نکنید که در درازمدت به سود شماست.
۶- در مورد مراجعینی که میخوان تک تک داروهاشون رو بشناسن که این برا چی خوبه؟ پاسخ خیلی مختصر و در حد عامیانه بدین (البته با رعایت نکات ایمنی که مبادا سوءبرداشت بشه و بیمار بره کار دست خودش بده!) وگرنه باید تا صبح ملت رو معطل کنین.
۷- مقوله مشاوره دادن به بیمار خیلی بزرگتر از اونیه که اینجا جا بشه و خودش یک کتاب میخواد. فقط به همین اکتفا می کنم که سعی کنید وقت رو عادلانه بین بیماران تقسیم کنید و اگر وقت بود از راهنمایی حرفه ای دریغ نکنید.
۸- داشتم فراموش میکردم...بعضی افراد اسامی خانوادگی عجیب غریبی دارند که ممکنه خیلی دوست نداشته باشن بلند خونده باشه . حتی بعضی اسامی تلفظ های مختلفی ممکنه داشته باشند که یکیشون معنی ناهنجاری بده. وقتی به همچنین مواردی برخورد میکنین سعی کنین طوری بیمار رو صدا بزنین که باعث ناراحتی یا خجالتش نشه. احترام به احساسات بیمار راه دوری نمیره، چون احترام متقابل اون و از اون مهمتر سایر مراجعین به شما رو به دنبال داره که موجب تسهیل در کار میشه و در نهایت به نفع خود شماست.
فعلا" این نکات به ذهنم رسید، اگر بهش اضافه کنید ممنون میشم. به هر حال از اساتید و بزرگواران خواهشمند است این بنده رو را از نظرات ارزشمند خودشون بی نصیب نگذارند
.
پی نوشت: گفته بودم جواب نظرات دوستان رو حتما" میذارم که متاسفانه در این ۲-۳ پست اخیر واقعا" فرصتی برای این کار نداشتم وضمن تشکر بابت این همه لطف و محبتتون که واقعا" شرمنده ام کرد، ازتون صمیمانه عذر خواهی می کنم. سعی می کنم این بار دیگه بد قول نشم
.
یکشنبه : پروازم به مشهد برای ۱۰:۳۰ صبح بود، اما دوستی که بلیطش رو برام جور کرده بود بهم گفته بود شب! من هم که سابقه پرواز زیاد ندارم اصلا" خاطرم نبود که ۱۰:۳۰ شب رو ۲۲:۳۰ مینویسند و همون کلمه شب تو ذهنم مونده بود...به هر حال دیر متوجه شدم و در کمال ناباوری از پرواز جا موندم. شب رفتم فرودگاه ولی جای خالی نبود...پیش خودم گفتم لابد امام رضا از اینکه من به جای اینکه هدفم دیدار مزار خودش و عرض تسلیت باشه، اینطور شاکی و فقط برای حاجات خودم دارم میرم پیشش، رنجیده و خواسته حالمو بگیره که انصافا" هم بد گرفت. برگشتم خونه و سر نمازم گفتم خدایا اصلا" من نبودم. هیچی هم نمیخوام. فقط دلم گرفته و تنگ شده، میخوام تو حرمش بهش متوسل بشم و کمی با خودت حرف بزنم .
دوشنبه: ساعت ۵ صبح دوباره رفتم...دیدم چه خبره، ملت از شب قبل تو فرودگاه خوابیدن. تو لیست انتظار پرواز نفر ۲۰ بودم! اونم در روزی که خیلی بعید بود کنسلی داشته باشه. به هر حال نا امید نشدم. توکل کردم به خدا و اونم حال داد، بعد از پرواز اول که ۶:۴۵ بود و فقط ۳ تا کنسلی داشت، پرواز دوم (۹:۴۵) که مال شرکت نفت بود کلی جای خالی داشت!! اصلا" باورکردنی نبود. وقتی بطلبه ردخور نداره.
ساعت ۱۱:۳۰ فرودگاه مشهد بودم و بعد از اینکه وسایلم رو گذاشتم هتل بلافاصله رفتم حرم. ولی وقتی به نزدیک ضریح رسیدم، با وجود این که زیاد شلوغ نبود احساس کردم چیزی منعم میکنه که برم نزدیکش... انگار عین این کسایی که خرشون از پل گذشته، بازم پررو شدم و فقط فکر خودم هستم. دو دور با جمعیت تو مسیری که از جلو ضریح رد می شد چرخیدم...تازه آداب حرم یادم اومد و باز دلمو صاف کردم از خودخواهی. اول زیارت مخصوص امام رضا که خودش ۴ قسمت داره. جلوی ضریح مثل بقیه ایستادم و قسمت اولشو خوندم...قسمت بعدی بالاسر حضرت انجام میشد که بی نهایت شلوغ بود. افراد زیادی اونجا منتظر بودن که جا خالی بشه ولی تا من رسیدم درست جلوی پام یکی بلند شد و جای خودشو به من داد!!! انگار بلافاصله جواب میگرفتم. بعد از پایان زیارتنامه (البته یک قسمت کوچیک هم داره که در محل پایین پای حضرت باید خونده بشه اما من دلم نمیومد از محل بالاسر بلند بشم) از همون طرف رفتم به سمت ضریح...باورم نمیشد اما در اون لحظه خاص برای یک لحظه تقریبا" کسی سر راهم نبود!! چه راحت رسیدم به ضریح این بار...
حدود ۴ عصر بود که به هتل برگشتم...بعد از یه استراحت کوتاه، رفتم پیش یکی از دوستانم و باز شب برگشتم حرم. نیت کرده بودم به نیابت از پدرم و پدر یکی از بهترین دوستانم زیارت کنم و تا صبح نماز بخونم. اما خیلی شلوغ بود و بین این همه آدم-که متاسفانه خیلی هاشون به وضوح فقط محض تفریح و دور هم جمع شدن اومده بودن حرم- اصلا" نمیتونستم اون طور که میخوام خلوت کنم...مونده بودم چه کار کنم، همین طور که میگشتم به راهرویی رسیدم که خلوت بود تقریبا". همون جا شروع کردم ولی افرادی که دور و برم نشسته بودن اکثرا" خواب بودن و همین خادم حرمی رو که اونجا بود شاکی کرد و تصمیم به بیرون کردن همه از راهرو گرفت. به من هم بعد از تمام شدن یکی از نمازهام گفت که اینجا محل رفت و آمده. براش توضیح دادم چه نیتی کردم و خواهش کردم اجازه بده یه گوشه ای که مزاحم کسی نباشم نمازمو بخونم. بعد از اینکه حرفامو شنید، گفت بیا طوری که کسی نبینه برو این پشت (اشاره کرد به پرده ای که تمام طول یک طرف راهرو رو گرفته بود) پشت یکی از ستونا نمازتو بخون! این در حالی بود که خودم دیده بودم چند نفررو که خواستن برن همون جا (که خودمم نمیدونستم چی هست) مانع شده بود. رفتم و دیدم به به...یه نمازخونه بزرگ و بی سر وصدا که فقط 3 نفر دیگه توش بودن و اونا هم مشغول عبادت...نمیدونین چه حالی بهم دست داد...انگار مستقیم با خدا لینک کرده بودم! هرچه میخواستم آنا" بهم میداد!! فقط دستامو به بالا بردم و از ته دل شکر کردم. نمیدونین پیدا کردن همچین جایی وسط حرم اونم تو اون شلوغی چه لذتی داره...
فکر می کنم صادقانه ترین و خالص ترین نماز های عمرم رو اون شب اونجا خوندم. وقتی نزدیک اذان صبح شد، به پیر مردی که پشت ستون بغلی نماز میخوند در آماده کردن جای نمازگزاران کمک کردم (منظورم پارچه های باریک سرتاسریه که به ترتیب در عرض مسجد پهن میکنن و روش مهر میذارن، اسمشو نمیدونم) تازه اونجا بود که فهمیدم این ۳نفر هم از خدام حرم هستن و در واقع من تنها غریبه ای بودم که به اون محل در اون ساعت راه داده شده بود!! انگار به همه بار عام داده بودن و به من بار خاص!!
سه شنبه : سر ناهار بودم که یک اس ام اس از همسر سابقم رسید! نوشته بود میخوام رومینا رو بهت بدم، شنبه بیا برای کارای قانونیش!!!
شوکه شده بودم، فکرشم نمیکردم. یعنی به این زودی حاجت گرفتم؟؟! فقط تونستم بنویسم ok . تو دلم خدا خدا میکردم که مثل همیشه یه دفعه نظرش عوض نشه دوباره... در تماسی که با یکی از دوستاش داشتم گفت گویا از مسئولیت بچه خسته شده و میخواد خودشو خلاص کنه! حالا دلیل واقعیش بماند، مهم رومیناست.
اون روز (تاسوعا) و عاشورا غیر از شرکت در مراسم عزاداری، بیشتر به این گذشت که دعا کنم رای این آدم برنگرده...اما با این وجود پنجشنبه که داشتم میرفتم فرودگاه برای برگشت به تهران، دوباره پیغام داد که : من فعلا" در مورد رومینا پشیمون شدم، تا بعدا"! وقتی (برای ترغیبش) گفتم زودتر تصمیمتو بگیر که من الان میتونم، فرمودن هروقت بخوام تصمیم میگیرم، نخواستیش بهزیستی میگیرتش!! شما رو به خدا در مورد چنین آدم متزلزلی که راجع به بچه خودش اینطور حرف میزنه و تصمیم میگیره چی میشه گفت؟؟ خودش هم نمیفهمه چه کار داره میکنه...چی فکر میکردم در موردش و چی شد...از روی تجربه میدونستم بحث کردن بیشتر باهاش فقط اعصاب خرد کردنه، بی خیالش شدم و گفتم هر طور راحتی. و تو دلم گفتم، به هر حال از دایره حکم و تصمیم خدا که نمیتونی بیرون بری...
به هرحال فعلا" در حال انتظارم...اما مطمئنم در نهایت، رومینا پیش کسی برمیگرده که واقعا" حاضره براش همه کار بکنه و بی توقع دوستش داشته باشه...منتظرم، اما بی نگرانی.چون از ته دلم و با توسل به امام رضا حرفامو با خدا زدم. اگر همین الان درست نشده، حتما" حکمتی داره که بعدا" معلوم میشه...توکل به خدا.
پی نوشت : یکی از چیزایی که خیلی باعث تاسف و آزارم در این سفر شد، این بود که دیدم حتی حرم امام رضا هم شب تاسوعا و عاشورا تبدیل به پاتوق و محل گردهمایی و بگو بخند بعضی ها شده...فکر کنم ما به جای اینکه اینطور ادعای زنده نگه داشتن عاشورا و پیامش رو داشته باشیم، باید این پیام رو و حقیقت واقعی عاشورا رو خیلی بیشتر مطالعه کنیم. عزاداری به پوشیدن لباس سیاه و گریه های الکی و هزار کار ظاهرفریبانه دیگه نیست. چه بسیار دیدم- و دیدید- کسانی رو که در کسوت عزاداری...خدا خودش هدایتمون کنه.
عجب هفته شلوغ و عجیب غریبی داشتم...
۱- شاید از اونجا که دلم خیلی گرفته بود،آقا امام رضا ما رو طلبید اونم چه جور! وسط ازدحام مسافرای مشهد برای روزعاشورا، که میگن از سر سال جا رزرو میکنن، به راحتی بلیط رفت و برگشت هواپیما گیرم اومد اونم در بهترین فاصله زمانی ممکن. از اون طرف هم یکی از بچه های داروخانه ازم خواست یک شیفت جاش وایسم، منم به شرطی قبول کردم که یک شیفت منو در روز عاشورا کاور کنه! حتی هزینه بلیط هم هر چند نیازی نبود ولی پیش پرداخت شد! همون شب که بلیطم جور شد، داروخانه به مناسبت گرفتن ایزو ۹۰ هزار تومن پاداش به همه بچه ها پرداخت کرد که دقیقا" برابر هزینه بلیط میشه! باور نکردنی بود و چه شوری داشت این طلبیده شدن!! از طرف همتون نائب الزیاره میشم اگر خدا قبول کنه.
۲- صداقت گرچه به نظر خیلی ها حماقته، ولی اونی که باید ازش جواب بگیری حواسش هست. عدل خدا هم...خب اگر گاهی به نظر نیست لابد حکمتی داره، ولی معمولا" هست. گفته بودم که تو این شرکت خیلی ها بنده رو پنهان و آشکار مورد عنایت قرار میدن. یکی از این افراد مهندس.... مدیر واحد کامپیوتر بود که از زمانی که من مسئول وب سایت و سرور e-mail شرکت شدم، دشمن من شد و ظرف یک سال ۵-۴ بار ( دفعاتی که من خودم خبر دارم تازه!) سعی کرد من رو که به قول خودش برای خودم امپراطوری درست کرده بودم، با زیر آب زنی های خفن ساقط کنه. اما هفته پیش که قرار بود طی جلسه ای با مدیر عامل پاسخگوی برخی مشکلات شبکه باشه، بعد از این که خواست همه چیزو گردن من بندازه، با مدیر عامل- که من رو خوب شناخته و میدونه هرگز یک کلمه بهش دروغ نمیگم- درگیر شد و بلافاصله حکم اخراجش بعد از ۱۳ سال کار در شرکت صادر شد. بعدشم اومد تو اتاق من و با زشت ترین الفاظ ممکن منی رو که خدا رو شاهد میگیرم با وجود همه نامردی این آدم، هرگز بدش رو پیش کسی نگفته بودم و همیشه روابط حسنه ای باهاش داشتم (بلکه به خودش بیاد و بفهمه من به صندلیش چشم ندوختم!) مورد توهین قرار داد. با این وجود با کنترل خوبی که روی خشم خودم دارم، باهاش درگیر نشدم. ولی دلم کمی شکست. من واقعا" بدش رو نمی خواستم و از اینکه کسی اینطور اشتباه در موردم فکر کنه به شدت ناراحت میشم.
این دومین مدیری بود که ظرف یک سال گذشته سقوط کرد...اولی هم مدیر بازاریابی و فروش اسبق بود که اون هم همه کمی و کاستی خودش رو از چشم من میدید و مدام در حال تلاش برای سرنگونی من از همه جا بی خبر بود. آخرش هم خودش توی چاهی افتاد که برای من کنده بود. با این بنده خدا هم خیلی سعی کردم به تفاهم برسم، به خصوص که داروساز هم بود...ولی نشد که نشد. گاهی دلم میخواد برم بالای جایی و داد بزنم بابا من کاری به کسی ندارم، به پست کسی هم نظر ندارم، اومدم مردانه و صادقانه کار کنم. عملا" بارها هم اینو به خیلی ها گفتم ولی کسی انگار باور نمیکنه!!
۳- دیروز موقعی که میخواستم رومینا رو تحویل مادرش بدم، موقع بازی با یه بچه دیگه رو زمین سرخورد و کمی از بینی اش خون اومد که ظرف ۱۰ ثانیه قطع شد....ولی عکس العمل مادرش دیدنی بود. به مامورین کلانتری اصرار شدید می کرد که حتما" این واقعه رو صورتجلسه کنند که من بچه رو سالم گرفتم ولی سالم تحویل ندادم!! همه جوری نگاش میکردن که انگار به یه بیمار روانی نگاه می کنن...به هر حل قانونا" میتونست این کار رو بکنه و من هم بعد از نوشتن شرح واقعه (!!) به طور دقیق امضاء کردم. میدونین هر وقت فکر می کنم حماقت های این آدم تموم شده و دیگه بدتر از این نمیتونه کاری انجام بده، بازم با یه شاهکار جدید سورپریزم میکنه!! و هر وقت فکر می کنم...بماند، قرارم با خودم این بود دیگه غر نزنم و شکایت نکنم.
۴- مدیر عامل دستور داده تمام مدیران و روءسا اجبارا" سه شنبه ها ساعت ۵ باید بیان استخر!! هر کی هم نیاد جریمه میشه. نامه اش دقیقا" همون سه شنبه به من رسید! حالا فکرشو بکنین من هم همون شب شیفت بودم!! با خودم گفتم حالا فوقش میرم فقط تنی به آب میزنم و خودم رو خسته نمی کنم (رجوع کنید به نکات مهم در مسئولیت فنی داروخانه های شلوغ – قسمت اول!) اما وقتی رفتم دیدم به به عجب استخر بی نظیریه! از اون مهمتر یاران همه جمعند! خلاصه زنگ زدم به یکی از همکارا و با کلی اصرار که الان مدیر عامل گردنمو میزنه اگر زود برم و غیره (واقعا" هم همین طور بود!)، راضیش کردم بره شیفت. کلی هم خوش گذشت...ساعت ۷:۳۰ که شد مدیر عامل تصمیم به رفتن گرفت و به تبع ایشون همه راه افتادند. من اول میخواستم تا ۱۰بمونم بعد گفتم ولش کن کسی نیست حوصله ام سر میره. اومدم حاضر شم گوشیمو نگاه کردم دیدم ۱۷ تا میسد کال و ۸ تا اس ام اس دارم!! ( برای من این تعداد غیر قابل باوره!) نگو آقا که گویا با از ما بهتران قرار داشت، دلش نیومده بود قرارشو کنسل کنه و تصمیم گرفته بود عوضش ما رو قال بذاره!!! پشت سرش هم دکتر مدیر داخلی داروخانه که دوست خودمم هست زنگ پشت زنگ و اس ام اس پشت اس ام اس که پاشو خودتو برسون هر جور هست. به هر حال خودمو مثل گلوله رسوندم به داروخانه... از دیگر شاهکارای این همکار و رفیق ما اینه که یه بار که سر شیفتش برای کنترل اوضاع سر زده رفتم، دیدم برای خودش بعد شام لم داده و بچه ها نسخه رد می کنن! در توضیح فرمودن چون یه داروساز در حالت استاندارد نباید بیشتر از ۳۰۰ تا نسخه ماکزیمم تو یه شیفت رد کنه و در واقع باید دو تا داروساز باشیم، زحمت بقیه رو بچه ها می کشن!!! (هر چند واقعا" هم باید دو تا داروساز این شیفت ها رو اداره کنن) البته شوخی می کرد و ۵ دقیقه بعد رفت سر کارش ولی شوخی بدی بود... به من هم کلی تضمین داد که حواسش کاملا" به اوضاع هست، داروساز باسابقه و قدری هم هست و بچه ها رو خیلی خوب میشناسه. به هر حال بعد کلی موعظه من هم به شوخی گفتم اگر اینجا با این وضعیت کار دست ملت و من بدی ،خودم خیلی دوستانه از بلندترین نقطه این بیمارستان حلق آویزت می کنم!!
پی نوشت ۱: همکار محترمی که گویا پزشک عمومی هستند، تحت عنوان (یک دکتر عمومی) و بدون درج هیچ آدرسی، کامنتی روی پست چه کسی مقصر است گذاشتن به این شرح :
اون دکتر خیالش راحت بوده که در داروخانه قراره یک دکتر داروساز نسخه رو قبل از این که بپیچه چک کنه که خوشبختانه در این مورد استثنائاً کرده.
بالاخره باید اون حق فنی که میگیرید حلالتون باشه دیگه مگه نه؟
دوست عزیز! هرکسی وظیفه داره کار خودشو درست انجام بده و حق نداره به کس دیگه ای تکیه کنه تا اشتباه احتمالیش رو اصلاح کنه. در ضمن حق فنی که ما می گیریم در مقابل کاری که انجام میدیم نه تنها حلاله بلکه بسیار کمتر از حقمون هم هست. درسته بین ما داروسازا هم افرادی پیدا میشن که کارشون رو سرسری میگیرن، اما با آماری که من از ده سال کارم در داروخانه و برخورد با نسخه های پزشکان دارم، این نسبت در بین همکاران پزشک (به خصوص عمومی) عملا" بیشتره. به هر حال این دلیل بر توجیه اشتباه به این افتضاحی نمیشه. من دشمنی با همکاران پزشک ندارم، از هر کسی که کم کاری کنه انتقاد می کنم، پزشک و داروساز نداره.
پی نوشت ۲: دوستان زیادی تا الان بابت پروژه helping hand اعلام آمادگی کردند که از همشون ممنونم. این روزا به شدت درگیرم، یه کم سرم خلوت شد انشاالله سایت رو فعال می کنیم.
این روزا دیر به دیر می رسم آپ کنم...به خصوص این هفته که مشغول کارهای بازاریابی یه محصول جدید و میشه گفت مهمترین محصول شرکت تا به اینجا بودم. شب یلدا رو هم از بد شانسی در داروخانه سپری کردم و تنها مزیتش این بود که شیفت خیلی خلوتی داشتیم!!
اول از همه افتتاح سایت داروسازان ایران توسط دوست بسیار خوبم آفای دکتر علی براتیان رو تبریک میگم و به عنوان کسی که افتخار نویسندگی در این سایت رو داره شرمنده ام که زودتر در این مورد مطلبی ننوشتم. دوم اینکه ضمن پوزش فراوان از تاخیر زیادم، به کامنت های پست قبل پاسخ دادم و دوستانی که افتخار دادن و نظر گذاشتن میتونن پاسخش رو مشاهده کنن، بحث در مورد این پست همچنان در جریانه و امیدوارم بتونیم به جایی برسونیمش.
تازه از بیرون اومدم و همین یک ساعت پیش بود که دخترم رومینا رو که طبق روال آخر هفته پیشم بود تو کلانتری به مادرش تحویل دادم. واقعا" دلم برای این طفل معصوم میسوزه که چطور تمام زندگیش قربانی لجبازی و حماقت مادرش و بی تجربگی خودم شد و هر چه قدر هم تلاش کردم زندگیشو و حقش برای اینکه پدر مادر با هم بالا سرش باشند رو بهش برگردونم، نشد که نشد.
همیشه وقتی پیشمه جوری بهم می چسبه که دلم کباب میشه...حتی وقتی می خوابه معمولا" باید کنارش بخوابم و انگشتمو تو دستش بذارم که خوابش ببره. این سری که دیگه به اینم راضی نبود و تا نیم ساعت تو بغلم نخوابید راضی نشد.
گاهی وقتا فکر می کنم انگار تو بارگاه خدا هم پارتی بازیه... چطور خدا میاد مقام مقدس مادری رو به کسی بده که به اقرار همه کس حتی خانواده خودش، لیاقتش رو نداره ؟! کسی که بی جهت و با بهانه های واهی یک زندگی چند ساله رو که با هزار سختی به دست اومده بود و از هزار گذرگاه پر خطر به سلامت ردش کرده بودیم، نابود کرد و با لجاجت باورنکردنی سر اشتباهش ایستاد و آخرش هم کاری کرد که حتی پدر مادر خودش بعد از ۳۲ سال زندگی از هم جدا بشن؟! همه میگن این آدم روانیه. میگن قربانی اختلافات خانوادگیه. اما من حاضر بودم حتی همین بیمار روانی رو با همین خانواده مشکل دار به هر قیمتی درمان کنم بلکه لااقل مهر فرزند طلاق رو پیشانی دخترم نخوره...و جالبه که خدا، همون خدایی که دست ما رو از اول اونطوری بند کرد، رضایت به این نیت من نداد که نداد.
گاهی فکر می کنم عدل خدا دروغی بیش نیست...این کجاش عدالته که هشت سال از بهترین سالهای جوانی یک انسان که با پاک ترین نیت ممکن عهدی رو بسته، آخرش اینطور به هدر بره، زندگی چند خانواده این وسط با استرس ناشی از این قضیه دستخوش تغییرات ویرانگر بشه و از همه مهمتر یه بچه بی گناه این وسط آواره بشه؟! این آخری رو نه با حکمت خدا میشه توجیه کرد نه امتحان خدا نه عذاب خدا!! باور کنین از کارای خدا حیرانم هنوز! و اگر می پرسین چرا حضانتش رو به مادرش دادم، یکی این که فکر می کردم بچه کلا" به مادر بیشتر نیاز داره تا پدر، دوم این که میخواستم اگر همسر سابقم از اشتباهش برگشت به خاطر خودم باشه نه به خاطر بچه، و سوم اینکه هنوز نمیدونستم با موجود خودخواهی طرفم که بچه رو فقط برای ساپورت عاطفی خودش میخواد نه به خاطر خود بچه.... و هرگز فکر نمی کردم این لطف منو با استفاده ابزاری از رومینا برای آزار من و باج خواهی تلافی کنه...البته باید میدونستم ولی نمی خواستم باور کنم. آخرش کاری کرد که برای دیدن بچه مجبور به اقدام قانونی شدم و نتیجه این که الان باید یه دختر بچه چهار ساله هفته ای ۲ بار بیاد کلانتری و بره تا بتونه پدرشو ببینه. اما واقعا" دیگه راهی نبود.
فقط از خدا میخوام کاری کنه که لااقل این بچه کمترین آسیب رو ببینه و دست آخر بتونم یه زندگی خوب براش فراهم کنم. اصلا" نمی فهمم چطور بعضی ها میتونن با بچه هاشون اینطور ظالمانه رفتار کنن؟ چه چیزی زیبا تر از لبخند یک کودک معصومه؟ چه چیز پاک تر از نگاهشه؟ با بچه ها بودن روح رو جلا میده...اگر دنبال جلای روحت باشی.