تبليغاتX
دکتر ایکس
دستنوشته های یک داروساز

ناپرهیزی کردم نه؟ بعد از مدتها به جای یک ماه یک هفته بعد آپ کردم، از این به بعد هم سعی میکنم همین روند رو ادامه بدم. دلیل؟ بخونید می فهمید.

دیشب باید سری به عابر بانک می زدم و وجهی رو انتقال می دادم. بعد از اینکه بارون قطع شد آماده شدم که برم، اما برای اولین بار بعد از مدتها تصمیم گرفتم ماشین نبرم و کمی در اون هوای شبانه بعد از بارون پیاده روی کنم...

قدم زدن تو اون هوای فوق العاده و بعد از مدتها دور از تمام جلوه های تکنولوژی مثل ماشین و کامپیوتر و MP4 و موبایل، ب یادم انداخت که در واقع دارم از زندگی جا می مونم، و تمام هستی آدم توی اون لپ تاپ لعنتی و داروخانه و شرکت و نگرانی چه خواهد شد، خلاصه نمیشه!!

میشه با تمام غمی که داری، بازم خودت باشی و طبیعت، خودت و خدای خودت نه چهار تا ساخنه مسخره دست بشر که اگر چه به نظرت میاد نمیشه بدون اونا زندگی کرد اما اگر شجاعت اینو داشته باشی که یک لحظه کنارشون بذاری، می بینی که میشه از جادوشون خلاص شد!

میشه از چک چک قطره های آب روی تن خیس پیاده رو بعد از بارون، سکوت و تنهایی شب، هوای خنک و نور ماه لذت برد. میشه به رفتگر خسته و نگهبان پیر پارک خسته نباشید گفت و از گرمی پاسخ شون لذت برد. میشه از چیزای ساده لذت برد بدون اینکه محتاج چیزی یا کسی باشی.

گاهی یادمون میره انسانیم نه ماشین... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:48  توسط دکتر ایکس  | 

اگر به شب های یک ماه پیش میگفتم جهنمی، به این شب ها چی باید بگم؟؟ تعداد نسخه ها به 800 تا ظرف 6 ساعت رسیده، البته تا ساعت 10 یک داروساز کمکی هم هست اما اصل شلوغی از همون ساعت به بعده! این هفته یک شب در میان شیفت بودم و یک رکورد جالب هم داشتم: 175 نسخه در یک ساعت!!

آنفلوآنزا طوری مردم رو به وحشت انداخته که تا عطسه میکنن خانوادگی میان دکتر! تخم واکسن آنفلوآنزا رو هم که قبلا" سال تا سال کسی سراغش رو نمی گرفت ملخ خورد!!

از طرف شرکت هم اوضاع با ورود داروی رقیب به بازار قمر در عقرب شده، داروخانه هم که تو این شلوغی 10 نفر از پرسنل رو اخراج کرده که بینشون 3 تا داروساز هم بودن. وضع زندگی هم که...

مغزم دیگه هنگ کرده، دلم میخواد یک هفته برم تو جنگل زندگی کنم هیچ کس رو هم نبینم!!

P.S. My heart is so dark and heavy and cold, one can not expect warm and shiny thoughts out of such surrounding sorrow...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:35  توسط دکتر ایکس  | 

قبل از هر چیز لازم می دونم پاسخی به یک...دوست؟ فکر نمیکنم بشه دوست خطابش کرد چون به قدری کامنتش در مورد پست قبل بی ادبانه است که اول میخواستم حذفش کنم. حتی آشنا هم نیست پس اسمشون رو میذاریم غریبه. به غریبه پاسخی باید داد.

آقای عزیز،اولا" شما که به اعتراف خودت حتی زاهدانی هم نیستی لزومی نداره کاسه داغ تر از آش بشی. ثانیا" مسلمه که وقتی یک نفر از تهران برای اولین بار میره زاهدان و فقط 2 روز میمونه، چیزی بیشتر از اون چه در پست قبل در مورد این شهر نوشتم نمیتونه ببینه و این واقعیت مسلم و انکارناشدنیه که در نگاه اول جیزی غیر از فقر و خلاف اونجا دیده نمیشه. با این وجود من قضاوت نکردم فقط مشاهداتم رو گفتم و اگر چیزی غیر این دیده بودم هم میگفتم، اما اگر هم بود زمانی برای دیدنش نبوده. ثالثا" من به میل خودم این شهر رو انتخاب کردم چون در مورد نژاد بلوچ کنجکاو بودم و براشون احترام قائلم و دلم میخواست بیشتر بدونم. مسما" اگر این شهر بستر جرم و فقر شده قرار نیست قوم بلوچ مورد اتهام باشن. رابعا" وقتتو با تهدید من و لات بازی و فرستادن کامنت درخشانت برای بقیه تلف نکن که من از جامعه مجازی چشم و دل سیرم و دلبسته اش نیستم، این تهدید ها هم مال اشخاصیه که انقدر مرد نیستن رو در رو وایسن و حرف بزنن.ضمن اینکه خواننده ها و دوستان من مثل شما سطحی نگر نیستن و من رو به خوبی میشناسن. بقیه حرفایی که زدی هم مثل همین حرفا نتیجه قضاوت عجولانه است و اگر جواب همین ها رو هم دادم برای اینه که دیگران دچار اشتباه شما نشن و بدونن که توهین کردن به هیچ شخص و نژادی در منش من نیست و اگر چنین برداشتی شده سوء تفاهمی بیش نیست. کامنتت رو هم حذف نمیکنم بلکه میذارم در معرض دید همه دوستان که خودشون نظر بدن.

بگذریم...این چند وقت خیلی از نت دور افتادم. هنوز هم تلاطمات درونیم حل نشده اما خیال ندارم بشینم یه گوشه و بیش از این گذشت زمان رو نظاره گر باشم. همون اطمینان به خدا برام کافیه.

شیفت های شب داروخانه از شدت ازدحام مردم تبدیل به کابوس وحشت آوری شده که واقعا" کنترلش به زحمت ممکنه. متاسفانه شب هایی که شیفت من هست هم دقیقا" شلوغ ترین شیفت های هفته است، و من با اینکه اختیار تعویض شیفت ها رو دارم به خاطر ماموریت هایی که کار اولم در شرکت برام ایجاد میکنه مجبورم وسط هفته رو خالی نگه دارم. این وسط کاهش نیروی داروساز در شیفت عصر باعث سرریز شدن حجم زیادی از نسخه های عصر به شب شده و اوضاع رو واقعا" غیر قابل تحمل کرده.

اوایل فکر می کردم رکورد 400 تا نسخه تا ساعت 1 نیمه شب (شروع کار از 7 عصر) حالا حالا ها جا به جا نشه...اما وقتی اولین شب ماه رمضان رسید که از بدشانسی شیفت من هم بود، فهمیدم اشتباه میکردم. اون شب رکورد جدید به 500 نسخه رسید! باز هم با خودم گفتم این دیگه آخرشه، اما وقتی اولین شیفت مهر ماه رسید و 600 تا رو زدیم دیدم این کابوس تمومی نداره. برخوردهای زشت بیماران تحمل اوضاع رو خیلی سخت تر میکنه و از اون مهمتر باعث به هم خوردن تمرکز پرسنل و بروز اشتباه میشه. جالبه که همه این رکوردها هم در شیفت های من به دست اومده (انگار رکورد المپیکه!) . نمیدونم زمستون چه کار باید کرد؟ دیشب انقدر یکضرب و تند نسخه رد کردم که خود مریضا دلشون سوخته بود میگفتن کسی نیست کمکتون کنه؟!

این کار داروسازی نیست، فقط نسخه رد کردنه. این اون چیزی نیست که من به خاطرش 8 سال از عمرمو با اون سختی زندگی و کار تو دانشگاه گذروندم...اما چه کنم که مطلقا" چاره ای جز این نیست. چطور میشه 600 تا نسخه رو ظرف 6 ساعت رد کرد و بیش از یک نگاه سطحی به هر نسخه داشت؟! این با حساب مجموعا" یک ساعت استراحت یعنی هر 30 ثانیه یک نسخه، تازه بدون حساب ساعات پیک شلوغی و درگیری های متعدد و مشکلات خاص بعضی نسخه ها که هر کدوم کلی وقت میگیره. در واقع من دیشب برای هر نسخه عملا" بیش از 10 ثانیه وقت نداشتم!

هر چند میتونم کار راحت تری رو با همین درآمد داشته باشم، اما تسلیم تو ذات من نیست و تا روی این کار رو کم نکنم جایی نمیرم! اگر هم برم به خاطر سختی کار نخواهد بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:40  توسط دکتر ایکس  | 

بچه که بودم کارتون مارکو پولو رو خیلی دوست داشتم...اما خدایی با اون همه بی علاقگی که به سفر داشتم فکر نمیکردم یک روز خودم نقششو بازی کنم!

از آخرین پستم تا حالا سه تا سفر داشتم...کرمانشاه، شیراز و زاهدان.

از اونجا که اصالتا" همدانی هستم، و کرمانشاه هم نزدیک به همدان و هم محل 6 ماه اول خدمت سربازیم بوده، طبیعی بود همدان و کرمانشاه اولین شهرهایی باشن که برای ماموریت انتخاب کنم...

بعد از چهار سال بازگشتم به کرمانشاه خیلی نوستالزیک بود...اولش کمی نگران بودم که خاطرات زندگی مشترکم در این شهر شاید آزارم بده، اما اینطور نبود. هر چند همه چیز رو خیلی دقییق به خاطر میاوردم، اما نگاهم به این خاطرات و اون همه سختی بیهوده که کشیدم زجر آور نبود. نگاهم به خاطراتم، به خیابان های شهر، به داروخانه هایی که تا نیمه شب در اونها کار می کردم و به بیمارستان محل خدمتم ، نگاه سربازی بود به صحنه آخرین پیروزی اش. هر چند در نهایت با بی وفایی تنها متحدم در کل جنگ رو باختم، اما خوشحال بودم که در تک تک نبردها به خصوص کرمانشاه که از همه سخت تر بود نه تنها پیروز شدم بلکه چنان مایه گذاشتم که هنوز در یادها مونده.

اولین جایی که رفتم بیمارستان محل خدمتم بود...فکر نمیکردم حتی همکارنزدیکم در داروخانه منو به خاطر داشته باشه، اما بلافاصله که صدامو شنید منو شناخت انگار منتظر بود! قبل از اینکه ببینمش خبر اومدنم از درمانگاه تو کل بیمارستان پیچیده بود...اسمم رو یادشون نبود اما گفته بودن همون دکتر وظیفه ای که با خانم و بچه اش تو دلگشا خونه داشت اومده! هنوز هم براشون عجیب و بی سابقه بود که یک سرباز از تهران زن و بچه اش رو هم با خودش بیاره، در بهترین نقطه شهر براشون خونه بگیره و جوری زندگی کنه که انگار نه انگار سربازه با حقوق ماهانه 32000 تومن.

جالب تر از همه برخورد همکارم با مسئله جدایی من بود. وقتی فهمید بر خلاف انتظارم اصلا" تعجب نکرد و این در حالی بود که اختلافات ما اگر هم بود هرگز خارج از دایره زندگیمون مطرح نشده بود و همکارم هم یکی دو بار بیشتر همسرم رو ندیده بود! وقتی علتش رو پرسیدم گفت من مطمئن بودم شما جدا میشین، چون طرف تو آدم پر افاده و از خود راضی بود که اون همه زحمات تو براش ارزش خاصی نداشت. در حالی که تو آدم زحمتکش و سر به زیری بودی که تمام زندگیت زن و بچه ات بودند و هنوز نه تنها من بلکه خیلی از پرسنل اینجا کارهایی که برای اداره زندگیت می کردی رو یادشونه....

جالب بود من خودم اون زمان حتی فکرش رو هم نمیکردم کمتر از 1 سال بعد جدا بشیم. اول فکر کردم همکارم میخواد ادعای روانشناسی و آدم شناسی کنه، اما وقتی همسایه طبقه بالای خونه مون در کرمانشاه که اون هم دکتر داروساز بود و در یکی از بیمارستان ها باهاش برخورد کردم هم دقیقا" همین حرف رو زد فهمیدم جدی میگه. چطور خودم متوجه نشده بودم؟ شاید چون خیلی سرم داغ بود...به هرحال خدا رو شکر کم کاری نکردم و پیش وجدانم و اطرافیان شرمنده نیستم.

شیراز محل ماموریتم نبود، اما مدتها بود که دلم میخواست برم و برای روحیه ام هم لازم بود. این وسط حضور یکی از دوستان هم تردید ها رو از بین برد و به هزینه خودم 2-3 روزی مهمان شهر حافظ بودم. خیلی خوب بود فقط کاش بیشتر وقت داشتم که همه جا رو ببینم.

زاهدان اما انگار آخر دنیا بود، شهر فقیری که سوغاتش بیشتر ابزار خلافه! دیدنش در نوع خودش جالب بود...حداقل برای بار اول. 2 روز مهمون قوم بلوچ بودم و این متن رو در آخرین شب حضورم در این شهر در هتل محل اقامتم دارم مینویسم...

پی نوشت:  میخواستم همون شب آپ کنم اما بدجور دپرس شدم، الان هم شاید برای اینکه وبلاگم عملا" تعطیل نشه آپ میکنم. امروز صبح هم پلیس بزرگراه ماشینم رو به خاطر سرعت بالا خوابوند! اعصاب که نداشته باشم سر ماشین خالی میکنم و این عادت خطرناکیه که باید فکری به حالش بکنم.البنه کلا" خیلی فکرها هست که باید به حال خیلی مسائل بکنم و این فقط اولشه...

پی نوشت 2: ماموریت بعدی مشهد تعیین شده و ظاهرا" طلبیده شدیم اما خودم هم موندم چطور و چرا. با این روزه نماز نصفه نیمه و ماه رمضان افتضاحی که گذروندم و یاغی گری های اخیر نمیدونم روم میشه پام رو از در حرم بذارم تو؟؟ البته اینم بگم پرواز رفت توپولوفه، پس شاید هم طلبیده نشده باشم!!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:23  توسط دکتر ایکس  | 

هر بار فاصله آپ کردن ها بیشتر میشه نه؟

این ماه رمضان هم برای ما ماه رمضان نشد! با این طرز روزه گرفتن که بیشتر به خاطر مسافرت و گاهی هم به خاطر بی حوصلگی خراب میشه چیزی از این ماه نفهمیدیم. ماموریت های کاری زیاده....غیر از اون روزهایی که از لحاظ روحی سرحال نباشم واقعا" روزه گرفتن برام سخت میشه چون از دسته افرادی هستم که موقع استرس به پرخوری رو میارن! و خب این روزها برام روزای خیلی پرتنشی هستند.

از تبریک های همه دوستان عزیزم به مناسبت روز داروساز ممنونم، من رو ببخشید اگر به وبلاگاتون سر زدم و عرض ادب نکردم. من سخت درگیرم و واقعا" شرمنده شما دوستانم میشم.

اولین شب ماه رمضان رو شیفت شب داشتم و شلوغ ترین شبی بود که از زمان شروع به کارم تا الان تجربه کرده بودم: 500 نسخه تا ساعت 1، یعنی ظرف 6 ساعت! اکثر نسخه ها شامل داروهای گوارشی برای تهوع و دل پیچه بودند!! واقعا" جای تاسف نیست که مردم ما از روزه گرفتن فقط نخوردنش رو بلدن و آداب و روش درست افطار کردن رو نمیدونن؟ حتی در کار به این فراگیری و قدمت هم دچار جهل فرهنگی هستیم.

صحبت از جهل فرهنگی شد، 2 هفته پیش جوانی با دوستش مراجعه کرد و از روی کاغذی اسم دارویی رو خوند که بی نسخه بگیره. ازش عکس گرفتم. ببینید و خودتون قضاوت کنید:


در مملکتی که اسم دارو رو اون هم به این شکل کنار تخمه و کارت شارژ مینویسن و بدون نسخه هم میخوان، باید هم هزار تا اتفاق عجیب دیگه بیفته که ما رو مضحکه دنیا کنه. چه انتظار دیگه ای میشه داشت؟

احساس میکنم دچار یک جور یاغی گری در برابر خدا شدم و گاهی باهاش لج میکنم...البته خب با بخششی که خدا داره معلومه بنده اش هم اینطور پررو میشه! بالشخصه اگر جای خدا بودم و همچین بنده ای داشتم که این همه ماجرا داشت و هر بار یک جور خودشو برام لوس میکرد، عزراییل رو میفرستادم ملاقاتش که هردومون رو خلاص کنه! اما خودمونیم لوس شدن برای خدا هم عالمی داره ها...هیچ وقت تو عمرم برای کسی خودمو لوس نکردم و ناز و ادا در نیاوردم، برعکس خریدار ناز همه هم بودم! لا اقل برای خدا که میتونم یک کم ناز کنم و بدونم نازم رو هم میکشه...! 

پی نوشت: وسط این همه گرفتاری خواهرم هم که یک سالی تهران بود به خاطر کارش دوباره داره برمی گرده...چه زود گذشت. هر چند معمولا" بیشتر از یک بار در هفته همدیگه رو نمی دیدیم و با وجود همه سرو کله زدن ها و گاهی اختلافاتی که داشتیم، حضورش اینجا برای من و به خصوص رومینا خیلی خوب بود. البته دلم به این خوشه که اگر چه خودم اینجا کاملا" تنها میشم، اما لااقل مادرم از تنهایی درمیاد و خودش هم راحت تر زندگی میکنه...همین خیلی خوبه.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:19  توسط دکتر ایکس  | 

دچار عجب رکودی شده ایم ما!! دوستان 3 روز 3 روز آپ میکنند ما 2 هفته است درجا میزنیم...خب تعجبی هم نداره، فکر کنم خدا هم پست قبلی رو خونده داره روی ما امتحان میکنه...مجددا"! یک بار دوستی بهم گفت هر چه تحمل کنی خدا بیشتر بلا سرت میاره تا آخر التماسش کنی، اما جالبه ما اندرز این بنده خدا رو به کار بستیم و پیش خدا اظهار عجز و کم آوردن و لنگ افکندن نمودیم ولی باز خدا ول کن ما نیست! این جاست که میگن ما پوستین را ول کردیم پوستین ما را ول نمیکند!!

دیشب رکورد شکنی داشتیم..از 7 عصر تا 1 صبح دقیق 400 تا نسخه اومد!! ملت تلافی این چند وقت خلوتی رو که رفته بودن مسافرت درآوردن! من هم خسته و بی حوصله، واقعا" نمیدونم با اون حال و روز افتضاح چطور با کسی دعوام نشد وتقریبا" بی سر و صدا کارمو کردم. فکر کنم حتی حس دعوا هم نداشتم!

مدتها پیش از طرف گلاره به بازی وبلاگی دعوت شدم که فراموش کردم انجامش بدم، فکر کنم الان که اینطور هنگ کردم برای نوشتن، انجام این بازی بهترین راه باشه!

1-تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین وبفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟حالا اگه امروز یکی بگه همه ی این دنیایی که دارید لمس میکنید ومی بینید با همه ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمیدونین تو بیداری،تو دنیای واقعی چی انتظارتونو میکشه باز دوست دارین بیدارشین؟به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه میشین؟قشنگتر از الان یا...؟
مطمئنا" از بیداری استقبال میکنم...از دنیا به شکل فعلیش که زیاد خیری ندیدم ترجیح میدم شانسمو دوباره امتحان کنم!

2-اگه قرار بود همه ی دنیا وفلسفه ی زندگیو تو یه تصویر نشون بدین چی میکشیدین؟
یک جور شهر اسباب بازی برای خدا که هر طور دلش بخواد آدمک هاشو میرقصونه!

3-قشنگترین آرزو ورویای بچگیتون؟
از همون موقع عاشق پرواز و وبی وزنی بودم و خواهم بود.

4-اگه الان میتونستین به همه ی مردم دنیا یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی میدادین؟
توانایی کنترل احساسات هفتگانه...همون که در پست قبلی صبر نامیده شده.

5-بزرگترین تفاوت زن ومرد از نظرشما؟
مرد مستقیم میره مثل تیر، اما زن همون مسیر رو مثل موشک کاغذی که دستخوش نسیم هم شده باشه، هزار چرخ میزنه و میره!


6-اگه قراربود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنین ,اون کلمه هه چی بود؟

فکر کنم مطلق گرایی رو حذف میکردم از همه بیشتر به دردم میخورد.

7-کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟
پدرم که شش سال پیش به رحمت خدا رفت و من حتی یک عکس و فیلم یا حتی صدای درست حسابی هم ازش ندارم. هیچ وقت فکر نمیکردم روزی حسرت ثبت نکردن لحظه ها رو بخورم.


8-اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال،فقط یه سوال (هرسوالی درهرموردی)بپرسین و قرار باشه به این سوالتون جواب داده بشه چی می پرسین؟

این که چرا کسانی که مطلقا" بی گناه هستند و قدرت انتخابی هم ندارن، مثل بچه های کوچولو، قربانی میشن و هزار بلا سرشون میاد.

9-اگه قرار باشه برا همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمیدارین ازش؟
چیزی برنمیدارم. دنیا همین طوریش هم فانی هست یادگاری هاش هم همینطور. اون چیزی که من یادگاری میخوام این دنیایی نیست.

10-قشنگترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟
عاشقی جرم قشنگی است، به انکار مکوش...


11-اگه قرار بود اولین شناسنامه رو شما تنظیم کنین به جز اسم وفامیل ونام پدر واین مدل اطلاعات ترجیح میدادین دیگه چه گزینه هایی بهش اضافه بشه؟

شجره نامه خانوادگی و شغل اجداد طرف رو هم اضافه میکردم که از اصل و ریشه خودش کامل با خبر باشه.

12- به نیمه ی عمرتون میرسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برا خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین؟
"ایستاده در باد" به نظرم بد نیست!

13-با "ماوس"،"درخت"،"سیاست"یک جمله بسازید.
داخل سیاست شدن مثل این است که از تنه درخت به جای ماوس استفاده کنید، به همان اندازه غیر قابل کنترل و پیش بینی!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 21:15  توسط دکتر ایکس  | 

جالبه که همزمان با شروع ماموریت های شهرستان ما، هواپیماها یکی یکی میفتن! تا آخر شهریور 4 تا سفر دارم..سنندج، همدان، کرمانشاه و زاهدان. تمام بچه های شرکت نگرانند، اما به هر حال کار رو که نمیشه تعطیل کرد. خودم بالشخصه نگرانی ندارم، چون معتقدم مرگ قسمته و موقعش جلو و عقب نمیشه. اما خب خانواده ام اینطور فکر نمیکنن...مادرم نصفه شب زنگ میزنه میگه مبادا بری ها! اگرم میری زمینی برو. سعی کردم از نگرانی درش بیارم و گفتم پروازام هواپیمای روسی نیست! واقعا" هم نبود وقتی چک کردم. به هر حال اگر رفتیم و افتادیم سلامتون رو به بالایی ها میرسونم!!

همیشه وقتی فکر میکنی زندگی چیز جدیدی نداره بهت یاد بده، سورپریز میشی. همیشه فکر میکردم خیلی صبورم و بعد از اون همه سختی چیز دیگه ای امکان نداره طاقتم رو طاق کنه. اما اشتباه میکردم. ظرف دو ماه اخیر فهمیدم حالا کار دارم تا بتونم ادعای صبر و خویشتن داری بکنم!

نویسنده معروفی به نام James Clavell، کتاب معروف تری داره به نام Shogun.یکی از شخصیت های اصلی این کتاب، تعریف بسیار جالبی از صبر- و به نوعی قسمت- داره که اصلش رو براتون میذارم :

"Karma is the beginning of knowledge. Next is patience. Patience is very important. The strong are the patient ones. Patience means holding back your inclination to the seven emotions: Hate, adoration, joy, anxiety, anger, grief, fear. If you don't give way to the seven, you're patient, then you'll soon understand all manner of things and be in harmony with Eternity."

کارما در فرهنگ خاور دور، تعریفی شبیه قسمت خودمون داره و طبق ادعای این شخصیت، شروع دانش است...واقعا" هم اعتقاد به قسمت و توکل بر سازنده این قسمت، خدای متعال، درهای جدیدی رو در ذهن انسان باز میکنه...

مقام بعدی رو صبر داره. افراد قوی آنهایی هستند که صبورند...صبر یعنی تسلیم نشدن به هفت احساس اصلی : نفرت، دوست داشتن، خوشی، اضطراب، خشم، غم و ترس.

خیلی در مورد این گفته- که در منابع بسیاری به عنوان یکی از تعاریف صبر نقل قول شده- فکر کردم. و به این نتیجه رسیدم در برابر همه این هفت احساس، به جز یکی، مقاومت دارم. به این مفهوم که اجازه نمیدم افسار زندگیم رو در دست بگیرن...به جز یکی. و اون دوست داشتنه...این حس در من بیش از اون قویه که بتونم کنترلش کنم، و همین باعث میشه کاملا" صبور نباشم. و کسی که صبر تمام و کمال نداره، آسیب پذیر میشه. از اون مهمتر چنین کسی نمیتونه توکل کامل هم داشته باشه، هر چند ادعا کنه...حس دوست داشتن برام انقدر دوست داشتنیه که اصلا" بدون اون احساس میکنم خودم نیستم. بدون دوست داشتن انگار توان زندگی ندارم. متاسفانه.

باز خوبه خدا نسبت به بنده های کم صبرش گذشت داره...این هفته- روز تولد امام زین العابدین- فالی بعد از یک نماز دلچسب با قرآن گرفتم که خیلی تکان دهنده بود...ازش پرسیدم خدایا صدای منی که انقدر به تو توکل میکنم و سر نمازم فقط از تو هر چیزی رو میخوام میشنوی؟  جواب این بود :

وتوكل على العزيز الرحيم... الذي يراك حين تقوم.... وتقلبك في الساجدين... إنه هو السميع العليم.

و بر خداوند عزيز و رحيم توكل نما... همان كسى كه تو را به هنگامى كه (براى عبادت ) بر مى خيزى مى بيند... و حركت تو را در ميان سجده كنندگان مشاهده مى كند... اوست خداى شنوا و دانا.

مثل این بود که با من حرف میزنه...غیر سجده و تسلیم برابر چنین خدایی که اینطور شنواست چه کار میشه کرد؟

دلم آروم شد.اما تا حدود زیادی، نه کاملا".به هر حال باز هم انسانم و بنده سراپا تقصیر. اگر میتونستم توکل مطلق کنم که خیلی جلو بودم...

مخلص کلام اینکه، از ادعا تا عمل راه زیادیه. شما چقدر صبورید و توکل دارین؟ با ان تعریفی که از صبر گفتم، بحث جالبی میشه.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 22:13  توسط دکتر ایکس  | 

نسخه ها و سبد های دارو زیر دستم پرواز میکنند...ادالت کلد، هر 8 ساعت 2 تا....آموکسی، هر 8 ساعت یکی...کدئین، هر 8 ساعت...آه..یه پیشرفت جدید! آزیترومایسین، 6 عدد، روز اول 2 عدد بعد 24 ساعت یکی؟ نه دیگه! مدرن شدیم...12 عدد، هر 12 ساعت یکی و خلاص!! به این زودی مقاومت داد که پزشک اینطوری مینویسه؟ اگر هم بده عجیب نیست...با این میزان تجویز وحشتناکی که داره. واسه خیلی عفونت ها مینویسن...به جا و نا بجا. انگار بخوای حتی پشه رو هم روی هوا با موشک هدایت شونده راداری بزنی!! یادمه روزای اول تب آزیترو چطور پزشکا رو گرفته بود.

بِادمه زمانی اگر کسی تو داروخانه میومد و بی نسخه کو آموکسی میخواست جوری بهش نگاه میکردیم که این دیگه کیه! به قول یکی از بچه ها دستشو کرده تو جیبش، همینطوری سرشو انداخته پایین اومده تو اونم چی میخواد؟ کو آموکسی کلاو که فقط واسه موارد استثنایی نسخه میشه!

حالا کجاییم؟ اینجا که پدر مادرا برای بچه ها شون، به کمتر از شربت کوآموکسی و سفیکسیم و جدیدا" که ایرانیش اومده، آزیترو، راضی نمیشن. به جایی رسیدیم که با افتخار سرشونو بالا میگیرن و میگن :" داروش همینه، همیشه میخوره!" انگار نوشابه کوکا کولای سر مدرسه بچه شونه!!

به جایی رسیدیم که بیمار میاد نسخه شو میگیره و میره، بعد نیم ساعت برمیگرده. میگه دارومو اشتباه دادین. فلان آمپول یا فلان دارو توش نیست. تو این فاصله شاید حداقل 20 تا نسخه اومده باشه...باید تو همه شون بگردم نسخه شو پیدا کنم، بعد با داروهاش چک کنم. میبینم نسخه درست رد شده. میگم داروهاتون درسته، دکتر اصلا" همچین دارویی براتون ننوشته. خیلی حق به جانب میگه " ا؟ بهش گفتم بنویسه ها!! ننوشته؟"

خیلی وقتا با خیلی از همکارای پزشکم اختلاف نظر داشتم یا ازشون انتقاد کردم. اما این رفتار و طرز فکر مردم رو میبینم دلم براشون میسوزه که این همه سال سختی کشیدن و پزشک شدن...بعد کسایی پیدا میشن که آمارشون روز به روز داره زیادتر میشه و پزشک رو فقط در حد یک میرزابنویس پایین میارن!! خودم بالشخصه با چنین مواردی برخورد شدید و قاطعی دارم چون فکر میکنم احترام پزشک احترام ماست.

از طرف دیگه این خود ما هستیم که تعیین می کنیم دیگران چه رفتاری با ما داشته باشن و در جامعه دارای چه موقعیتی باشیم. وقتی برخی همکاران به خاطر کسب رضایت بیمار و بالا بردن ترافیک مشتری به مطب ها شون (این چیزیه که فقط خودم ندیدم بلکه مستقیما" از چند تن از همین عزیزان شنیدم!) هر چیزی که طرف بخواد رو نسخه میکنن باید هم احترام کل پزشکان زیر سوال بره. یا وقتی فلان همکار داروساز برای فروش بیشتر هر داروی غیرمجازی رو بدون نسخه به بیمار میده، فقط با این استدلال که اگر من بهش دارو رو ندم از داروخانه بعدی میگیره و میاد ناسزاش رو به ما نثار میکنه، باید هم هویت داروساز در این مملکت در جایگاه واقعی خودش نباشه. آحترام و جایگاه شایسته مفت و مجانی یا از هوا نمیاد. رو درخت هم سبز نمیشه... سنگ باید خودش سنگین باشه.

روز داروساز نزدیکه. اما به نظرم نمیشه جامعه پزشکی رو از هم جدا کرد...همه به هم پیوسته ایم و بدون هم کاری از پیش نمیبریم. نمیدونم کی میخوایم یاد بگیریم دست از ظاهر سازی برداریم و همش  همدیگه رو نگاه کنیم و بگیم نه مشکل خاصی نیست. ولی من عادت ندارم صورت مسئله رو پاک کنم. بدونین که نظام بهداشت حرفه ای این مملکت داره به فنا میره. امیدوارم زودتر اقدامات عاجلی انجام بشه...دیگه داریم به مرز انفجار میرسیم.


+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 14:1  توسط دکتر ایکس  | 

نمیتونم رو موضوع خاصی تمرکز کنم...پراکنده نویسی شاید بهتر باشه.

1-چند روز پیش یک سفر کاری به اصفهان داشتم. داشتم روی سی و سه پل بالاسر زاینده رود خشک و بی آب قدم میزدم که پسر جوانی اومد فال حافظ بهم بفروشه...وقتی ازش گرفتم (بماند که خود کاغذ فال قد یک تمبر پستی بود و فقط یک بیت خشک و خالی با یک تعبیر حتی کوتاه تر روش نوشته شده بود) گفت پاکتش رو هم پس بده!! حقا که فال اصفهانی به از این نشود. 

2-برای اولین بار شیفت عصر داروخانه رو جای مسئول فنی عصر قبول کردم...فکر نمیکردم هرگز پام رو تو شیفت جهنمی و پر ازدحام عصر بذارم و به همه هم همینو گفته بودم، اما خب برای هر چیز اولین باری هست...به هرحال شرایطی پیش اومد که برم. انقدر که فکر میکردم هم بد نبود. یه جورایی تنوع جالبی هم بود...فقط مشکل اینجاست بقیه داروسازای عصر دیگه ولم نمیکنن و فعلا" 2 روز برای هفته دیگه رو هم قول دادم...البته یه جورایی هم برام خیلی خوب شد.

3-کلا" بیخیال ماهواره و فیلترشکن شدم...خبرای این روزا فقط بوی غصه و خون میده و مدام تکرار میشه...بی هدف و بی نتیجه.

4-توپولف هم که باز شاهکار زد...واقعا" بی احساسی خاصی در صحبتهای اون دو مسئولی که در گفت و گوی ویژه شرکت کرده بودند به چشم میخورد...فقط میخواستن رفع تقصیر کنن از خودشون. جالبه توپولف شده راه کشتار هر چی آدم مهم یا بانفوذ یا نخبه که تو این مملکته. یه نگاه به تاریخچه سقوط هاش و لیست اسامی قربانیان بندازین. حیف این مردم که جونشون بادمجونه. شایدم تقصیر خودشونه...وقتی کسی رو رییس جمهور میکنن که تحریم پشت تحریم برامون میاره بایدم هواپیمایی رو سوار شن که وسط راه دل و روده اش میریزه پایین...من ترجیح میدادم هسته ای نمی شدیم این همه قربانی بی گناه هم نمیدادیم. به نظرم کل دانش هسته ای هم به زندگی یکی از اون نوجوان ها نمی ارزید.

5-جالبه خودم هم از این به بعد حداقل دو هقته یک بار پرواز دارم. یعنی هر دو هفته یک بار باید وصیت نامه بنویسم؟



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22:12  توسط دکتر ایکس  | 

اصلا" فکر نمیکردم بعد از این همه مدت چنین موقعی آپ کنم...تازه از سفر اومدم و به شدت خسته ام....

گاهی زندگی رو مثل صحنه ای از فیلم American Beauty میبینم، اونجا که یکی از کاراکترهای اصلی از یک کیسه پلاستیکی که باد این ور اون ور میندازتش فیلم میگیره و احساس میکنه اون با حرکات رقص گونه اش باهاش حرف زده...با این تفاوت که من برگهای پاییزی رو جایگزین میکنم. رقص برگهای خزان در باد، گردش آدما به دنبال هم رو به یادم میاره...این که هیچ تضمینی نیست برای رسیدن یا نرسیدن دو تا برگ به هم...همه چی به حرکت باد سرنوشت و خواست خدا بستگی داره...این که چه قدر ما آدما فکر میکنیم مستقلیم ولی تا خدا نخواد هیچی نیستیم. چه قدر آسونه از رضایت به رضای خدا گفتن، و چه قدر سخته عمل کردنش.

چه قدر گاهی آدم میخواد باورش کنن اما نمیکنن. باور کنن که میتونه، حتی اگر زمانی نتونسته. چه بسا اوقاتی که تمام حس و عاطفه و احساستو میذاری در حالی که میدونی ممکنه آخرش به هر دلیلی دود بشه بره هوا. شاید قسمتی از لذت دوست داشتن در همینه، در خطرش. خطر خرد شدن همه اون چیزی که روح انسانی آدم رو میسازه.

با این وجود من همیشه ریسکش رو پذیرفتم. وقتی خالص باشی دو پیمان میبندی: یکی با خدای خودت و یکی با دل خودت. اولی برای اینکه به حرمت اون خدایی که عشق آفرید، همه چیزتو برای دیگری بذاری، تا آخرش، بدون توقع. دومی برای اینکه تا وقتی اون میخواد کس دیگه ای رو تو دلت راه ندی. ممکنه تمام اینا آخرش به هیچ جا نرسه...اما در عوض با خدا و دل خودت روراست بودی.  ممکنه خدا به هردلیلی نخواد وصلی پیش بیاد، مثل هزاران کار دیگه که میکنه و ما از دلیلش سر در نمیاریم. به هر حال خداست و باید خدایی کنه...اما در عوض به آرمان و پاکی عشق خیانت نکردی.

خدا رو شکر که همیشه به این آرمان پایبند بودم. هرگز عهدی نشکستم و هیچ وقت رفیق نیمه راه نبودم. حتی وقتی طرفم رفیق نیمه راه شد باز به عشق فرصت ابراز وجود دادم...چون بهش اعتقاد دارم.

خدا رو شکر به خاطر دلی که به من داد، به خاطر قدرت مهرورزی که تو وجودم گذاشت. به خاطر صداقتی که در من متجسم کرد. دلم هر چند شکسته، اما بازم امیدوارم.

خدایا تو شاهد باش که من هرگز به عشقی که آفریده توست خیانت نکردم.همیشه سعی کردم مردترین و صادق ترین باشم. خودت میبینی که گاهی مثل الان انقدر از مشکلات این راه خسته میشم که نماز هم کافی نیست، قرآنت رو سرم میذارم و دراز میکشم. اما بازم بلند میشم و مثل کوه می ایستم. باز هم و باز هم. و باز هم.


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:4  توسط دکتر ایکس  |