تبليغاتX
دکتر ایکس
دستنوشته های یک داروساز

دیشب داروخانه خلوت خلوت بود...تک و توک نسخه ای گاهی گذری بر ما می کرد! و صاحبان این نسخه ها، فقط یک خبر داشتند...شهر شلوغ است و اوضاع نابسامان.

تفنگ بادی جدید و عالی رو که کلی پولش رو داده بودم و چند پست قبل حرفشو زده بودم یادتون هست؟ برای یک تجربه جدید هم که شده، خودمو راضی کردم چند تا پرنده باهاش بزنم. اما بال بال زدنشون چنان تاثیر بدی روم گذاشت که از اون موقع دیگه بهش دست نزدم...

وقتی به این حال خودم فکر میکنم، در حیرت فرو میرم که چطور ممکنه انسانی، با سلاح جنگی، توی شهر، جلوی مردم، انسان دیگه ای، هموطن خودش رو که بی خبر فقط نظاره گره، هدف بگیره و سینه اش رو نشونه بره، با گلوله ای قلبش رو از جا بکنه، و جلوی عزیزترین کسش به خاک و خونش بکشه؟!

من اصلا" کاری به این که این به اصطلاح انسان متعلق به کدام فرقه و گروهه و چه دلیلی برای این کارش داشته ندارم. چرایی قضیه بماند...فقط میخوام بدونم چطور؟ چطوری از پس چنین کاری براومده؟!

چقدر آدمها با هم متفاوتند...و چه قدر انسان میتونه بدتر از حیوان باشه. چند وقت پیش عصر هنگامی، وقتی که ماشینم رو تو حیاط تمیز میکردم، چشمم به بچه گربه ای افتاد. به طرفش رفتم اما فرار نکرد...تعجب کردم. از نزدیک که نگاه کردم دیدم جفت چشماش پاره شده و محتویات کره چشم بیرون ریخته. ظاهرا" کار یکی از همنوعان خودش بود. رفتم براش شیر خریدم اما نخورد. رفتم از خونه براش کالباس آوردم دیدم با بی میلی میخوره...دلم راضی نشد. این بار با ماشین رفتم قصابی یکی دو خیابون اون ورتر، براش آشغال گوشت گرفتم.با ولع تمام شروع به خوردن کرد. گربه بزرگ مزاحمی رو که با بوی گوشت سر و کله اش پیدا شده بود و غذای بچه گربه رو می قاپید و به سهمی که خودم بهش میدادم هم راضی نبود، با لگد محکمی دور کردم و بالا سر بچه گربه وایسادم تا غذاش تموم شد. کمی گوشت گوشه حیاط براش گذاشتم و برگشتم خونه.

فردای اون روز شیفت شب داشتم. دیرم شده بود و با سرعت زیادی تو اتوبان رانندگی میکردم....یک لحظه لایی خیلی خطرناکی به طرف لاین راست کشیدم، غافل از این که یک تویوتا کرولا در این لاین ایست کامل کرده. وقتی خواستم دوباره به لاین وسط برگردم ماشین بغل دستی سرعتش رو زیاد کرد و یک باره دیدم تو یک تله گیر کردم!  جلو تویوتای ایستاده بود، بغل دیواری از ماشین ها و سمت راست هم گارد ریل، و وسط این مصیبت من بودم که با فاصله کمتر از 100 متر با تویوتا، بالای 110 تا سرعت داشتم و محال بود بتونم به موقع ترمز کنم...

با شدت تمام ترمز کردم و با قفل شدن چرخ ها تویوتا رو میدیدم که به سرعت نزدیک میشه...و من هیچ راهی جز یک تصادف وحشتناک و شاید مرگ نداشتم. یاد 4 سال پیش افتادم وقتی که در جاده کرمانشاه-همدان، در هوای بارانی، همسر سابقم سر یک جر و بحث ناچیز در یک لحظه عصبانیت جنون آمیز، فرمون ماشین رو توی دستم به طرف خودش پیچوند و با انحراف ماشین با سرعت 95 کیلومتر روی جاده لغزنده، با بیچارگی و بدون هیچ قدرتی برای جلوگیری از فاجعه، تیر چراغ برق فولادی بغل اتوبان رو میدیدم که به سرعت نزدیک میشه و آخر هم با همون سرعت بهش برخورد کردیم...

اما این بار هم خدا با ما یار بود...فقط یک کلام بهش گفتم دمت گرم، ما هوای بنده های تو رو اونجوری داریم و تو با ما که بنده خودتیم اینجوری میکنی؟! و در 5 متری تویوتا، کنترل فرمون برگشت و بلافاصله به لاین چپ پیچیدم. فکر کنین وقتی ماشینی با سرعت 30 تا ناگهان به لاینی انحراف بده که حداقل سرعت ماشین ها 90 تاست، چی میشه؟ باز هم هیچی! به طرز باورنکردنی از چپ و راستم سیل ماشین بود که رد میشدن و بوق میزدن و من با هیچ کدوم برخورد نکردم...و به راه خودم ادامه دادم! کل این داستان کمتر از 10 ثانیه طول کشید. ماشین هایی که ناظر این ماجرا بودن یکی یکی بغل دستم سرعت رو کم میکردن و با بهت زدگی به من که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده رانندگی میکردم، خیره میشدن. و من تو دلم گفتم خیال کردین چی؟ خدای من اینه!!

واقعا" معتقدم فقط کاری که روز قبلش برای اون بچه گربه کردم زندگیمو نجات داد، وگرنه هیچ شانسی نداشتم. و فکر میکنم، خدایی که نیکی رو این طور پاداش میده، با چنین ظلمی، با اون شبه انسان، چه خواهد کرد...؟

پی نوشت ۱: خطاب به سحر خانم و بقیه دوستان، نگران امثال آسیه نباشید. آورده اند یکی مردی را دشنام میداد و او هیچ نمیگفت. گفتند چرا جوابش نمیگویی؟ گفت اگر سگی بر شما پارس کند، شما هم پارس کنید؟

بنده هم جواب این موجود ابله رو نمیدم که هیچ، نظرات رو هم تاییدی میکنم که بره  برای خودش پارس کنه بلکه هم بوق بزنه!

پی نوشت ۲ : کماکان معتقدم کسانی که مخالف من رای دادن (البته من به دلایلی اصلا" نتونستم رای بدم ولی انتخابم مشخص بود) یک چیزهایی رو متوجه نیستن یا بد فهمیدن، و واقعا" مثل هر ایرانی دیگه ای نگران سرنوشت کشورم هستم. اما البته قصد اهانت به کسی رو نداشتم و همونطور که همه خوانندگان این وبلاگ میدونن اینجا توهین عملا" جایی نداره. بنابراین از دوستان قدیمی که بعضا" از من رنجیدن، عذرخواهی میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:43  توسط دکتر ایکس  | 

خب به سلامتی انتخابات هم برگزار شد. امید بسته بودیم نه؟ حالا که تب سبزمون خوابیده، بیاین از خودمون بپرسیم میشد انتظار دیگه ای هم داشت؟ از مملکتی که این همه سال درجا زده؟

خیلی هامون اعتقاد به تقلب داریم. من بالشخصه آرزو میکنم واقعا" تقلب شده باشه. تقلب رو میشه یک جایی، یک روزی جلوشو گرفت. تقلب گناه یک عده کم و مشخصه. اما حماقت و نفهمی مشکل میلیونها آدمه. اگر واقعا" این همه اختلاف باورنکردنی در آراء، حاصل کج فهمی عامه مردم ما باشه، دیگه نمیشه درستش کرد. دیگه نمیشه به این ایران هرگز هیچ امیدی داشت.

بیاین دعا کنیم. دعا کنیم که تقلب شده باشه...موافقین؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:26  توسط دکتر ایکس  | 

از طرف پزشک ۷۸ و گلاره به یک بازی دعوت شدم. اما قبل از شروع باید بگم با این چیزی که من دیشب دیدم، اگر باز هم احمدی نژاد رای بیاره تمام دنیا به ما و انتخابات ما و دموکراسی ما میخندن و مضحکه عالم میشیم!! صحنه هایی که من دیشب دیدم عکس های زمان انقلاب و خوشحالی مردم از رفتن شاه رو تداعی میکرد. واقعا" برای این آدم متاسفم که این همه مردم رو از خودش بیزار کرد، حقا که قدر نشناسه..

رییس جمهور چه کار هایی را نباید انجام بدهد؟ 

۱-رییس جمهور نباید با کاپشن در انظار عمومی و مجامع ظاهر شود!
۲-رییس جمهور نباید در چشم ۲۰۰ میلیون آدم نگاه کرده و حقایق را وارونه جلوه دهد.
۳-رییس جمهور نباید رادیکال باشد و با افراطی گری کشورش را در جهان منزوی کند.
۴-رییس جمهور نباید ناموس و حریم شخصی افراد را زیرپا بگذارد.
۵-رییس جمهور نباید از هر آدم جواد و لات و دهاتی برای تبلیغات استفاده کند.
۶-رییس جمهور نباید از عملکرد غیر قابل قبول اعضای دولتش، بی منطق دفاع کند.
۷-رییس جمهور نباید قیافه ای به خودش بگیرد که به جای کاریکاتور روی جلد نیوزویک چاپ شود!!

رییس جمهور چه کارهایی را باید انجام دهد؟

۱-رییس جمهور باید طوری به سر و وضعش برسد که شباهتش را به میمون و چی توز به حداقل برساند!!
۲-رییس جمهور باید مثل بچه آدم از کسانی که بیش از او می فهمند نظر بخواهد.
۳-رییس جمهور باید مودب ترین مرد این مملکت باشد.
۴-رییس جمهور باید الگوی صداقت باشد.
۵-رییس جمهور باید حافظ ناموس مردم باشد.
۶-رییس جمهور باید برای پیشرفت جهانی کشورش برنامه ریزی کند.
۷-رییس جمهور باید در عالم واقعی زندگی کند، نه جهان فانتزی خودش.

یک جمله در مورد انتخابات بگویید:

اگر چه در ایران زیاد معنای عملی ندارد چون قدرت اصلی در جای دیگری است، ولی نمایشگر شور و خواست مردم و تعیین کننده آبروی ایران در برابر جهانیان است. 

امیدوارم روز شنبه که رسید، بتونیم سرمون رو جلوی دنیا بالا بگیریم و یک صدا بگیم:

 ایرانی می تواند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:19  توسط دکتر ایکس  | 

گاهی حوصله خودم رو هم ندارم. گاهی دیوار محافظتی که از خشت منطق و کنترل و توکل و صدها چیز دیگه ای که ازشون برای سر و سامان دادن روحیه خودم استفاده میکنم ساخته شده، کم میاره. خب اینم فراز و نشیب زندگییه دیگه. تا پایینی نباشه بالا معنی پیدا نمیکنه. 

چند وقتیه لطف میکنم و برای نماز صبح سر ساعت بیدار میشم! تا اون موقعی که این کارو شروع کردم کلا" تمام نمازهای صبحم قضا شده بود و از اونجا که با این اسلام من در آوردی بنده خوندن نماز قضا هم توجیه نداره، بدجور به خدا بدهکار بودم! اما خب خواسته ای داشتم که بهم گفته بود از لطف "ورد سحری" بهش میرسی و ما هم مثل اکثر بندگان ناسپاس (بلا نسبت شما) که تا کارشون گیر نباشه خیلی برای صحبت با خدا زور نمیزنن، اما امان از وقت گرفتاری...تصمیمات انقلابی گرفتیم. خب البته وقتی خونه باشی این کار انقدر هم سخت نیست ولی اگر بعد از 8 ساعت کار در شرکت و 7 ساعت جون کندن در داروخانه ساعت 2 صبح تازه بخوابی و بخوای 4 صبح بلند بشی و رو زمین سرد و سخت داروخانه  نماز بخونی، داستان فرق میکنه. به هرحال توفیق اجباری بود، با فضای زیبای سحر آشنا شدم و بهش انس گرفتم. حالا برام داره عادی میشه.

مناظره های انتخاباتی تا الان برام مثل یک مسابقه فوتبال هیجان انگیز بوده...فرق نمیکنه کی ببره. کل داستان به نظرم بازی مسخره ای بیش نیست. هر کدومشون یک مشکلی یا الان دارن یا در گذشته یک شاهکاری زدن و حالا فقط دارن بعد از این همه سال پته مون رو بیش از پیش نزد دنیا میریزن رو آب. دیشب هم که کروبی با اون همه احساسی شدنش کارو خراب کرد، حرف آخر رو احمدی نژاد زد و اشتباهات مناظره قبلش رو هم تکرار نکرد بلکه اینبار یکی دیگه رو به این دام کشوند!! باید قبول کرد که آدم زیرکیه. بعدشم اصلا" یکی به من بگه در کشوری که رییس جمهور خودش زیر دست یک نفر ثابته که سیاست های کلان کشور رو تعیین میکنه، انتخابات چه تاثیر خاصی داره؟ هر چند من رای میدم ولی فقط برای اینه که لا اقل یکی رییس جمهور بشه که قیافه اش به این کار بخوره و عکسش رو به عنوان کاریکاتور رو جلد نیوزویک نزنن که آبروی ایران و ایرانی بره!!

در کنار این همه هیاهو، به نظرم عاشقانه گفتن و نگریستن از همه آرام بخش تره. چند تا متن زیبا پیدا کردم که به نظرم ارزش خوندن داره. امیدوارم تونسته باشم در ترجمه شون حق مطلب رو ادا کنم.

If 'tis love to wish you near,
To tremble when the wind I hear,
Because at sea you floating rove;
If of you to dream at night,
To languish when you're out of sight,
If this be loving, then I love.

اگر این عشق است که امید نزدیکی تو داشته باشم،
که هنگام شنیدن زوزه باد بر خود بلرزم،
چرا که تو در دریا بی هدف شناوری،
اگر خواب تو را شب هنگام دیدن،
به هنگام فراغ تو آب شدن،
اگر این عاشق بودن است، پس من عشق می ورزم.

 

Every moment I'm from thy sight, the heart within my bosom,
moans like a tender infant in it's cradle, whose nurse had left it.
 

هر لحظه که از تو دورم، قلبم در سینه ناله می کند،
چونان طفلی در گهواره، که پرستارش وی را رها کرده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:35  توسط دکتر ایکس  | 

سلام مجدد، این بار از تهران خودمون...بعد از یک دوره آموزشی خیلی فشرده و سنگین به ایران برگشتم. واقعا" جالب و مفید بود هر چند خیلی خسته کننده بود و زمان زیادی برای استراحت نداشتیم. کل پنج روزی که اونجا بودیم فقط تونستیم یک بعد از ظهر برای خودمون داشته باشیم که اون رو هم به گشت در City Mall گذروندیم.البته قیمت ها تقریبا" بالا بود و چیز زیادی برای خرید پیدا نکردیم.

فکر کنم اولین کار این باشه که پاسخ برخی دوستان رو - که فکر میکنن من خیلی جوگیر شدم- بدم. درسته که من از اونجا تعریف کردم اما فکر میکنم تا آخر مطلب قبل رو نخوندین...اونجا من گفتم حیف از ایران...چرا؟ چون این کشورها- از لبنان تا سوریه و اردن و کویت و قطر و ...- اصلا" با کشور ما به لحاظ خصوصیات جغرافیایی، توریستی، اقلیمی، فرهنگی و تاریخی قابل مقایسه نیستند. این مردم ما هستن که باید از کشورشون مدام تعریف کنن و از زندگیشون راضی باشن. ما بهترین کشور منطقه رو داریم ولی با بی کفایتی به یک ماتمکده تبدیلش کردیم!! فکر نکنم در زمینه میزان شادی مردم ما و مقایسه اش با کشورهای دیگه کسی بحثی داشته باشه. در مورد اون دوستی که همکلاسی های لبنانی داره و از افسردگیشون حرف میزنه، اونا احتمالا" از جنوب لبنان و قسمت مسلمان نشین هستند. جایی که ما بودیم جز شادی چیزی ندیدیم هر چند خودشون هم میگفتن کشور ما خیلی مشکل داره، اما ما زندگیمون رو میکنیم.

در مورد مقایسه باز هم نکته ای رو مثال بزنم. در اون جمع از تمام کشورهای منطقه Gulf-Levant که شامل کشورهای حاشیه خلیج فارس به علاوه اردن و سوریه و لبنان میشه، حضور داشتن. همه ما روی یک داروی خاص که از طبقه داروهای بیهوشی عمومی هست کار می کردیم. من تا قبل از اینکه اونجا برم فکر میکردم همه از لحاظ میزان مصرف این داروی فوق العاده در یک سطح هستیم، اما فکر میکنین چه حالی شدم وقتی دیدم کشوری مثل کویت داره از سال ۱۹۹۷ این دارو رو مصرف میکنه و اونجا این دارو (که الان دیگه به طور متوسط ۹۶ درصد تمام بیهوشی های عمومی در جهان با اون انجام میشه)  ۹۲ درصد سهم بازار داروهای بیهوشی رو در دست داره؟ ما از کی شروع کردیم؟ ۲۰۰۶ ! سهم بازار؟ زیر ۱ درصد! چه قدر در این زمینه خاص پزشکی از این کشورها عقبیم؟ حدود ۱۰ سال!!

میدونین چه قدر به ما خندیدن وقتی فهمیدن در ایران هنوز از هالوتان داره استفاده میشه؟ دارویی که ۲۰ ساله در دنیا منسوخ شده؟! میدونین کیا به ما ایرانیا خندیدن؟ بک مشت عرب که اگر پول نفتشون و حمایت آمریکا نبود خاک پای ما هم نبودن!!

پس بدونین منظور من خود خاک ایران نیست وقتی از مقایسه حرف میزنم! منظورم سیستم مملکت ماست که در خیلی زمینه ها واقعا" عقبه! اونم از کیا؟!؟ از کویت و بحرین و قطر!!

من نمیدونم کی میخواد رییس جمهور بشه...فقط از صمیم قلب امیدوارم هر کی باشه بتونه فکر عاجلی برای پیشرفت این مملکت بکنه. این طوری که داره پیش میره، به جایی نمیرسیم.

پی نوشت: برای اینکه بهتر متوجه بشید در دنیا دارن به ما چطور نگاه میکنن، این لینک رو حتما" ببینین.

مجله نیوزویک، ژوئن 2009

 فقط این رو هم اضافه کنم بین صد ها جلد مجله ای که در یکی از فروشگاه های City Mall بود، چنان این کاور تو چشم میزد که هر کس از در وارد میشد بلافاصله نگاهش روی این جلد میرفت. جهت روشن شدن ذهن برخی، ممنون میشم به این پست و این لینک در بلاگ خودتون اشاره کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط دکتر ایکس  | 

سلام، صدای من رو زنده از بیروت میشنوید! بعد از یک سفر نسبتا" طولانی از مسیر تهران-قطر-بیروت به مقصد رسیدیم. از شب قبل اصلا" نخوابیده بودم و داشتم تلف میشدم، اما انقدر جاذبه های اینجا زیاده که خواب تا مدتی یادم رفت...

اولین چیزی که به ذهن آدم میرسه و فکر کنم اکثر ایرانی هایی که به سفر های خارجی میرن همین ذهنیت رو داشته باشن، این جمله است: اینا زندگی میکنن، ما هم زندگی میکنیم!

جای تاسفه که حتی کشور جنگ زده و بحرانی و ضعیفی مثل لبنان هم باید از ما پیش باشه، ولی واقعیته. وقتی کشور درپیتی مثل قطر -که وقتی از بالا نگاش میکنی جز یک بیابون و چند تا ساختمون چیزی نیست- هم به خودش جرئت میده به ایران حرف بزنه، چه انتظاری میشه داشت؟

 همیشه به همه گفتم ایران میمونم. همیشه هم همه به من گفتن باید از ایران رفت. اما الان میبینم واقعا" باید در افکارم کمی تجدید نظر کنم.

اولین قرارمون با دوستان همکارمون که از کشورهای خلیج و عرب میومدن ساعت ۸ بود. وقتی اومدن و طرز برخوردشون و لباس پوشیدن و حرف زدنشون رو دیدم، فهمیدم که ما ایرانی ها اینجا خیلی تابلو شدیم! اونا خیلی راحت و شاد و بی خیال و ما رسمی و پر استرس! کلی تدارک دیده بودم که مثلا" جلوی اینا کم نیاریم ولی از اونور بام افتادم. جو مجلس خیلی راحت تر از اونی بود که فکر میکردم. منو بگو که این همه راه دو دست کت شلوار آوردم، در حالی که Product Manager که یک جوان لبنانی مسیحی هست خودش با شلوارک اومده بود!! و بقیه هم کاملا" تیپ اسپرت بودن. 

میدونین در یک کلام، آدم به شادی مردم اینجا غبطه میخوره.

بعد از معرفی و صرف نوشیدنی (البته غیر الکلی، هر چند اینجا به خصوص به خاطر جمعیت مسیحی زیادش از این نظر مثل اروپا است و حتی الان تو یخچال اتاق من هم از پیش پر از انواع مشروبات الکلیه!) به صرف شاورما که اصطلاح لبنانی برای ساندویچ هست دعوت شدیم! جاتون خالی چه ساندویچی بود، این همه ساندویچی تهران هست ولی فکر کنم باید برن بوق بزنن! و بعد هم برای قلیان به جای دیگه ای رفتیم (هر چند من در عمرم قلیان و سیگار نکشیدم ولی همکارم مثل من بچه مثبت نیست و منم باهاشون رفتم تنها نباشن!!) اونجا با یکی از همکاران لبنانی یک دست تخته نرد حسابی زدیم و خدایی عجب بازیکنی بود!  الان هم تازه به هتل برگشتیم و فردا از ۹ صبح تا ۶ عصر کلاس و ورک شاپ داریم.

حیف از ایران، باید خیلی قدرتر از اینا باشه، و مردمش بسیار شادتر. خیلی خیلی بیشتر. حیف...

پی نوشت : میخواستم عکس هم بذارم اما واقعا" الان نمیتونم از بس خسته ام، سعی میکنم فردا بذارم. باز هم سر بزنین.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 2:9  توسط دکتر ایکس  | 

قراره برای آموزش (مارکتینگ البته، نه جنگ چریکی!) یک سفر 5 روزه به لبنان داشته باشیم...فقط بگم الان بیشتر از این نمیرسم بنویسم چون از شدت شلوغی و تداخل کار ها با هم دارم منفجر میشم!!! انشالله شب دوشنبه صدای مرا از بیروت خواهید داشت و مفصل آپ میکنم. حتما" دوشنبه صبح سر بزنین!! جالبه مجبورم از داروخانه 3 نصفه شب راه بیفتم برم فرودگاه...عجب زندگی داریما، همش شده کار: از این کار به اون کار!


+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:12  توسط دکتر ایکس  | 

خیلی دلم تنگ شده بود برای اینجا. شارژ اینترنتم یک هفته ای میشه که قطع شده و با توجه به گم شدن کارت عابر بانکم و کمبود حوصله برای در صف بانک ایستادن در ساعات اداری تا الان امکان شارژ مجدد پیدا نکردم...با این دایال آپ هم که مفتش گرونه، آدم حوصله نمیکنه پای نت بشینه.

این یک هفته طی یک ماموریت ویژه بیشتر از 50 بیمارستان رو در سراسر تهران ویزیت کردم...خیلی باحال بود. اینکه آدم به جایی بند نیاشه و برای کار خودش برنامه ریزی کنه و آخر هم خیلی زودتر از زمان مورد انتظار پروژه رو تحویل بده. حس خوبی به آدم میده. از همه بهتر اینکه به هر جای این شهر که در شرایط عادی از زور ترافیک و طرح و غیره با ماشین خودت جرئت نمیکنی بری، به راحتی با ماشین شرکت رفت و آمد میکنی و با جلو افتادن از برنامه ریزی قبلی، به کار شخصی خودت هم میرسی. جالب اینکه حتی برای رفت و آمد به خود دفتر شرکت هم از ماشین شرکت میشه استفاده کرد و من دیگه غیر از ساعات عصر اون هم فقط برای استخر و بیرون رفتن ماشین خودم رو حرکت نمیدم.

این روزها تب و تاب انتخابات همه جا رو گرفته...خیلی از دوستانمون با حوصله میشینن و آنالیزهای مختلف سیاسی انجام میدن. من اما دیگه حوصله این بحث ها رو ندارم و حتی نمیدونم کاندیداها دقیقا" چه کسانی هستن!! تا دوره قبلی من همیشه رای میدادم اما حالا که عملکرد دولت رو طی این سالها مرور میکنم میبینم در نهایت هر کس رای آورده یک جای اساسی از کار لنگیده...بدتر اینکه کسانی با دیدگاه های به شدت متفاوت، به تناوب این پست رو به عهده گرفتن و نتیجه این بوده که هر بار سیاست های کلی مملکت زیر و رو شده و از هیچ مجموعه سیاستی به جای مشخصی نرسیدیم. انگار این کشور با سیاست آزمون و خطا داره اداره میشه! همه دنیا دارن با یک سیاست مشخص به جلو میرن و ما دور خودمون میچرخیم و مدام حرف میزنیم. برای من یکی دیگه فرق نمیکنه کی رییس جمهور بشه.

بگذریم...یکی از سرگرمی های مورد علاقه من که همیشه خیلی دلم میخواست در موردش حرف بزنم و اتفاقا" به نحوی سیاست مشخص و رو به جلوی سایر کشورها رو نشون میده، دانلود و تماشای فیلم های انیمیشن ژاپنی هست که اصطلاحا" Anime نامیده میشن. بسیاری از این مجموعه ها (البته قدیمی ها شون) رو تلویزیون ما نشون داده و همه ما خاطرات فراوانی از اون دوران داریم. بنابراین اولین تصوری هم که در ذهن شما ایجاد میشه اینه که مورد بحث ما همون کارتون های برنامه کودکه!!

به عنوان اولین نکته در این بحث، باید بگم که سخت در اشتباهید. اولا" anime ها محدوده بسیار وسیع سنی از کودکی تا بزرگسالی رو در ژانرهای مختلف در بر میگیرن که از این نظر خیلی شبیه فیلم های سینمایی معمولی هستن. حتی از نوع مبتذل و مستهجنشون هم وجود داره! ثانیا" این فقط در کشور ماست که تماشای کارتون مخصوص کودکان و نوجوانان تلقی میشه و بزرگسالان فقط فیلم میبینند! فروم ها و گروه های اینترنتی بسیار زیادی وجود داره که برای بحث و گفتگو در مورد anime ساخته شدن و کاربرانشون هم همه بزرگسال هستن، و چنان با حوصله سناریو و شخصیت پردازی و صداگذاری و ده ها نکته دیگه این انیمیشن ها رو نقد میکنن که آدم فکر مینه با مجموعه داوران مراسم اسکار طرفه! غیر از اون گروه های زیادی از طرفداران این مجموعه ها هستند که فقط به خاطر علاقه شخصی و بی هیچ سود مالی برای anime ها زیرنویس انگلیسی یا زبانهای دیگه رو میذارن که با توجه به دشواری فوق العاده زبان ژاپنی کار بسیار شاقی محسوب میشه.

معمولا" سناریوهای این مجموعه ها با گشاده دستی فراوان از تخیل نویسندگانشون بهره بردن ( که بعضی ایده ها شون واقعا" فوق العاده است) اما خیلی هاشون هم ماجراهای تاریخی یا کتاب های معروف رو به تصویر کشیدن و کاملا" با فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی معمولی رقابت میکنن. غیر از اون، آهنگ سازی این مجموعه ها معمولا" خیلی خوب و بعضا" بی نظیره به نحوی که موسیقی های جاودانه ای رو خلق میکنن که شما اگر بشنوید باور نخواهید کرد این همه زیبایی و این همه کار موزیکال مربوط به یک به قول خودتون کارتون باشه.  همیشه برای هر مجموعه anime یک یا چند سی دی مجموعه موسیقی به نام OST یا Original Soundtrack منتشر میشه که برای خودش بازار و طرفداران جدایی داره. مثلا" برای یکی از همین مجموعه ها که 22 سال پیش ساخته شده 7 سی دی OST هست که موسیقی های فوق العاده ای درش وجود داره و هنوز که هنوزه دست به دست میچرخه و دانلود میشه!

نکته دوم اینکه در تمام این انیمیشن ها که موضوعشون در خود ژاپن میگذره، باورها، اعتقادات، رسوم و آداب و فرهنگ ژاپنی کاملا" گنجانده شده و با زیرنویس دار کردن این مجموعه ها و صدورش به تقریبا" تمام کشورهای جهان، ژاپن به راحتی داره زبان و فرهنگ خودش رو به تمام دنیا صادر میکنه و در جهان گسترش میده. ژاپنی که در جنگ جهانی دوم پس از هزینه های فراوان جانی و مالی شکست خورد و توسط آمریکا اشغال شد، امروز به جایی رسیده که نه تنها اقتصادش دنیا رو متحیر کرده، بلکه در سایر زمینه ها هم رو به جلو میره و در همه جا و بیشتر از همه خود آمریکا نفوذ کرده. من تاثیرش رو در مورد خودم به عنوان یکی از میلیون ها مشتری این صنعت دارم میبینم...منی که تقریبا" هیچی از فرهنگ و زبان ژاپنی نمیدونستم امروز میتونم چندین صفحه در مورد این فرهنگ قلمفرسایی کنم و زبان ژاپنی رو هم از مقایسه جملات شنیداری با زیرنویس ها تا حدود زیادی (به نسبت اینکه ژاپنی از مشکل ترین زبانهای دنیاست) فرا گرفتم. ما که وارث زبان و فرهنگ پارسی هستیم چه کردیم؟ غیر از اینکه سالها عربی رو وارد زبان خودمون کردیم، سبک ناقصی از زندگی غربی رو اجرا کردیم و هیچ کاری برای صدور که هیچ، برای حفظ میراث خودمون نکردیم؟ جای تامل داره.

فکر کنم برای این پست همین مقدار کفایت کنه. اگر دوست داشتین بعدا" در مورد این بحث بیشتر مینویسم. ضمنا" امیدوارم دوستان گلم که نتونستم بهشون سر بزنم عذرخواهی من رو بپذیرن... با کمی تاخیر به زودی میام و خدمت همگی عرض ادب میکنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:16  توسط دکتر ایکس  | 

*  فکر میکنم به غیر از کشاورزها، هیچ کس دیگه ای به اندازه من و پرسنل داروخونه از بارون دیشب خوشحال نشد!! به لطف این بارون شب نسبتا" خلوتی داشتیم...البته برای شیفت امشب این بارون فاجعه بود چون همه ملت جبران دیشب رو خواهند کرد!

دیشب یکی اومد قرص خواب آور خواست، طبیعتا" نداشتیم!  ظاهرا" برای بچه اش میخواست که به خاطر استرس امتحان خوابش نمیبرد...اوضاع وقتی جالب شد که خود شازده (که بیشتر از 12-13 سال نداشت! ) سرشو از دریچه تحویل نسخه کرد تو و با حق به جانبی تمام گفت: آقا قرص خواب آور ندارین؟ گفتم نسخه. گفت خب من شب چطوری بخوابم! بابا قرص خواب آور که دیگه تجویز نمیخواد!!!!!

 بعد از چند ثانیه تو شوک بودن، کلی خندیدم : اِاِاِ؟؟  نه باباآآآآ ؟؟ برو بچه شربت بروفنت رو بخور!!

خندیدم ولی دلم میخواست زار میزدم به حال این ملت! خدایی عجب پیشرفتی کردیم! به همه تبریک میگم!! واقعا" که!

**  شرکت جدیدی که میرم، از زمین تا آسمون با قبلی فرق داره...اینجا همه چهره ها خوشحال و خنده ها از ته دله، چشمها هم میخندن...بر خلاف اون خراب شده که خنده ای اگر بود به لب ها ختم میشد، و انگار به قیافه ها شون گرد مرگ پاشیده بودن! چیزهایی که منو واقعا" خوشحال میکنه خیلی محدودن...یکیشون خنده دیگران و اطرافیانه...برادری دارم که از من خیلی بزرگتره و زیاد نمیخنده. از بچگی عادت داشتم هر وقت تلویزیون چیز خنده داری نشون میداد سرمو بر میگردوندم و به قیافه برادرم نگاه میکردم که ببینم اونم میخنده؟ و از اون خنده من هم خیلی بلندتر میخندیدم. تماشای خنده دیگران خیلی برام لذت بخشه...اگر بهم نزدیک هم باشن که لذتش چند برابره.  برای منی که خنده  واقعی رو  تقریبا" فراموش کرده بودم، خیلی خوب شد و خوشحالم که عدو سبب خیر شد و من به این شرکت اومدم.

*** ظرف دو هفته اخیر مادر رومینا پیشنهاد داد بیشتر به آموزش رومینا برسیم و در یک مهد (در واقع پیش دبستانی غیر انتفاعی) دو زبانه ثبت نامش کنیم. علی رغم هزینه نسبتا" زیادی که داشت به نظرم منظقی بود و قبول کردم، بچه که نباید قربانی اختلاف ما بشه. در ضمن پیشنهاد کردم دیگه برای تحویل بچه کلانتری نریم...اما این صلح موقتی به یک هفته بیشتر نکشید و بازم بر اثر لجبازی و توقع بیجای خانم که قدر هیچ چیزی رو نمیدونه، کارمون امروز به کلانتری ختم شد. از این همه نمک نشناسی و طلبکار بودنش خسته شدم. باید خیلی ممنون رومینا باشه، چون تنها عامل واقعی که باعث میشه از نابود کردنش چشم بپوشم و از انتقام این همه کارهایی که کرده صرف نظر کنم، وجود همین بچه است.

****  گاهی دلم میخواد سقف رو بشکافم فقط به خاطر این که از توی خونه آسمون و ستاره ها رو ببینم...از در و دیوار و سقف خونه خسته شدم. نمیشه بیرون تو چادر زندگی کرد؟ نمیشه از نردبان آسمون بالا رفت؟ اگر روزی خودم خونه دلخواهم رو بسازم، مثل این استادیوم های جدید براش سقف متحرک میذارم...هر چه قدرم هزینه داشته باشه مهم نیست.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:9  توسط دکتر ایکس  | 

من نمیدونم تو این بیمارستان خراب شده ما چه خبره که هر روز شلوغ تر میشه!!! دیشب از ۷ عصر تا ۱ صبح، ۴۵۰ تا نسخه داشتیم، اونم نسخه های سنگین، نه تک قلمی و تکراری! واقعا" این وضع به کجا میخواد برسه؟

دیشب جهنم واقعی بود...نمیدونستم نسخه رد کنم، یا جلوی دعوای بچه ها با بیماران رو بگیرم، یا خودشون رو از هم جدا کنم که همدیگه رو تیکه پاره نکنن؟ بعد از چهار ساعت و نیم یک ضرب روی صندلی نشتن و نسخه رد کردن، نیم ساعت رفتم شام بخورم و استراحت کنم کم مونده بود سر اینکه کارها رو تو این مدت چطوری تقسیم کنن همدیگه رو بزنن! قبلا" مشکلی نبود ولی ظاهرا" تحملشون از این شلوغی تموم شده بود. عجب شبی بود...!!

یک رکورد جالب هم ثبت کردم...رد کردن نسخه ۳ قلمی در۸ تا ۹ ثانیه،شامل خوندن نسخه، چک اقلام و تعدادشون، دستور زدن و فرستادن برای تحویل (اون موقع بس که شلوغ شد یکی از بچه ها رو آوردم که نسخه ها رو به بیمارا تحویل بده). خودم هم باورم نمیشد... مثل گلوله نسخه رد میکردم و باز هم شلوغ بود!

فکر میکنم باید نیم شیفت یک نفر اضافه از این به بعد بیاد فقط برای تحویل دارو، وگرنه به مشکل میخوریم. فکرشو بکنین این وسط یک نسخه هم اشتباه پیچیده میشد، اون وقت ۱۰ تا نسخه عقب میفتادیم. بیچاره دو تا متخصص های داخلی و اطفالمون تا ساعت ۱ حتی دستشویی نتونسته بودن برن، چه برسه به شام!! فحش و ناسزا بود که از طرفشون نثار بیمارستان و مملکت و احمدی نژاد و جد و آباد ملت میشد. همینطور هم بچه های داروخانه. همه بریده بودن.

نمیفهمم این همه آدم بیکارن نصفه شب میان اونجا؟ به خدا نسخه ها رو که نگاه میکنی خیلی ها به راحتی تو خونه هم میتونستن مشکلشونو حل کنن. فقط به این خاطر که مجانیه. مجانی!! لعنت به این سیستم احمقانه. مردم اسم "رایگان" که میشنون همین طور هجوم میارن. میدونین به چی شبیه؟ صف غذای نذری رو دیدین؟ اکثرا" نه به خاطر تبرکش بلکه به خاطر مفت بودنش میان. اینجا که من هستم هم همین طوریه دقیقا". جوری میان دکتر و بعدش دارو میگیرن انگار فردا قراره قحطی دارو بشه یا اینکه دارو غذای نذریه!! کسانی داریم که هر شب اونجا هستن و انگار اعتیاد دکتر و دارو دارن! این چه وضعشه؟ تمام بدنم کوفته است. امیدوارم به زودی افزایش نیرو بدن و گرنه کم میاریم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:57  توسط دکتر ایکس  |