تبليغاتX
دکتر ایکس
دستنوشته های یک داروساز

قبل از هر کار اول یه سر بزنیم به پروژه Helping hand.

اولا" با توجه به اینکه ۲-۳ نفر از دوستان این عبارت رو help in ghand (!) خونده بودن، اسم دیگه ای رو به نام medhelp.ir رجیستر کردم که از قضا ورژن com این اسم  هم یه جورایی به کار ما ربط داره.خودم فکر میکنم این یکی بهتر باشه. نظر شما چیه؟

دوم اینکه به نظرم بهتره زودتر استارت کار رو بزنیم، اما من در این راه چند تا مشکل دارم. اول (و مهمترین) این که هنوز نمی دونم چند نفر واقعا" پای کار هستند و وقتی قضیه جدی شد، با این همه گرفتاری حاضرن برای این پروژه (که هیج نفع مادی براشون نداره) مایه بذارن. رو این حساب از دوستانی که طی کامنت اعلام آمادگی کردن خواهش می کنم اگر همچنان در تصمیم خود جدی هستن، برای من ایمیل بزنند و اطلاعات تماسشون رو بدن تا بیشتر صحبت کنیم. در ضمن از داش علی عزیز هم ممنونم که قبول کرده زحمت طراحی عملیاتی و هاستینگ سایت رو به عهده بگیره. همینطور دوستی به نام آرمین از ماساچوست آمریکا که دانشجوی سال آخر داروسازیه، در کامنتش گفته بود میتونه بعضی از داروها رو از طزیق کمپانی های سازنده با قیمت کم یا رایگان بگیره...اما متاسفانه وب سایت یا ایمیل نذاشته بود. امیدوارم با دیدن این مطلب تماس بگیره تا دقیق تر موضوع رو بررسی کنیم.

این رو هم یادآوری کنم هر کسی به فراخور موقعیتش میتونه برای این هدف مشترک تلاش کنه. کسانی که فکر می کنن هنوز قدرت روابطی کافی ندارن، میتونن با تبلیغ در مورد این سایت و همینطور اطلاع رسانی به سایر همکاران و موسسات و یافتن افرادی که بالقوه میتونن در این برنامه سهیم باشند،  به پیشبرد این پروژه کمک کنن. مطمئن باشین کار زیاده، برای همه هست و هر کسی میتونه به نوعی کمک کنه. پس به صرف دانشجو بودن یا هنوز وارد بازار کار نشدن، خودتونو به قول یکی از دوستان "نخودی" فرض نکنین لطفا"!

و اما اخبار امروز!

امروز رفتم یه سر بیمارستان که دفترچه بیمه ام رو از تو کمدم بردارم. یه خبر شنیدم که کم مونده بود شش تا معلق بزنم و پانزده تا شاخ دربیارم! از قضا رییس محترم سازمان، هفته پیش اومده بوده بازدید و دستور داده در راستای طرح تکریم ارباب رجوع و جهت ارتباط مستمر و face to face  بیماران محترم با پرسنل، حفاظ شیشه ای بین این دو گروه در تمام قسمتها از جمله داروخانه برداشته بشه!!! حالا شما به این سوال چند گزینه ای پاسخ بدین لطفا"!!

از پیامد های اجرای چنین طرحی در داروخانه میتوان به ...... اشاره کرد:

الف- ابتلای داروسازان و مسئول پذیرش به کلکسیون کاملی از بیماریهای airborne !

ب- تغییر رنگ پوست گردن افراد فوق الذکر به کبودی در اثر فشرده شدن توسط دستان بیماران و همراهان عصبانی! ( به هزار و یک علت!)

ج-بالا رفتن آمار اشتباهات داروسازان تا ۳۰۰% در نتیجه صحبت همزمان بیش از ۱۰ نفر با داروساز و هنگ کردن مغز ایشان!

د- وقوع حداقل هفته ای یک قتل در محل به خاطر مورد عنایت قرار گرفتن خواهر، مادر و اجداد همکاران توسط مراجعین!!

ه- دزدیده شدن اجناس  قفسه های ردیف پشتی پیشخوان در ساعات ۴ تا ۷ که فقط یک نفر بیدار است!

و- تمام موارد فوق!

 اول فکر می کردم بچه ها شوخی می کنن، اما وقتی دیدم واقعا" در بعضی قسمتها این کارو کردن، سریع رفتم دفتر مدیر داروخانه تا ببینم چه باید کرد؟ از وقتی که رسیدم تا وقتی که رفتم تو همینطور با عصبانیت قدم میزدم و قیافه ام طوری بود که طفلک منشی دفتر که از جاش بلند شده بود تمام مدت جرئت نکرد بشینه!! به هر حال رفتم تو و اونجا بهم اطمینان دادن که با صحبتهایی که شده، در مورد داروخانه این طرح اجرا نمیشه. خدا کنه همین طور باشه...

فکر کنم این تصمیم صد در صد سیاسی جناب رییس از رفتار رییس جمهور محترم الگو برداری شده! حتما" شنیدین که وقتی ایشون شهردار بودن در اتاقشون رو کلا" دستور داده بودن بردارن؟! البته اگر کار مردم اینطوری زودتر راه بیفته بد نیست، ولی یکی نیست بگه مهندس! هر کاری جایی داره برادر من!!                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 20:4  توسط دکتر ایکس  | 

پریروز ساعت ۶ رفتم خونه، سریع یه چیزی خوردم، بعدشم یه مسواک و تعویض سریع لباس، چراغا خاموش، موبایل و تلفن silent و هجوم به رختخواب!! فکر کنم هنوز سرم به بالش نرسیده خوابم برد. جاتون خالی دوازده ساعت تمام خوابیدم! ساعت ۶ صبح بیدار شدم و تمام دیروز مزه این خواب اساسی بعد از ۴۸ ساعت زیر دندونم بود!!

 بازم جاتون خالی، پریروز رفتم سر کلاس ICDL (مهارتهای هفت گانه کامپیوتر) که شرکت برای پرسنل گذاشته. البته محض تماشا و خنده چون تعریفشو خیلی شنیده بودم. خلاصه اینکه استاد که یه پسر جوون با لهجه ( فکر می کنم) لری بود، و از انگلیسی هم هیچی نمی دونست، چنان سیرکی راه انداخته بود که بیا و ببین. مثلا" به هاب(HUB)  می گفت هاپ!! به فیش آر-جی(RJ)  می گفت آرجی (RG)  ! کابل کوآکسیال(Coaxial)  رو میگفت اسم کارخانه تولید کنندش اینه ! و معتقد بود سیستم کابل اطلاعاتی داخل کامپیوتر(IDE-SATA)  با کابل شبکه یکیه! و اشتباهات دیگه ای که الان یادم نیست. حالا این مبانی بود، به ورد و اکسل و اینترنت برسه چه میکنه!

 شاید بدتر از اون رفتار پرسنل بود که انگار اومدن دوباره کلاس اول دبستان. مثل بچه ها از رو دست هم نگاه می کردن و فقط نگران نمره شون بودن. به جای گوش دادن میخندیدن و حرف می زدن و مطمئنم از در کلاس که بیرون می رفتن همه چی هم از مغزشون بیرون می رفت. از کی تا حالا اینجوری کسی کامپیوتر یاد گرفته!؟

 انقدر این وضعیت آزارم داد که بعد از ۲-۳ بار حال این به اصطلاح استاد رو گرفتن ( طرف لیسانس مدیریت آموزشی داشت و تجربی کامپیوتر یاد گرفته بود! ) طاقت نیاوردم و صاف رفتم پیش مدیر عامل و گفتم این کیه آوردین درس بده آخه آقای دکتر؟! اینطوری بچه ها همش غلط یاد می گیرن! اونم مدیر اداری رو خواست که اومد گفت مرکز انفورماتیک ایران این مربیا رو (مال سازمان تحقیقات صنعتی ایران بود) تایید میکنه و لیسانس کامپیوتر داره!!!! قرار شد بره مدارکشو چک کنه، در حالی که خود طرف تو کلاس گفته بود بیچاره که لیسانس کامپیوتر نداره!! بعد میگن چرا ملت هیچی از کامپیوتر بارشون نیست!

 دیشب باز شیفت بودم و یک قیامت مینیاتوری داشتیم.  داشتم فکر می کردم هر شب به طور متوسط ۴۰۰ نسخه  تا ساعت ۱ و کلا" ۵۵۰ تا در یک شیفت شب کامل تا صبح رد میشه. پروانه من هم کامل اینجاست برای ۱۲ ساعت عصر و شب. در ماه میشه ۱۶۵۰۰ تا نسخه!! چه قدر احتمال داره یکیش اشتباه خطرناک داشته باشه و پای من گیر باشه؟ فقط یکی کافیه!!

 تصویری که می بینید مجموعه نسخ آماده شده برای کمتر از یک ماه این داروخانه است!! داخل این کیسه ها ۴۰۰۰۰ (چهل هزار) نسخه تامین اجتماعی هست که عین اسکناس بسته بندی شدن! هر ماه اینجا حدود ۵۰۰۰۰ تا نسخه داره!! خدایا من چه اعتمادی به تو کردم پروانه ام رو اینجا گذاشتم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:17  توسط دکتر ایکس  | 

 قبل از شروع یاد آوری میکنم نظر خواهی برای پست قبلی همچنان در جریانه، لطفا" بعد از این یکی به اونم  یه نگاه بندازید و نظر بدید!

دیشب شیفت بودم…یه متخصص اطفال بود که تمام دستورات شربت هاش با اعداد غیر رند مثل 4.5 ،6،7،2 سی سی همراه بود. خب مریض همین طوری هم به زور رعایت می کنه ( یا رعایت میکنن براش در این مورد) چه رسد به این دوزاژهای (هر چند دقیق و علمی) غیر عملی! مگه میان شربتو با سرنگ بکشن؟!

ساعت ۱ که شیفت بیداریم تموم شد و موقع خواب رسید، رفتم سراغش و با کلی ادب و احترام براش مشکل رو توضیح دادم…بنده خدا آدم سرشناس و عالمی هم بود و خیلی دوستانه برخورد کرد. خاصه این که داروساز از خواب نازش بعد اون قیامت بیمارستان و داروخانه زده و انقدر به کار اهمیت میده کلی ذوق کرد…و ما رو به یک چایی دعوت کرد!!

من همین جوری هم چایی خیلی کم می خورم، موقع شب که دیگه اصلا" چون می ترسم بیخواب بشم. اما به هر حال تو رو دربایستی موندم و دکتر هم نامردی نکرد و یک لیوان چای غلیظ (مدل ترکی!!) به خورد ما داد!!

خلاصه اینکه من تا ساعت ۳ تو تخت غلط زدم و هر غلطی کردم خوابم ببره نشد. آخرش کفرم دراومد بلند شدم لباسمو پوشیدم و کیف به دست راه افتادم که برم خونه شاید اونجا خوابم برد!! طفلی بچه ها مونده بودن که دکتر کجا 3 نصفه شب؟! ولی خب من که به هر حال پشت گیشه نبودم، چه فرقی می کرد خونه یا داروخونه؟ خونه هم نزدیکه!

اتوبان حکیم ساعت ۳ صبح خیلی با حال بود،همونطور که هر اتوبانی باید باشه: پر از خالی!  

حالا خونه رفتم خوابیدم؟ نه ، خواب کیلویی چند! همش ذهنم درگیر پروژه Helping Hand (رجوع کنید به پست قبلی!) بود. خیلی از جواب مثبت و اعلام آمادگی دوستان ذوق زده شدم. البته کاش تعداد بیشتری نظر می دادن، هنوزم نفر خیلی کم داریم. اما توکل به خدا، ما که نیتمون خیره، خدا هم کار خیر رو زمین نمیذاره!

خلاصه بالاخره نشد یه پلک هم بخوابم، منم رو خوابم حسااااااس! با این وجود سر ساعت  ۷ هم اومدم شرکت انگار نه انگار دیشب ۴۰۰ تا نسخه رد کردم و یک ثانیه هم استراحت نکردم! تازه دارم وبلاگ هم می نویسم با این حال و روز!! نمیدونم از چایی بود آخر یا از شوق و ذوق انجام این پروژه؟؟

دارم فکر می کنم از شرکت استعفا بدم. آخه این چه کاریه که از ۷ تا ۴:۳۰ باید بیای، کار ۳ نفرو انجام بدی، حرف ۱۰۰ نفر رو بشنوی، آخرشم با کل حقوق و مزایا دریافتی ۸۰۰ باشه؟ دیشب دوست و همکارم تو داروخانه که اومده بود (با این که شیفت خودش نبود) سری به ما بزنه وقتی این اعداد رو شنید خیلی صریح و روشن گفت: خاک بر سرت!! صد رحمت به دارو خانه!

 تازه مدرپ هم میشه شد، ولی به نظرم کار چیپی میاد، آخرشم باید محصول اجنبی رو مارکت کنی! نمی دونم چه کار کنم. همه اینا به کنار، بی نظمی و شیر تو شیر بودن شرکت خودش داستانیه که واقعا" آزارم میده. چه کار کنم خوبه؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 8:0  توسط دکتر ایکس  | 

خیلی وقفه افتاد در نوشتنم...میخوام ایده ای رو که مدتها است در ذهنمه با جریانی که باعثش شد رو تعریف کنم و از دوستان نظر بخوام.

حدود یک سال و نیم پیش، ایمیلی از طرف دختر جوانی به اسم نیلوفر ۲۱ ساله اهل رشت به من رسید که برای درمان مادرش که مبتلا به سرطان سینه متاستاتیک بود کمک میخواست. ظاهرا" با خیلی از کسانی که پزشک یا داروساز بودند و مشخصاتشون رو در جایی در وب ثبت کرده بودند تماس گرفته بود بلکه دست معجزه گری پیدا بشه و زندگی مادرشو نجات بده. پنج سال درگیری با این بیماری مادر همه اعضای خانواده رو داغون کرده بود.

در وهله اول من هیچ کاری نتونستم براش انجام بدم که بیش از اقدامات درمانی انجام گرفته موثر باشه. همه کار شده بود اما متاسفانه هر بار یک پله از بیماری عقب تر بودند. تنها کار مفید من برای مدت زیادی حدود شش ماه، نشستن پای درد دل این دختر خانم توی چت بود که زیر فشار این درد داشت له می شد، اما تا میخواست تسلیم بشه بهش روحیه می دادم و تمام تلاشمو کردم که نور امید تو دلش خاموش نشه.

تا اینکه یک روز پزشک معالج مادر، داروی Faslodex®)Fulvestrant)  رو به عنوان خط آخر درمان تجویز کرد، داروی تزریقی بسیار تخصصی و گران  قیمتی که تازه اون موقع  موجود هم نبود. اندیکاسیون این دارو دقیقا" اینه :

 treatment of hormone receptor positive metastatic breast cancer in postmenopausal women with disease progression following anti-estrogen therapy

خودتون تصور کنید که چه قدر خوشحال شدم وقتی این اندیکاسیون رو دیدم! گفتم این بار دیگه میتونم یه کار عملی و واقعی برای نیلوفر و مادرش بکنم. به هر قیمتی بود و البته به لطف خدا، از طریق دوست یکی از بهترین دوستانم، از کانادا این دارو رو تهیه کردم و به محض رسیدنش با هواپیما از همون فرودگاه مستقیم فرستادم رشت. همون شب دارو تزریق شد و حال بیمار کمی بهبود پیدا کرد...

حالا که حریف کمی ضعیف شده بود نباید امانش می دادیم. اما قیمت دارو خیلی گرون ( ۷۰۰۰۰۰ تومان در خود کانادا و ۱۵۰۰۰۰۰در دوبی قیمت داشت) و کمیاب بود. حالا گرونی هیچی، اینا وضع مالیشون بد نبود و منم ازشون همون موقع هزینه نگرفتم، اما کمیابی؟ هر یک ماه باید این دارو تزریق می شد و من به شدت در تلاش بودم... آخرش هم تونستم از یه کانال دیگه پیدا کنم اما...ظهر روزی که کار این دارو OK شد و به برادر نیلوفر زنگ زدم که آماده دریافت دارو باشه، بهم گفت : " تموم شد دکتر".

صبح همان روز، دو ماه بعد از تزریق Faslodex،  مادر نیلوفر به علت بازگشت عوارض متاستاتیک از دنیا رفته بود.

اون روز دنیا رو سرم خراب شد، جوری که مجبور شدم از شرکت مرخصی بگیرم و برم خونه. مدام با خودم فکر می کردم اگر روابط بهتری داشتم و نفوذ قدرتمند تری حتما" می تونستم به موقع دارو رو تهیه کنم و نجاتش بدم. این خانواده به من امید بسته بودند. من سوگند خورده بودم تا جایی که توان دارم از جان انسان های دیگه در برابر بیماری ها محافظت کنم اما...

برای چهلم مادرش به رشت رفتم و در مراسمشون شرکت کردم...داستان تلاش مختصر منو برای همه فامیلشون تعریف کرده بودند و همه با چشم گریان از من تشکر می کردند...هر چند در نهایت نتونستم کاری بکنم و به نظر خودم مستحق این همه لطف نبودم.

 اما الان میخوام کاری کنم. این بار برای همه مادرها، برای همه نیلوفرهای مظلوم این دنیا، برای همه اونایی که به بیماری های اینچنینی دچارند.

اکثر ما دارای روابط حرفه ای خاص با بقیه همکاران هستیم که به این واسطه میتونیم خیلی از کارها رو راحت تر، سریع تر یا با هزینه کمتر انجام بدیم. مثل هزینه یا/و وقت عمل جراحی، ویزیت، آزمایش، عکس، MRI، CT، تهیه دارو که هر کدومش میتونه باری رو از دوش بیماری برداره یا حتی در بعضی موارد جونش رو نجات یا حداقل طول عمر مفیدش رو افزایش بده.

این کارها همه روابطی انجام میشه و هزینه مالی برای ما نداره.

ایده من ایجاد سایتی است که در اون هر یک از همکاران که میتونه و میخواد از روابطش در این راه بدون هیچ چشمداشت مالی استفاده کنه،  ثبت نام کنه و از طرف دیگه هم بیماران نیازمند با شرح دقیق مشکل خودشون مراجعه می کنند. این مشکلات بررسی میشه و همکارانی که میتونند کمکی بکنند (غیر مالی، فقط روابطی) اعلام آمادگی می کنند و با خانواده بیمار لینک داده خواهند شد.

من اسم این سایت رو www.helpinghand.ir گذاشتم و قبلا" رجیستر کردم. اما برای روش طراحی و اداره اش به نظر، یاری و همراهی تک تک شما دوستان نیازمندم. مشتاقانه منتظر نظرات شما هستم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 18:28  توسط دکتر ایکس  | 

مدت زیادیه که از کشف کاربرد ماده پزودو افدرین در ساخت شیشه و هجوم ملت همیشه در صحنه برای خرید قرص پزودو به داروخانه ها ( تا قیمت بسته ای ۷۰۰۰ تومان هم گزارش شده) میگذره. آخرش هم که مثل همیشه با ظهور مجدد استعداد ایرانی در تقلب و سوء استفاده، مقامات مجبور شدن به راه حل فاینال دست بزنند و کلا" این دارو را حذف کنند...اما حرف اینجاست که آخرش به کجا می رسیم؟ چرا همه تصمیمات سیستمیک مملکت ما اینطور افتضاح از کار در میاد؟

حذف آمپول ولتارن. اضافه کردن آمپول ترامادول.اضافه کردن آمپول دیکلوفناک ایرانی! ( لابد مرض داشتین ولتارن نوارتیس سوئیس به اون کیفیت رو حذف کردین؟!) . حذف ترامادول از داروخانه ها بعد از عوارض فاجعه بار، به خصوص اون تشنج افتضاحی که میده! ( کور بودین عوارضشو نمی دیدین که وارد طرحش کردین؟ مسکن تزریقی تو دنیا قحط بود؟!)

و حالا، خانم ها و آقایان، معرفی می کنم : شیشه و پزودوافدرین ! انقدر اوضاع داروخانه ها خراب شده و کنترل از بین رفته که عزیزان میان ۱۰۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ تا پزودو میخرن ۱۰۰سال بعد گندش در میاد!!

و تازه این خیلی خوبه! من اخبار موثقی از طریق یکی از دوستانم از یکی از کارخانه های داروسازی دارم (که ایشان اونجا شاغل هستند) مبنی بر این که در یک مرحله، هنگام توزین، ۳ کیلوگرم از ماده اولیه خالص پزودوافدرین مفقود شده! علی رغم حضور اداره آگاهی و مواد مخدر در صحنه و بازجویی و جستجوی بسیار، این مواد پیدا نشد که نشد!

با احتساب ۳۰ میلی گرم در هر قرص، این مواد برای ساخت صد هزار عدد قرص پزودوافدرین کافیه! این یعنی ۷ میلیون تومان در بازار قاچاق، و تازه چون این ماده خالص بوده، قیمتش خدا می دونه چند برابر میشه. حالا اینکه از این مقدار چه قدر شیشه درمیاد....خدا خودش به این مملکت رحم کنه!!

بازم بگم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:57  توسط دکتر ایکس  | 

 مدیر کارخانه جدید که اومده، آدم جالبی به نظر میرسه.یه روز داشتیم سر نحوه طراحی وب سایت شرکت با هم کل کل می کردیم که یه دفه با خنده گفت بابا تو چقدر طرز فکرت آلمانیه ! میخوای حتما" همه چیز درست و دقیق سر جای خودش باشه! منم طلبکارانه گفتم بده ؟! گفت نه، ولی گاهی هم یه ذره شرقی و انعطاف پذیر فکر کن!

همین دیروز هم سر یه وب سایت دیگه رفته بودم سراغش.دیر وقت بود همه رفته بودن. وقتی نشستم همینطور بی تعارف یه بیسکویت از رو میزش برداشتم خوردم! گفت گلوکز خونت کم شده ها! با پر رویی گفتم آره والا بدجور!

یه خورده که حرف زدیم راجع به کار، گفت بابا وقتی خودت میخوری لا اقل یه تعارف هم به بقیه بکن! در حالی که ظرف بیسکویت رو جلوش می گرفتم گفتم شما که دیگه خودتون صاحبخونه این!! گفت اصلا" کارات آمریکاییه! گفتم دکتر آلمانی بودم چند روز پیش که؟! گفت نه، فکرت آلمانیه رفتارات آمریکایی ! گفتم کجام ایرانیه پس؟ موند، گفت بعدا" بهت میگم!

البته با این طرز لباس پوشیدن من تو شرکت بدون روپوش (این هفته گیر دادم به جین و پیراهن آستین کوتاه) اونم در حالی که همه به دستور مستقیم خودش روپوش شرکت تنشونه و اون روش کار من که هر روز این شرکت تنبلو پشت و رو می کنم و هر وقت دلم میخواد یقه خودشو می چسبم که اول کار منو ببینه، و آخرش هم این رفتار غیر کلاسیک بی نهایت رک، باید هم این حرفو بزنه! ولی خب من همینم، تعارف با کسی ندارم. حرف دلمو میزنم و کار دلمو انجام میدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:41  توسط دکتر ایکس  |