شنبه که داروخانه بودم تصمیم گرفتم اصلا" استرس و عجله برای تند رد کردن نسخه ها نداشته باشم و تا اونجا که میشه با ملت با صبوری برخورد کنم…
نتیجه خیلی جالب بود! تازه فهمیدم یه قسمت زیاد از خستگی این شیفت ها مال همینه که مدام می خوام نسخه ها رو تند تند رد کنم و استرس ذهنی این قضیه توان آدمو می گیره. اون شب 410 تا نسخه رد کردم ولی خیلی کمتر از همیشه خسته شدم…غیر از اون، انقدر اخلاقم ( که معمولا" با افزایش فشار نسخه ها و ملت شریف عین اعضای خانواده canine میشه) خوب شده بود که یه آقای مسن که یکی دو تا سوال کرده بود گفت " از روی خوش شما سوءاستفاده می کنم و چند تا سوال دیگه می پرسم"!
لازم به ذکر است که من معمولا" تو این داروخانه به خوش اخلاقی معروف نیستم! به خصوص با پرسنل بیرون داروخانه که تاره ساعت 12 شب میان سراغ پزشکا، مایحتاج روزمره خودشونو ( انگار که اومدن سوپری سر کوچه! ) میدن آقایون براشون نسخه کنن(چه نسخه هایی! به قول یکی از دوستان گودرز شقایقی چه ربطی به شقایق گودرزی داره؟) و بعد جوری میان داروخانه نسخه شونو بگیرن که انگار ارث پدرشونو میخوان، اصلا" میونه خوبی ندارم...
تازه این علما بعضی وقتا خودشون نسخه می کنن مهر پزشک رو می زنن، فکر هم می کنن ما خریم نمی فهمیم!!
ما راجع به خیلی چیزا باید فرهنگ سازی کنیم...از طرز صحیح مصرف دارو بگیر تا طرز تهیه اش از داروخانه! ما داروسازیم خیر سرمون، نه بقال سر کوچه!
عجب شبی بود دیشب...۴۵۰ تا نسخه رد کردیم تا ساعت ۱. نمی دونم این ملت چرا ساعت ۱۲ که میشه تازه یاد مریضی شون میفتن و حمله می نمایند!
از همه جالب تر مرد جوانی بود که نسخه اش تاریخ اعتبار اشتباه خورده بود و در جواب بچه ها که میگفتن برو بده پزشکت درست کنه هممون رو از خدا و پیغمبر و روز قیامت ترسوند!! شاید خودم هم میتونستم با مهر و امضا خودم درستش کنم ولی خیلی سرم شلوغ بود و نسخه چی بود؟ سفالکسین!
چرا من باید اشتباه دیگران رو درست کنم؟ اونم اشتباه کسی که کمتر از همه مجازه به اشتباه؟ هرچند خیلی شلوغ بود، ولی بازم دلیل نمیشه. ما، چه پزشک چه داروساز، حق اشتباه نداریم.
بله کلا" آدم باید احترام همکارو نگهداره، اعتماد بیمارو از بین نبره و غیره. اما بستگی داره طرفت کی باشه! من دلیلی نمی بینم برای این پزشک سالاری عجیبی که بر ما حاکم شده!! راستی پزشک چقدر احترام داروساز رو نگه میداره؟
البته موارد استثنا هم هست.مثلا" بعضی شبا که من هستم خانم دکتر متخصص اطفالی هست که خطش خیلی بده. اما دو سه بار که ناچارا" نسخه به دست رفتم سراغش، انقدر برخوردش قشنگ بود و تشکر و عذر خواهی کرد که اصلا" شرمنده شدم! تنها پزشکی بود که من طی ۱۰ سال کارم دیدم که به بدخط بودنش اعتراف و از این بابت عذرخواهی کرد!!
اما این فقط یه نمونه است.انصافا" مثل ایشون نادرن! به ازای این یه مورد، ۲۰ مورد خلاف این دیدم.کاش بقیه هم همینطور بودن.
جون بیمارا دست ماست! همه ما باید برای سلامت بیمار بجنگیم، نه اینکه با همدیگه بجنگیم.
خداییش جوون تر که بودم چه شور و حال خفنی برای داروخانه رفتن داشتم! اونم در دورترین نقاط ممکن!! ![]()
اوایل که تازه ازدواج کرده بودم، یه BMW 518 سبز یشمی با سپر آمریکایی داشتم که باهاش کل جاده های اطراف تهران رو در مسیر داروخانه سیر کردم. تو آفتاب بعد از ظهر تابستون یه تی شرت سقید می پوشیدم که داغ نکنم، یه بطری آب یخ زده با یه مقدار میوه هم بر می داشتم، سوار اون غول بیابونی می شدم و عین این کابوی ها که سوار بر اسب می زنن به صحرا، می زدم به دل جاده داغ!
انقدر وقتم تو این جاده ها گذشت و با دستای روغنی و کثیف اومدم خونه ( ماشین زیاد خراب می شد) که یه بار خانمم شاکی برگشته بود به مادرش گفته بود به دکتر داروساز شوهر نکردم که! انگار راننده کامیونه!!![]()
البته اینم هست که اون موقع به خاطر عشقی که داشتم (به همین خانمی که منو راننده کامیون می دونست!) تا جهنم هم می رفتم و بر می گشتم اگه لازم بود...الان که دیگه اون عشق نابود شده و زنی که به خاطرش این همه تلاش کردم رفیق نیمه راه از آب در اومد، دیگه اون طور از جونم مایه نمی ذارم...مگر به خاطر دختر کوچولوم باشه که میدونم یه روز پیشم بر می گرده...یا به خاطر کسی که از جون برام مایه بذاره.
اوائل زمستان سال ۸۰، من در داروخانه شبانه روزی ایثار مشغول گذراندن آخرین ساعات دوره کارآموزی، در قالب امتحان عملی طولانی مدتی بودم که آقای دکتر یزدی مسئولش بود.
مردی وارد داروخانه شد و جلوی پذیرش ایستاد. اونا که ایثار بودن میدونن پذیرشش از بقیه قسمتها فاصله داره و درست جلوی در ورودی قرار گرفته.دکتر یزدی به من گفت برم جلو و کار پذیرش رو انجام بدم.
مشتری جدید مردی بود میانسال، بلند قد و درشت هیکل، با موهای جوگندمی که بیشتر به سفیدی می زد، چهره ای پر از چین و چروک و چشمانی که انگار به خستگی دلش از نامردمی های روزگار گواهی می داد.اورکت سبز قدیمی و کهنه ای تنش بود که فکر کنم از دوران سربازیش به یادگار مونده بود.
-سلام.
-سلام، بفرمایید.
-این نسخه رو دارین؟
نسخه Cephalexin 500 و Amp Tetabulin داشت.اون زمان تتابولین حدود ۵۰۰۰ تومن بود که بیمه ۱۰۰۰ تومنشو می داد و بقیه شامل اختلاف می شد و از جیب بیمار می رفت.تازه نسخه این بنده خدا آزاد بود.
-این داروتون گرونه. قیمتش( قیمت دقیق رو گفتم) هست.
نگاه بهت زده اش را هرگز فراموش نمی کنم.
-چقدر؟!
حرفمو تکرار کردم، اما این بار با غم، با ترس از دردی که می دانستم خواهد آمد.
-....
نمی دونم چند نفر تا حالا خرد شدن یه مرد رو دیدین؟ من دیدم، که ای کاش نمی دیدم. چهره مردانه مرد ما خیس عرق شد. هیکل تنومندش عین درختی که تبر خورده باشه خم شد و به پیشخوان تکیه داد.درد چشمانش اشک به چشم من آورد و نگاه بی پناهش آتش به جانم زد.
-دارو برای کی هست؟
-برای پسرمه.
-چی شده؟
-یه میخ زنگ زده رفته تو کف پاش.
-کی این اتفاق افتاده؟
-همین امروز ساعت ۵(اون موقع ساعت ۹ شب بود).
-لازمه تزریق کنین حتما" تا مطمئن بشین مشکلی براش پیش نمیاد.
-نمیشه کارتی چیزی بذارم بعدا" پولشو بیارم؟
نسخه تو دست راستم بود. با دست چپم تو جیبم می گشتم ببینم دارم خودم حساب کنم براش؟ اما نه. من دانشجوی کارآموز تازه ازدواج کرده پولم کجا بود؟
-شرمنده نمیشه. اما ۴۸ ساعت فرصت دارین این آمپول رو تزریق کنین.
-باشه ممنون.خداحافظ شما.
اما نگاهش می گفت تو این زمان نمیتونه پول رو جور کنه.
-به سلامت.یا علی.
علی یارت، مرد خسته.
مرد از داروخانه بیرون رفت...و مرا با سوءال های بی جواب تنها گذاشت.
خدایا آخه به خاطر ۵ تا ۱۰۰۰ تومنی؟! آخه این انصافه؟؟! چرا نداشت؟! چرا قیمت دارو باید انقدر بالا باشه؟! چرا عین خیال هیچ کس نیست؟ چرا؟ چرا...؟!
اون شب دعا کردم خدا منو وسیله خودش قرار بده، تا بتونم کاری کنم که دیگه به خاطز نداری، اشکی گوشه چشم مردی نباشه.
هنوزم بعد هفت سال، میخوام پیداش کنم و ازش بپرسم داروتو گرفتی؟ هنوز یادم که میاد دلم میشکنه...هنوزم این زخم تازه است.